تبلیغات
احادیث دینی
شنبه 16 اردیبهشت 1391

انجام پروژه های دانشجویی رشته عمران رایگان

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

انجام کلیه پروژه های دانشجویی رشته عمران با قیمت رایگان برای اولین بار

ارسال برای تمام نقاط کشور

در کمتر از یک هفته بطور کامل با نقشه های اجرایی و دفترچه محاسبات کامل

تلفن تماس و کسب اطلاع :

09146469752


شنبه 27 فروردین 1390

تسلیت ایام فاطمیه

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

با سلام

عزاداریهایتان قبول درگاه حق

ایام سوگواری فاطمیه را خدمت دلسوختگان کربلا تسلیت میگویم .

ما را در دعاهایتان بی نصیب نفرمایید

برای تعجیل در ظهور اقا امام زمان صلوات بفرستید :

اللهم صل علی محمد و ال محمد


پنجشنبه 29 مهر 1389

سخنان پر بار از امام رضا (ع)1

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

لایكـون المـومـن مـومنـا حتـى تكـون فیه ثلاث خصـال : 1ـ سنه من ربه .
2ـ وسنه من نبیه.
3ـ و سنه من ولیه.
فـاما السنه مـن ربه فكتمان سـره. و امـا السنه من نبیه فمـداراه الناس . و امـا السنه مـن ولیه فـاصبـر فـى البـاسـاء و الضـراء.(1)
مـومـن , مـومـن واقعى نیست, مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد:
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پیـامبـرش و سنتـى از امـامـش.
اما سنت پروردگارش , پـوشاندن راز خود است, اما سنت پیغمبرش , مدارا و نرم رفتارى با مردم است, اما سنت امامـش صبر كردن در زمان تنگدستـى و پریشان حالى است.

2ـ پـاداش نیكـى پنهانـى و سزاى افشـا كننـده بــدى

الـمستتر بـالـحسنه یـعـدل سبعین حسنه, و المذیع بالسیئه مخذول, و المستتر بالسیئه مغفور له.(2)
پنهان كننده,كار نیك (پاداشش) برابر هفتاد حسنه است, و آشكار كننده كار بد سـر افكنـده است, و پنهان كننـده كـار بـد آمـرزیـده است.

3ـ نظافت

من اخلاق الانبیاء التنظف.(3)
از اخلاق پیـامبـران, نظافت و پـاكیزگــى است.

4ـ امین و امیـن نمـا

لـم یخنك الامیـن و لكـن ائتمنت الخــائن.(4)
امین به تو خیانت نكرده(و نمى كند) و لیكن (تو) خائن را امین تصور نموده اى.

5 ـ مقام برادر بزرگتر

الاخ الاكبر بمزله الاب.(5)
برادر بزرگتر به منزله پدر است.

6ـ دوست ودشمن هر كس

صدیق كل امرء عقله و عدوه جهله.(6)
دوست هركس عقل او, و دشمنش جهل اوست.

7ـ دوستى با مردم

التودد الى الناس نصف العقل.(7)
دوستى با مردم, نیمى از عقل است.

8ـ بدى قیل و قال

ان الله یبغض القیل والقـال واضـاعه المـال و كثـره السـوال.(8)
به درستى كه خداوند,داد وفریاد وتلف كردن مال و پرخواهشى را دوشمن مى دارد.

9ـ ویژگیهاى دهگانه عاقل


ادامه مطلب

چهارشنبه 28 مهر 1389

گزیده ای از سخنان امام رضا (ع)

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

گزیده ای از سخنان امام رضا (ع)

 ۞ غفلت از مرگ: حضرت امام رضا علیه السلام ازامیرالمؤمنین علیه السلام روایت کردند که: افرادی هستند که با شوق لباس میبافند، در حالیکه همان لباس، کفن آنها میشود و خانه ای میسازند تا در آن سکونت کنند و همان خانه محل دفن آنها میگردد.

۞ بدخلقی: حسین بن بشاء میگوید: برای حضرت رضا (علیه السلام) نوشتم که یکی از اقوام من به خواستگاری دخترم آمده، ولی بد اخلاق است.
 حضرت فرمودند: اگر بد اخلاق است دختر خود را به ازدواج او در نیاور.

۞ قرائت قرآن: حضرت امام رضا (علیه السلام) به نقل از
رسول خدا «صلی الله علیه و آله و سلم» فرمود: برای خانه های خود نصیب و بهره ای ازقرآن قرار دهید.

چون خانه ای که در آن قرآن خوانده شود، برای اهلش گشایش و آسایش و خیر قرار داده می شود و ساکنین آن در معرض افزایش نعمتاند و بر عکس خانهای که در آن قرآن خوانده نمی شود سختی و تنگی بر اهلش رو آورد و خیر و نیکی و برکت از آنها کاهش یابد و ساکنین آن در کمی و کاستی و کمبود باشند.

۞ انفاق: روزی حضرت رضا (علیه السلام) از یکی از غلامان خود پرسیدند: آیا امروز چیزی در راه خدا انفاق کرده اید،
غلام گفت: نه حضرت فرمود: پس خداوند از کجا به ما عوض دهد؟! برو و چیزی در راه خدا انفاق کن،حتی اگر یک درهم باشد.

۞ نتیجه محبّت: حضرت رضا (علیه السلام) به ریان بن شبیب فرمودند: اگر خوشحال میشوی که با ما در درجات بلند بهشت باشی، پس برای اندوه ما اندوهناک و برای خوشحالی ما مسرور باش! بر تو باد به دوستی ما
اهل بیت


سه شنبه 27 مهر 1389

میلاد امام رضا (ع)

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

میلاد نور رحمت امام رضا (ع) را به همه مسلمین جهان مخصوصا ایران تبریک میگویم

در پنا رضا


سه شنبه 27 مهر 1389

زندگی امام رضا (ع)

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

باسمه تعالی

 

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

مقدمه:

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.

 

نام، لقب و کنیه امام:

نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند."

یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

 

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.

 

تولد امام:

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."(2)

 نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

 


ادامه مطلب

شنبه 20 شهریور 1389

احکام وضو

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

احـكام وضـو

شرایط وضو

كمك كردن در وضو:

سؤال 76 : در وضو اگر شخصى دست كسى را كه در حال وضو گرفتن است براى مسح سر و پاها حركت دهد چه حكمى دارد ؟

جواب : اختیاراً نباید دیگرى دست او را حركت دهد و در صورت اضطرار مانعى ندارد .

برطرف كردن چرك و گچ زیرناخن:

سؤال 77 : حكم چرك یا گچ و امثال آن كه زیر ناخن جمع مى شود براى وضو گرفتن چیست ؟

جواب : ازاله چرك زیر ناخن واجب نیست ، مگر آن كه از ظاهر حساب شود به این كه ناخن را به حدى كوتاه كند كه زیر آن ظاهر شود در این صورت باید چرك وگچ را برطرف كرد و سپس شست ، مگر آن كه قطع داشته باشیم كه جرم ندارد ومانع نیست .

وضو گرفتن با وجود نامحرم:

سؤال 78 : وضو گرفتن زن در جایى كه نامحرم او را مى بیند چگونه است ؟

جواب : وضوى او صحیح است ، ولى كار حرامى انجام داده است .

نبودن مانع روى بدن:

سؤال 79 : رنگهاى غلیظ از قبیل رنگ پوست گردو و . . . كه دست را سیاه مى كند آیا مانع محسوب مى شود ؟

جواب : صرف رنگ مانع نیست مگر آن كه جِرم داشته باشد .

اجزاء وضو

شستن صورت و دستها

 رساندن آب به تمام عضو :

سؤال 80 : مراد از شستن صورت و دستها در وضو رساندن آب به صورت و دستها است همراه با دست كشیدن یا بدون كشیدن ؟

جواب : مقصود رسیدن آب است به تمام عضو ، چه به دست كشیدن باشد یا بدون آن ، به مسئله 243 توضیح المسائل ما مراجعه نمایید .

 چگونگى شستن :

سؤال 81 : در شستن صورت و دستها اگر چند مشت آب بریزیم سپس دست بكشیم صحیح است یا یك مشت آب بریزیم و از بالا به پایین بشوییم و دوباره مشت دیگرى آب بریزیم و بشوییم ؟

جواب: هر دو طریق صحیح است و لكن زیاد تكرار نكند كه به وسوسه برسد.

 شستن صورت با دست چپ :

سؤال 82 : آیا با دست چپ در وضو در حال اختیار مى توان صورت را شست ؟ با هر دو دست چطور ؟

جواب : جایز است .

 شستن موهاى دست :

سؤال 83 : در وضو ، رساندن آب به پوست در صورت غلظت موهاى دست لازم است یا حكم ریش را دارد ؟

جواب : موهاى دست با خود پوست در وضو ولو این كه غلظت داشته باشد

باید شسته شود وحكم ریش را ندارد .

 شستن دست :

سؤال 84 : اگر در هنگام شستن دست چپ در وضو چند مرتبه به قصد شستن آب بریزد آیا دوم و سوم مانع مسح مى باشد ؟اگر به قصد وضوى ارتماسى دست راست را در آب فرو ببرد ، آبى كه در هنگام خارج كردن دست از آب بر روى دست مى ماند و آب غیر وضو مى باشد مانع مسح است ؟

جواب : در مفروض سؤال ریختن آب متعدداً و پى در پى به قصد یك بار شستن ، چنانچه در مراتب سابقه تمام عضو را فرا نگرفته باشد صحیح است و مسح با آن مانعى ندارد . و در ارتماسى در وقت اخراج قصد وضو نماید .

 آب خارج در اعضاء وضو :

سؤال 85 : در وضو هنگام شستن دست ، احیاناً آب از شیر روى دست انسان مى ریزد یا دست به جاى نجس مى خورد و باید آب بكشد آیا این عمل سبب بطلان وضو است ؟

جواب : اگر قبل از تمام شدن شستن دست چپ باشد وضو باطل نمى شود و در دست چپ اگر آبى كه مى ریزد بسیار كم باشد بطورى كه مستهلك شود عرفاً اشكال ندارد .

مسح

 چگونگى مسح سر و پا :

سؤال 86 : مسح سر و دو پا در وضو باید با كف دست باشد یا با انگشتان ؟ آیا صرف گذاشتن دست كفایت مى كند یا كشیدن لازم است ؟

جواب : با انگشتان هم مى شود مسح كرد على الاظهر ، ولى صرف گذاشتن دست روى محل مسح كفایت نمى كند . بلى ، اگر دست را روى آن بگذارد و مقدارى بكشد مجزى است ، ولى بهتر است كه دست را روى انگشتان پا گذاشته

و مسح كند .

 اندازه مسح سر :

سؤال 87 : در كشیدن مسح سر ، براى كسى كه موى بلند دارد به نحوى كه موها تا روى ابروى او رسیده تا چه اندازه مسح واجب است ؟ آیا تا سر موها باید مسح كند ؟ اگر آب مسح به آب وضو برسد چه حكمى دارد ؟

جواب : احتیاط مستحب آن است كه از درازا به اندازه یك انگشت و از پهنا به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نماید اگر چه وجوب مسح به مقدار عرض یك انگشت ، خالى از قوت نیست ، و اگر در حین مسح دستش به آب وضوى صورت تماس پیدا كرد باید با آن قسمت از دست كه تماس نگرفته مسح پا نماید .

 تكرار مسح :

سؤال 88 : آیا سر و پا را مى توان دو بار مسح نمود ؟

جواب : در قدمین اشكال ندارد اما در مسح سر ، قبل از تكرار سر را خشك كند .

 تماس آب مسح با صورت :

سؤال 89 : اگر هنگام كشیدن مسح سر ، آن قدر مسح سر را بكشد كه به آب صورت برسد ، وضو باطل مى شود یا خیر ؟ یا هنگام وضو گرفتن ، صورت را آن قدر از بالا شسته باشد كه كمى از سرش هم شسته شده ، اگر هنگام مسح كشیدن سر ، مسح را زیاد بكشد كه به آب سر یا صورت برسد ، وضو چه حكمى دارد ؟

جواب : مسح سر صحیح است و چنانچه با بقیه آبى كه در دستش مى باشد و مخلوط نشده مسح پا نماید صحیح است .

 مسح كسى كه انگشتان او جمع شده :

سؤال 90 : انگشتان شخصى به گونه اى جمع شده كه نمى تواند با كف دست مسح سر وپا نماید چگونه مى تواند مسح نماید ؟

جواب : مى تواند با مقدارى از كف دست یا با نوك انگشتها ( ته ناخنها ) مسح نماید .

 مسح بر روى موى مصنوعى :

سؤال 91 : براى كسى كه موى مصنوعى دارد ، مسح سر باید به پوست سر برسد یا روى موى مصنوعى كافى مى باشد ؟

جواب : مسح سر را زیر موى مصنوعى نماید یعنى بر پوست سر یا بر موى اصلى مسح نماید .

 وضو گرفتن در زیر باران :

سؤال 92 : آیا انسان مى تواند هنگام باریدن باران وضو بگیرد ؟

جواب : مانعى ندارد چه باران شدید باشد چه خفیف ، ولى براى شستن دست چپ به لحاظ مسح سر و پا ، آب باران با آب وضو مخلوط نشود .

 مسح بر انگشت كوچك :

سؤال 93 : بعضى بانوان از لاك ناخن استفاده مى كنند آیا مى توانند جهت مسح پا ، فقط انگشت كوچك را كه لاك نخورده است مسح كنند ؟

جواب : مسح بر انگشت كوچك بنابر احتیاط كافى نیست .

چیزهایى كه باید براى آنها وضو گرفت

مس اسم الله:

سؤال 94 : آیا جایز است شخصى كه وضو ندارد با خودكار بر روى دست

خود كلمه « الله » را بنویسد ؟

جواب : احوط ترك آن است .

مس عبارت « بسمه تعالى »:

سؤال 95 : در اول نامه ها و نوشته ها عبارت « بسمه تعالى » نوشته مى شود . آیا حكم نام خداوند را دارد یا آن كه مى توان بدون طهارت به آن دست زد ؟

جواب : حكم نام خداوند را ندارد ولى بهتر است مراعات نمایند .

سكه هاى مضروب به نام ائمه(علیهم السلام):

سؤال 96 : مسح كردن و دست كشیدن و لمس كردن سكه 50 ریالى را كه تصویر مرقد حضرت معصومه(علیها السلام) دارد و یا سكه 100 ریالى كه تصویر مرقد على بن موسى الرضا (علیه السلام) را دارد چه حكمى دارد ؟

جواب : در نام پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و ائمه معصومین (علیهم السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) احتیاط مستحب آن است كه بدون وضو مس نشود .

ظروف منقوش به اسماء معصومین (علیهم السلام):

سؤال 97 : نام مبارك ائمه معصومین (علیهم السلام) را بعضى از هیئتها در بشقابهاى ملامین و چینى نوشته اند و این ظروف در مجالس عزادارى و غیر آن استفاده مى شود و ممكن است دست بى وضو به آن بخورد و احیاناً نجس شود ، حكم شرعى این مسئله چیست ؟

جواب : باید احترام آن را رعایت نمایند و ملاحظه نمایند هتك حرمت
نشود .

مبطلات وضو

مس میت:

سؤال 98 : آیا مس میت ، وضو را باطل مى كند ؟

جواب : احوط بطلان است .

احكام وضو

وضو قبل از دخول وقت:

سؤال 99 : شخصى یقین دارد كه وقت نماز شده است و براى خواندن نماز وضو مى گیرد ، بعداً مى فهمد وقت نماز نشده بود آیا مى تواند با این وضو نماز بخواند ؟

جواب : بلى مى تواند نماز بخواند .

عدم فرق بین ترتیبى و ارتماسى:

سؤال 100 : آیا در وسعت وقت ، وضو گرفتن به صورت ترتیبى یا ارتماسى جایز است ؟ كدام صورت از دیگرى افضل است ؟

جواب : فرقى بین آن دو نیست .


سه شنبه 16 شهریور 1389

خدمات نظامى على علیه السلام

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

خدمات نظامى على علیه السلام

ألا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر

(ابن ابى الحدید)

چون در طول چهارده سال دعوت پیغمبر صلى الله علیه و آله مواعظ و نصایح آنحضرت كه متكى بمنطق و استدلال بود در هدایت قبایل گمراه و بت پرست عرب مؤثر واقع نشد لذا فرمان جهاد بصورت آیاتى چند نازل گردید و از سال دوم هجرت تا مدت 9 سال كه پیغمبر اكرم در قید حیات بود در حدود هشتاد جنگ و قتال با كفار و مشركین و یهودیهاى عربستان نموده است كه در بعضى از آنها خود آنحضرت شخصا حضور داشته و آنها را غزوات گویند.

فداكارى و از خود گذشتگى على علیه السلام در این جنگها بر احدى پوشیده نماند و در اثر ابراز رشادت و شجاعت بى نظیرش او را ضیغم الغزوات و قتال العرب مینامیدند و جز جنگ تبوك كه بدستور پیغمبر در مدینه مانده بود در تمام جنگها شركت كرده و پرچم فتح و پیروزى همیشه در دست او بوده است.

از غزوات مشهور و مهمى كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله با مشركین و دشمنان اسلام نموده و على علیه السلام نیز ابطال و قهرمانان عرب را در آن جنگها طعمه شمشیر خود ساخته است میتوان غزوه بدر واحد و غزوه بنى نضیر و غزوه احزاب (خندق) و غزوه خیبر و فتح مكه و جنگ حنین و طائف را نام برد.

چون مقصود از نوشین این فصل شرح فداكاریها و خدمات نظامى على علیه السلام است لذا از توضیح و علل وقوع جنگها صرف نظر كرده و فقط بمبارزات آنحضرت با ابطال و جنگ آوران عرب در صحنه‏هاى كارزار اشاره مینمائیم زیراشرح زندگانى على علیه السلام بدون اشاره بحضور او در میدانهاى جنگ ناقص و بى لطف میباشد و شرح چند غزوه مهم براى شناساندن نیروى بازوى آنجناب لازم و ضرورى میباشد.

غزوه بدر:

اگر چه پیش از غزوه بدر جنگهاى كوچكى (سریه) میان مسلمانان و مخالفین در گرفته بود ولى غزوه بدر اولین جنگى بود كه مسلمان در آنجنگ آزمایش شدند و ترس مشركین آنها را فرا گرفته بود و براى مقابله با آنان اكراه داشتند چنانكه خداوند در قرآن كریم فرماید:

كما اخرجك ربك من بیتك بالحق و ان فریقا من المؤمنین لكارهون (1)

(همچنانكه پروردگارت ترا از خانه‏ات بحق براى جنگ با مشركین بیرون آورد و گروهى از مؤمنین از مقابله با كفار اكراه داشتند) زیرا تعداد مشركین در حدود هزار نفر بوده و با ساز و برگ كامل و اسبان یدكى براى از بین بردن مسلمین بفرماندهى ابوسفیان حركت كرده بودند در صورتیكه عده مسلمانان 313 نفر بوده و اكثر آنها هم فاقد ساز و برگ بودند و بیش از هفتاد شتر و چند رأس اسب همراه نداشتند بالاخره در روز 17 ماه مبارك رمضان سال دوم هجرى این دو گروه در محلى میان مكه و مدینه به نام بدر (نام چاهى است) در برابر هم قرار گرفتند و خداوند مؤمنین را بوسیله فرشتگان یارى نمود چنانكه فرماید:و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة (2) خداوند شما را در بدر نصرت نمود در حالیكه زبون و ناتوان بودید) ابتدا سه تن از مشركین (عتبه و شیبه و ولید بن عتبه) بمیدان آمده و مبارز خواستند پیغمبر اكرم على علیه السلام را بمبارزه آنها فرستاد و عموى خود حمزه و عبیدة بن حارث بن عبد المطلب را نیز دستور داد كه بهمراه على علیه السلام با آنها بجنگند على علیه السلام بمحض برخورد با ولید كه مبارز او بود وى را بقتل رسانید و سپس براى كشتن مبارزان همراهانش بسوى آنها شتافت چون آن سه تن كشته شدند ترس‏و دهشتى از مسلمانان در دل مشركین قرار گرفت،آنگاه مبارزان دیگرى بمیدان آمدند كه اكثرشان بشمشیر على علیه السلام زندگى را بدرود گفتند و رشادتهاى آنحضرت جنگ بدر را به پیروزى مسلمانان خاتمه داد بطوریكه متجاوز از هفتاد تن از مشركین قریش مقتول و هفتاد تن نیز اسیر گردیدند كه عباس بن عبد المطلب و عقیل بن ابیطالب هم جزو اسراء بودند و با دادن فدیه آزاد شده و اسلام اختیار كردند و بنا به نقل مورخین بیش از نیم كشته شدگان مشركین بشمشیر على بوده (3) و بقیه هم بوسیله سایر مسلمین و فرشتگان نصرت بقتل رسیده بودند و از جمله كشته شدگان سرشناس قریش بدست آنحضرت عاص بن سعید و حنظلة بن ابیسفیان (برادر معاویة) و عمیر بن عثمان (عموى طلحه) بودند. (4)

بالاخره جنگ بنفع مسلمین و شكست مشركین خاتمه یافت و مسلمین فاتحانه بمدینه مراجعت كردند و نام نامى على علیه السلام بعنوان شجاع بى نظیرى در میان عرب بلند آوازه گشت و كسى را جرأت و یاراى آن نبود كه مقابله با او را حتى در اندیشه و ذهن خود مجسم سازد.

غزوه احد:

احد نام كوه بزرگ و مشهورى است كه تقریبا در شش كیلومترى مدینه قرار گرفته و غزوه احد در ماه شوال سال سیم هجرى در دامنه كوه مزبور واقع گردیده است.

شكست قریش در غزوه بدر كه موجب آبرو ریزى و از دست رفتن عده‏اى از رجال آنها شده بود زمینه را براى جنگ دیگرى آماده میكرد زیرا خانواده كشته شدگان مانند عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن امیه در مكه عزادار بوده و براى انتقامجوئى،مردم مكه را براى مقابله و مقاتله مسلمین تحریص میكردند،ابوسفیان بن حرب كه در رأس كفار قریش بود مردم را دور خود جمع نموده و براى اعاده حیثیت خود آنها را بجنگ آماده میساخت و حتى اموال شخصى خود را در اختیار آنان‏گذاشت كه بمصارف جنگى برسانند. (5)

هند دختر عتبه و زن ابوسفیان نیز بهمراهى چند زن دیگر دف زنان مردم را بخونخواهى كشته شدگان خویش دعوت میكردند با این ترتیب ابوسفیان در حدود پنجهزار سوار و پیاده را تجهیز نموده و راه مدینه را با عده تحت فرماندهى خود در پیش گرفت.

چون رسول اكرم از این قضیه مطلع شد فورا اصحاب را جمع آورى كرده و مطلب را با آنها در میان نهاد گروهى اظهار نمودند كه باید در شهر مانده و حالت تدافعى گرفت ولى بعضى را عقیده بر این بود كه باید از شهر بیرون رفت و بحمله پرداخت بالاخره مسلمین آماده جنگ شدند و خود پیغمبر صلى الله علیه و آله نیز لباس جنگ پوشید و با عده‏اى در حدود هفتصد نفر آماده مقابله با دشمن گردید و على علیه السلام را هم بسمت پرچمدارى تعیین فرمود همچنانكه در كلیه جنگها پرچمدارى بعهده او بود چون پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله باحد رسید براى اینكه از حمله ناگهانى و پشت سرى دشمن غافل نباشد عده‏اى را (در حدود پنجاه نفر) تحت فرماندهى عبد الله بن جبیر بر دهانه شكافى كه براى این كار مناسب بنظر میرسید گماشت و این پیش بینى پیغمبر نیز كاملا صحیح بود زیرا ابوسفیان هم خالد بن ولید را با جمعى تقریبا چهار برابر عده عبد الله در كمین آنها گذاشته بود كه پس از در آویختن دو لشگر بهم از پشت سر بمسلمین حمله نماید.

بارى جنگ شروع شد و بیشتر مبارزان قریش بدست على علیه السلام كشته شدند و پرچمدار ابیسفیان بنام طلحة بن ابى طلحة مرد نیرومندى بود و او را كبش الكتیبة (قوچ لشگریان) میگفتند بمبارزه على علیه السلام آمد و آنحضرت چنان ضربتى بر كله او زد كه چشمانش از حدقه بیرون افتاد و نعره زد و بهلاكت رسید سپس برادر طلحه پرچم را بدست گرفت و او نیز كشته شد و حمزه نیز با كمال رشادت مبارزان قریش را طعمه شمشیر خود میساخت و در اثر كشته شدن جنگجویان قریش شكست فاحشى در لشگریان دشمن نمودار شد و مسلمین با اینكه‏تعدادشان خیلى كمتر از آنها بودند بر آنها مسلط گشته و نسیم فتح و پیروزى بر پرچم اسلام وزیدن گرفت،مشركین در حال فرار بودند و گروهى از مسلمین به تعاقب دشمن شتافته عده‏اى نیز مشغول جمع آورى اموال آنها گردیدند.

در اینموقع كسانى كه بر دهانه دره گماشته شده بودند بى انضباطى كرده و بر خلاف دستور پیغمبر صلى الله علیه و آله از فرمان عبد الله سرپیچى نمودند و بگمان اینكه فتح مسلمین كاملا حتمى بوده و ماندن آنان در محل مزبور لزومى ندارد پست نگهبانى خود را ترك كرده و بیش از چند نفر از آنها در محل خود باقى نماندند.

خالد بنولید كه منتظر چنین فرصتى بود با سواران خود راه دهانه را پیش گرفت و آن عده ناچیز را از بین برده و از پشت سر بمسلمین حمله نمود فراریان قریش كه از پشت جبهه صداى خالد را شنیدند مجددا مراجعت كرده و از دو طرف بر مسلمین حملات سختى بردند و چون تعداد مسلمین كم بوده و بحالت تفرقه و پراكنده جنگ میكردند شكستى بآنها روى داده و در نتیجه متوارى گردیدند در این جنگ حمزة بن عبد المطلب بدرجه رفیعه شهادت رسید و جگرش را بدستور هند (مادر معاویه) از سینه‏اش در آوردند و آن ملعونه هم مقدارى از آنرا در دهان گرفته و جوید و از آنروز به هند جگر خوار مشهور شد خود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله از ناحیه پیشانى صدمه دید و دندان مباركش شكست و بغیر از على علیه السلام و دو نفر دیگر كسى مراقب آنحضرت نبود.

على علیه السلام با حملات حیدرانه خود گروه مشركین را از هر طرف كه به پیغمبر حمله میآوردند پراكنده میساخت و خود را پروانه وار بدور شمع وجود آنجناب بگردش در میآورد.

فداكارى على علیه السلام در جنگ احد صفحه درخشانى در تاریخ زندگانى او گشود كه سطور طلائى آن با نداى جبرئیل كه میگفت.لا سیف الا ذوالفقار و لا فتى الا على مزین گردید . (6)

شیخ مفید از عكرمه او نیز از خود على علیه السلام نقل میكند كه فرمود چون در غزوه احد مردمان از اطراف پیغمبر صلى الله علیه و آله پراكنده شدند مرا بر آن‏حضرت چنان بى تابى فرا گرفت كه هرگز نظیر آنحالت را در خود ندیده بودم پیش روى او شمشیر میزدم كه یكمرتبه برگشتم و او را ندیدم با خود گفتم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم كه فرار نمیكند و در میان كشته شدگان هم او را ندیدم و گمان كردم كه از میان ما بآسمان بالا رفته است پس غلام شمشیر را شكسته و با خود گفتم با این شمشیر براى دفاع از رسول خدا صلى الله علیه و آله آنقدر قتال میكنم تا كشته شوم و بر آن جماعت حمله كردم آنها از جلو شمشیر من گریخته و راه باز كردند كه ناگاه دیدم پیغمبر صلى الله علیه و آله بیهوش بزمین افتاده است بالاى سرش ایستادم چشمان مباركش را باز كرد و بسوى من نگریست و فرمود:اى على مردم چه كردند؟

عرض كردم یا رسول الله آنها كافر شدند و بدشمن پشت كرده و ترا وا گذاشتند پیغمبر نگاه كرد و دید جمعى از لشگریان دشمن بسوى او مى‏آیند بمن فرمود یا على اینها را از من دور گردان من بدانها حمله كرده از چپ و راست شمشیر زدم تا آنها فرار كرده و تار و مار شدند .پیغمبر فرمود یا على آیا مدح خود را در آسمان نمیشنوى كه فرشته‏اى بنام رضوان ندا میكند :لا سیف الا ذوالفقار و لا فتى الا على؟ من اشگ شادى ریختم و خداوند سبحان را بر این نعمت سپاسگزارى كردم. (7)

استقامت و پایدارى على علیه السلام و چند نفر دیگر كه ثابت قدم مانده بودند موجب شد كه مشركین از مدینه چشم پوشیده و راه مكه را در پیش گرفتند.على علیه السلام با اینكه خود بشدت مجروح بود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله را از نظر دور نداشت و براى شستن دست و روى آنحضرت با سپر خود آبى تهیه كرد و چون رسول خدا دست و روى خود را شست فرمود غضب خدا بر آن قومى كه رخسار پیغمبر خود را خونین كردند. (8)

غوغاى جنگ فرو نشست و از گروه مسلمین هفتاد نفر مقتول و بقیه نیز فرار كرده بودند و تنها قهرمان نامى این جنگ كه افتخار فتوت را در سایه این فداكارى بى نظیر بدست آورده بود على علیه السلام بود كه چندین زخم مرد افكن به بدن‏مباركش اصابت كرده بود كه هر یك از آنها به تنهاى قادر بود یك مبارز نامى را از پا در آورد كثرت زخمها و جاى شمشیرها در بدن آنحضرت همه را به تعجب و حیرت انداخته بود كه یك جوان 26 ساله با تن آغشته بخون چگونه هنوز زنده مانده است ولى آنها نمیدانستند كه یك روح بزرگ و قوى و یك ایمان خالص و محض در آن پیكر زخمدار وجود داشت كه آنهمه سختى‏ها و ناملایمات را با كمال رضایت و خرسندى تحمل مینمود.

نبى اكرم بمدینه مراجعت فرمود و حضرت زهرا علیها السلام با ظرف آبى كه براى شستن صورت پدرش در دست داشت آنحضرت را استقبال كرد على علیه السلام نیز در حالیكه دستش تا بازو خون آلود بوده رسید و ذوالفقار را بفاطمه داد و فرمود خذى هذا السیف فقد صدقنى الیومـاین شمشیر را بگیر كه امروز (ایمان و شجاعت) مرا تصدیق نمود سپس فرمود:

أفاطم هاك السیف غیر ذمیم‏ 
فلست برعدید و لا بملیم‏ 
لعمرى لقد اعذرت فى نصر احمد 
و طاعة رب بالعباد علیم‏ 
أمیطى دماء القوم عنه فانه‏ 
سقى ال عبد الدار كأس حمیم

اى فاطمه بگیر این شمشیر را كه نكوهیده نیست و من ترسو و لرزان و ملامت كننده نیستم (در انجام وظیفه‏ام كوتاهى نكرده‏ام كه خود را ملامت كنم) ـبجان خودم سوگند در یارى پیغمبر و طاعت پروردگارى كه باعمال بندگان دانا است كوشش نمودم،خونهاى مردمان را از این شمشیر پاك كن كه این شمشیر جام مرگ را بخاندان عبد الدار (پرچمداران قریش) خورانید .

رسول اكرم صلى الله علیه و آله نیز بفاطمه علیها السلام فرمود.

خذیه یا فاطمة فقد ادى بعلك ما علیه و قد قتل الله بسیفه صنادید قریش.

اى فاطمه بگیر شمشیر را كه شوهرت امروز دین خود را اداء نمود و خداوند بوسیله شمشیر او بزرگان قریش را نابود ساخت. (9) شكستى كه در این جنگ بمسلمین رسید در نتیجه یك بى انضباطى كوچك و عدم دقت در اجراى دستور نظامى پیغمبر صلى الله علیه و آله بود و در عین حال تجربه تلخى بدست آنها داد كه بعدها براى آنان مورد عبرت قرار گرفت و آیه شریفه نیز باین موضوع اشاره فرماید:

و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصیتم من بعد ما اریكم ما تحبون منكم من یرید الدنیا و منكم من یرید الاخرة ثم صرفكم عنهم لیبتلیكم و لقد عفى عنكم و الله ذو فضل على المؤمنین. (10)

غزوه بنى نضیر:

پس از پایان غزوه احد بعضى از ساكنین محلى مدینه مانند طوایف یهود بنى نضیر و بنى قریظه از این پیشامد خوشحال شده و بعضى از قبایل هم كه پیمان دوستى و یا پیمان عدم تعرض با پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بسته بودند نقض عهد نمودند.

بنابر این چنین بنظر میرسید كه پیش از جنگ با قریش لازم است نفوذ و امنیت كامل را در مدینه برقرار نمود و سپس بدفع قریش پرداخت لذا در سال چهارم هجرى كه فاصله میان غزوه احد و خندق بود مسلمین آماده قتال با بنى نضیر شده و براى محاصره آنها در ربیع الاول سال مزبور از مدینه بیرون شدند.

فرمانده این ستون اعزامى على علیه السلام بود كه با رشادت و شجاعت ویژه خود آنها را مجبور به تسلیم نمود و پیمان بستند كه پیغمبر صلى الله علیه و آله از خون آنان در گذرد و آنها نیز از حومه مدینه خارج شده و بشام روند. (11)

رسول خدا صلى الله علیه و آله این شرط را پذیرفته و دستور داد كه هر سه نفر یك شتر ببرند و اموال خود را نیز بر آن شتر بار نهند،پس از خروج بنى نضیر از مدینه اموال و اراضى زراعى آنها نصیب مسلمین گردید.این واقعه كه پس از غزوه احد روى داد براى تحكیم موقعیت مسلمین بسیار مناسیب بوده و پیغمبر صلى الله علیه و آله با كمال قدرت و مهارت و تدبیر توانست در مدت كمى نفوذ از دست رفته را جبران نماید و بر وسعت قلمرو و اقتدار خود افزوده و دشمنان دین را منكوب سازد.

پى‏نوشتها:

(1) سوره مباركه انفال آیه 5

(2) سوره آل عمران آیه .123

(3) شیخ مفید در كتاب ارشاد اسامى 36 نفر را كه بدست على علیه السلام كشته شده‏اند ثبت نموده است.

(4) ارشاد مفید باب 2 فصل 18ـكشف الغمه ص 53ـاعلام الورى و كتب دیگر.

(5) تاریخ طبرى.

(6) سیرة ابن هشام جلد 2 ص 100ـتاریخ طبرى.

(7) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل 22 حدیث 6ـاعلام الورى.

(8) تاریخ یعقوبى.

(9) كشف الغمه ص 56ـارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 22ـاعلام الورى.

(10) سوره آل عمران آیه 152 و آیه‏هاى بعد.

(11) تاریخ طبرى.


دوشنبه 15 شهریور 1389

شهادت مولای متقیان امام علی (ع)

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

شهادت على علیه السلام

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على علیه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ایالات نیز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسیج پرداخته و گروههاى تجهیز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخیله پیوستند،على علیه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمین و تهیه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاویه و مخصوصا از نیرنگهاى عمرو عاص دل پر كینه داشتند در این كار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على علیه السلام پس از ایراد یك خطابه غراء تمام سپاهیان خود را بهیجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در این هنگام خامه تقدیر سرنوشت دیگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقیم گردانید.

فراریان خوارج،مكه را مركز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در یكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمین صحبت میكردند،در ضمن گفتگو باین نتیجه رسیدند كه باعث این همه خونریزى و برادر كشى،معاویه و عمرو عاص و على علیه السلام میباشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین بكلى آسوده شده و تكلیف خود را معین مى‏كنند،این سه نفر با هم پیمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر یك از آنها داوطلب كشتن یكى از این سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على علیه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گردید،برك بن عبد الله نیز قتل معاویه را بگردن گرفت و هر یك شمشیر خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه این قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشیده شد و براى اینكه هر سه نفر در یكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار میمانند براى این منظور انتخاب كردند و هر یك از آنها براى انجام ماموریت خود بسوى مقصد روانه گردید،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاویه رهسپار شام شد ابن ملجم نیز راه كوفه را پیش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف یكم نماز ایستاد و چون معاویه سر بر سجده نهاد برك شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر او بجاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود.

معاویه زخم شدید برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز پیش او حاضر ساختند،معاویه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنین كارى كردى؟

برك گفت امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاویه گفت مقصودت چیست؟برك گفت همین الان على را هم كشتند:معاویه او را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گردید او را رها نمود و بروایت بعضى (مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبیب معالج زخم معاویه را معاینه كرد اظهار نمود كه اگر امیر اولادى نخواهد میتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاویه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (یزید و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نیز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف یكم بنماز ایستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شدیدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پیشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با یك ضربت شمشیر او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصریان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهدیدش میكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشیرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بیچاره عمرو آنوقت فهمید كه اشتباها قاضى بیگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگریه نمود و چون عمرو عاص علت گریه را پرسید عمرو گفت من بجان خود بیمناك نیستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را انجام دهم!عمرو عاص جریان امر را از او پرسید عمرو بن بكر مأموریت سرى خود و رفقایش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشیر قطع گردید بدین ترتیب مأمورین قتل عمرو عاص و معاویه چنانكه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:این مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسید و بدون اینكه از تصمیم خود كسى را آگاه گرداند در منزل یكى از آشنایان خود مسكن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بدیدن یكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زیباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على علیه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولین برخورد دل از كف داد و فریفته زیبائى او گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهریه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یك كنیز و یك غلام و كشتن على بن ابیطالب است: (چه مهر سنگینى!شاعر گوید)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنیة 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

یعنى تا كنون ندیده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درویش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنیزى و ضربت زدن بعلى علیه السلام با شمشیر زهر آلود.

و هیچ مهرى هر قدر هم سنگین و گران باشد از كشتن على علیه السلام گرانتر نیست و هیچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نیست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نمیخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمایش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنیز خواستى برایت فراهم میكنم اما كشتن على بن ابیطالب را من چگونه میتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نمیتواند باو دست یابد باید او را غافل گیر كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامیاب شوى و چنانچه در انجام اینكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!!ابن ملجم كه دید قطام نیز از خوارج بوده و همعقیده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نیامده‏ام مگر براى همین كار!قطام گفت من نیز در انجام این كار ترا یارى‏میكنم و تنى چند بكمك تو میگمارم بدینجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از یك قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جریان امر گذاشت و از وى خواست كه در اینمورد بابن ملجم كمك نماید وردان نیز (بجهت بغضى كه با على علیه السلام داشت) تقاضاى او را پذیرفت.

خود ابن ملجم نیز مردى از قبیله اشجع را بنام شبیب كه با خوارج همعقیده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس یعنى همان منافقى را كه در صفین على علیه السلام را در آستانه پیروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از اندیشه خود آگاه ساختند اشعث نیز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نیز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانید،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسید و ابن ملجم و یارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على علیه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على علیه السلام نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر میداد حتى در یكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شریفش كشید و فرمود شقى‏ترین مردم این مویها را با خون سر من رنگین خواهد نمود و بهمین جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یكى از فرزندان خویش مهمان میشد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود،گاهى بآسمان نگاه میكرد و حركات ستارگان را در نظر میگرفت و هر چه طلوع فجر نزدیكتر میشد تشویش و ناراحتى آنحضرت بیشتر میگشت بطوریكه ام كلثوم پرسید:پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسیار یك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس میكنم كه لقاى حق فرا رسیده است.

بالاخره آنشب تاریك و هولناك بپایان رسید و على علیه السلام عزم خروج از خانه را نمود در این موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشیانه خودمیخفتند پیش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گویا میخواستند از رفتن وى جلوگیرى كنند!

على علیه السلام فرمود این مرغ‏ها آواز میدهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پریشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على علیه السلام فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه باید جارى شود.

على علیه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ایستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشیر زهر آلود در حالیكه فریاد میزد لله الحكم لا لك یا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشیر او بر محلى كه سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پیشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.

خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فیها نعیدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفریدیم و بخاك بر میگردانیم و بار دیگر از خاك مبعوث‏تان میكنیم) و شنیده شد كه در آنوقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء. (بخدا سوگند ستونهاى هدایت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء او را شهید نمود .)

همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد حسنین علیهما السلام از خانه بمسجد دویدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگیرش كردند،حسنین باتفاق بنى‏هاشم على علیه السلام را در گلیم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبیب فرستادند،طبیب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاینه و آزمایش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه این زخم قابل علاج نیست زیرا شمشیر زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمیرود .

على علیه السلام از شنیدن سخن طبیب بر خلاف سایر مردم كه از مرگ میهراسند با كمال بردبارى بحسنین علیهما السلام وصیت فرمود زیرا على علیه السلام را هیچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على علیه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگریبان بود،او شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زیر شمشیرها بگیرند آرمیده بود،على علیه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشیر بود و حریفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او میفرمود براى من فرق نمیكند كه مرگ بسراغ من آید و یا من بسوى مرگ روم بنابر این براى او هیچگونه جاى ترس نبود،على علیه السلام وصیت خود را بحسنین علیهما السلام چنین بیان فرمود:

اوصیكما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش میكنم و اینكه دنیا را نطلبید اگر چه‏دنیا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنیا) از دست شما رفته باشد تأسف مخورید و سخن راست و حق گوئید و براى پاداش (آخرت) كار كنید،ستمگر را دشمن باشید و ستمدیده را یارى نمائید.

شما و همه فرزندان و اهل بیتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظیم امور زندگى و سازش میان خودتان سفارش میكنم زیرا از جد شما پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه میفرمود سازش دادن میان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره یتیمان بترسید و براى دهان آنها نوبت قرار مدهید (كه گاهى سیر و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضایع نگردند،درباره همسایگاه از خدا بترسید كه آنها مورد وصیت پیغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش میكرد تا اینكه ما گمان كردیم براى آنها (از همسایه) میراث قرار خواهد داد.و بترسید از خدا درباره قرآن كه دیگران با عمل كردن بآن بر شما پیشى نگیرند،درباره نماز از خدا بترسید كه ستون دین شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسید و تا زنده هستید آنرا خالى نگذارید كه اگر آن خالى بماند (از كیفر الهى) مهلت داده نمیشوید و بترسید از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بیكدیگر باشید و از پشت كردن بهم و جدائى از یكدیگر دورى گزینید،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنید (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها میخوانید) و او دعایتان را پاسخ نگوید.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اینكه بگوئید امیر المؤمنین كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو روید و باید بدانید كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگرید زمانیكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنید و او را مثله نكنید كه من از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه میفرمود از مثله كردن اجتناب كنید اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على علیه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اینمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نیز جهت عیادت بحضور وى مشرف میشدند و در آخرین ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند میگشتند از جمله پندهاى حكیمانه او این بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و الیوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من دیروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت میكنم) .

مقدارى شیر براى على علیه السلام حاضر نمودند كمى میل كرد و فرمود بزندانى خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت و شكنجه نكنید اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط یك ضربت باو بزنید زیرا او یك ضربت بیشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن علیه السلام نمود و فرمود:

یا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر یك ضربتى كه بمن زده است یكضربت باو بزن) چون على علیه السلام در اثر سمى كه بوسیله شمشیر از راه خون وارد بدن نازنینش شده بود بیحال و قادر بحركت نبود لذا در اینمدت نمازش را نشسته میخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزدیك شد دستور فرمود براى آخرین دیدار اعضاى خانواده او را حاضر نمایند تا در حضور همگى وصیتى دیگر كند.

اولاد على علیه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حالیكه چشمان آنها از گریه سرخ شده بود بوصایاى آنجناب گوش میدادند،اما وصیت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زیرا حاوى یك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اینك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بیگانگى ذات لا یزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله علیه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزیده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بیابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقیم و طریق نجات هدایت فرموده‏و بروز رستاخیز از كیفر اعمال ناشایست بیم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهیز كارى دعوت میكنم و بصبر و شكیبائى در برابر حوادث و ناملایمات توصیه مینمایم پاى بند دنیا نباشید و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید،شما را باتحاد و اتفاق سفارش میكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر میدارم،حق و حقیقت را همیشه نصب العین قرار دهید و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پیروى كنید.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنید و رضاى او را پیوسته در نظر بگیرید با اعمال عدل و داد نسبت بستمدیدگان و ایثار و انفاق به یتیمان و درماندگان،او را خشنود سازید،در این باره از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود هر كه یتیمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او میشود و هر كس مال یتیم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او میباشد.

در حق اقوام و خویشاوندان صله رحم و نیكى نمائید و از درویشان و مستمندان دستگیرى كرده و بیماران را عیادت كنید،چون دنیا محل حوادث است بنابر این خود را گرفتار آمال و آرزو مكنید و همیشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشید،با همسایه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنید كه از جمله توصیه‏هاى پیغمبر صلى الله علیه و آله نگهدارى حق همسایه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شمارید و آنها را با كمال میل و رغبت انجام دهید،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آورید و رضایت خدا را در برابر اطاعت فرامین او حاصل كنید


ادامه مطلب

یکشنبه 14 شهریور 1389

جنگ نهروان

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

جنگ نهروان


و الله لا یفلت منهم عشرة و لا یهلك منكم عشرة.

(نهج البلاغهـكلام 58)

پس از آنكه على علیه السلام در اواخر صفر سال 38 از صفین بكوفه مراجعت فرمود تا روز شهادت آنحضرت مدت دو سال و چند ماه فاصله بود ولى این مدت كوتاه بقدرى در آزردگى خاطر مبارك على علیه السلام مؤثر واقع شد كه شرح آن قابل تقریر نمیباشد،شكست‏هاى پى در پى از همه طرف روح آن بزرگوار را آزرده و قلبش را رنجه كرد.

تأثر و رنج على (ع) از معاویه و حیله‏گریهاى عمرو عاص نبود بلكه رنج و تأسف او از بیوفائى و احمقى و خونسردى لشگریان خود بود و میفرمود:

من از بیگانگان هرگز ننالم‏
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

على علیه السلام بقدرى از لا قیدى و بیشرمى كوفى‏ها متأثر بود كه چند مرتبه آرزوى مرگ نمود تا بلكه از شر این قوم متلون و سست عنصر رهائى یابد،در یكى از خطبه‏هاى خود ضمن مذمت اصحابش فرماید:

و الله ان جائنى الموت و لیاتینى فلیفرقن بینى و بینكم لتجدننى لصحبتكم قالیا.

(بخدا سوگند اگر مرگ بسراغ من آید و البته خواهد آمد و میان من و شماتفرقه و جدائى اندازد مرا خواهید دید كه نسبت بمصاحبت شما بغض و كراهت دارم.)

پیشنهاد عمرو عاص در صفین موقع بلند كردن قرآنها با نیزه درباره حكمیت میان متخاصمین اختلاف بزرگى در میان عساكر عراق بوجود آورد كه میتوان آنرا علت العلل شكستهاى بعدى على علیه السلام دانست.

اختلاف على علیه السلام و معاویه در امر خلافت بحكمیت رجوع شد و علیرغم عقیده على علیه السلام از طرف آنحضرت ابوموسى اشعرى انتخاب گردید،ولى پس از عقد قرار داد صلح گروهى از سپاه على علیه السلام گفتند تكلیف كشته‏شدگان چیست؟و بآنحضرت اعتراض كردند كه ما حكم خدا را خواستیم نه حكمیت ابوموسى و عمرو عاص را حتى چند نفرى بمخالفت هر دو سپاه برخاستند.

این قبیل اشخاص را عقیده بر این بود كه على علیه السلام و معاویه هر دو باطلند و حكم مخصوص خدا است و در نتیجه این عقیده و فكر موقع مراجعت از صفین بكوفه در حدود دوازده هزار تن از سپاه على علیه السلام جدا شده و با بقیه سپاهیان آنحضرت مشاجره كرده و همدیگر را تكفیر مینمودند و پس از ورود بكوفه این گروه تحت فرماندهى عبد الله بن وهب بحروراء رفته و از سپاهیان على علیه السلام كناره‏گیرى نمودند!

شعار این عده كه خوارج نامیده میشدند این بود كه:لا حكم الا لله.این گروه بظاهر عباد و زاهد بودند و پیشانى آنها از كثرت سجود پینه بسته بود ولى در اثر حماقت و اشتباه نمیدانستند كه چه میكنند،على علیه السلام درباره آنان فرمود اینها حق را در ظلمات باطل میجویند !

این گروه نمیدانستند قرآن كه آنها حكومت آنرا خواهانند از كاغذ و مركب بوجود آمده است كس دیگرى كه احاطه كامل باحكام آن داشته باشد لازم است تا حكم خدا را از آن استخراج كند،بعقیده مسلمین عراق آنكس على علیه السلام بود كه در واقع قرآن ناطق بشمار میرفت ولى معاویه و طرفدارانش زیر بار نمیرفتند و در نتیجه عمرو عاص و ابوموسى را براى اینكار انتخاب كردند كه هیچیك چنین صلاحیتى را نداشتند.على علیه السلام عبد الله بن عباس را بسوى آنها فرستاد تا آنها را متوجه خبط و اشتباهشان سازد ولى آن فرقه گمراه از رأى و عقیده خود منصرف نشدند و مهمترین ایراد و اعتراض آنها این بود كه چرا على با شامیان جنگید ولى از غارت اموال آنها جلوگیرى نمود؟و ثانیا ما حكمیت قرآن را خواسته بودیم چرا بحكمیت ابوموسى و عمرو عاص تن داد؟ثالثا در صلحنامه چرا نام خود را با امیر المؤمنین شروع نكرد و این امر میرساند كه خود على نیز بخلافت خود یقین نداشت و در اینصورت تكلیف قربانیان این جنگ چه خواهد بود؟

على علیه السلام خود بسوى آنها رفت و آنان را نصیحت كرد و فرمود من هم مثل شما خواهان اجراى حكم قرآن هستم و براى همین منظور با معاویه جنگ میكردم و خود شما دیدید كه من با متاركه جنگ و انتخاب ابوموسى بحكمیت مخالف بودم ولى در اثر فشار و اصرار خود شما جنگ خاتمه یافت و ابوموسى را هم علیرغم عقیده من خودتان براى حكمیت انتخاب كردید و اكنون هم ما بر سر رأى اولى هستیم و در صدد حمله مجدد بشام میباشیم پس شما هم ما را كمك كنید .

خوارج در پاسخ گفتند تو و ما كافر شده بودیم ما توبه كردیم ولى تو بهمان حال باقى مانده‏اى اول باید تو هم توبه كنى آنگاه ما هم مجددا ترا یارى میكنیم!!

این گروه بهمه بد میگفتند و شعارشان فقط تلاوت آیه:

و من لم یحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (1) .بود اما نمیدانستند آنكس كه بما انزل الله باید حكم كند على علیه السلام است.

چون على علیه السلام از هدایت آنها مأیوس شد چشم از كمك و یارى آنها پوشید و در صدد تهیه سپاه بمنظور حمله بشام بر آمد.

در خلال اینمدت حوادث دیگر نیز رخ داد كه هر یك بنوبه خود باعث شكست عراقیها و موجب تأسف و اندوه على علیه السلام گردید.

معاویه كه از رأى حكمیت دلى شادان و خاطرى خرسند داشت روز بروز در تحكیم موقعیت خود كوشش میكرد و قلمرو حكومتش را توسعه میداد و چون ازاوضاع عراق و اختلاف و پراكندگى سپاهیان على علیه السلام اطلاع حاصل كرد در صدد بر آمد كه زمینه را براى حمله بعراق نیز آماده نماید!

ضحاك بن قیس را با عده‏اى در حدود چهار هزار نفر مأموریت داد كه دستبردى بخاك عراق بزند و تا جائیكه مقدور باشد از مردم عراق كشته و اموالشان را چپاول نماید و چنانچه بحمله متقابله بر خورد نماید عقب نشینى كرده و خود را بشام رساند و مقصود معاویه از این عمل ترسانیدن عراقیها و نشان دادن ضرب شست بآنها بود كه در آتیه بفكر حمله بشام نیفتند!

ضحاك كه مردى پلید و خونخوار بود دستور معاویه را بطور كامل اجرا نمود و خود را بمرز عراق رسانید و بقتل غارت مشغول گردید از جمله عمرو بن عمیس (برادر زاده عبد الله بن مسعود) را كشته و گروهى از همراهان او را گردن زد چون این خبر در كوفه بعلى علیه السلام رسید در حالیكه از شدت خشم بر خود میلرزید بالاى منبر رفت و مردم سست عنصر و بیحال كوفه را مخاطب ساخته و فرمود:اى اهل كوفه اگر در راه خدا كار میكنید بسوى عمرو بن عمیس بشتابید كه از همكیشان شما گروهى كشته شده و جمعى نیز مجروح گشته‏اند،بروید با دشمنان پیكار كنید و بیگانه را از حریم دیار خود باز گردانید (چون از مردم ضعف و سستى دید فرمود) اى گروه سست پیمان و بى حمیت دوست داشتم كه بجاى هشت تن از شما یك تن از لشگریان معاویه را داشتم،بخدا سوگند حاضر بملاقات پروردگارم (مرگ) هستم تا براى همیشه از دیدار شما آسوده باشم،بمن خبر رسیده است كه معاویه ضحاك بن قیس را براى قتل و غارت فرستاده و آن خونخوار فرو مایه هم عده‏اى از برادران شما را كشته و اموالشان را نیز تاراج كرده است در حالیكه شما در خانه‏هاى خود نشسته و براى دفاع از حریم خانه خود از جاى حركت نمیكنید (2) !

على علیه السلام حجر بن عدى را بتعقیب ضحاك فرستاد،ضحاك چندى در برابر حملات كوفیان مقاومت نمود ولى پس از آنكه نوزده نفر از سربازانش كشته شدند شبانه فرار كرده و راه شام در پیش گرفت.همچنین بسر بن ارطاة (همان فرد پلیدى كه در جنگ صفین به پیروى از عمرو عاص با نمایان ساختن عورت خود از دم شمشیر على علیه السلام جان سالم بدر برد) بدستور معاویه با گروه كثیرى به حجاز و یمن یورش برد و ضمن كشتن جمعى از شیعیان على علیه السلام و غارت اموال آنان بشام بازگشت،در آنموقع عبید الله بن عباس از جانب على علیه السلام والى یمن بود چون احساس كرد در برابر بسر یاراى مقاومت ندارد عمرو بن اراكه را بجاى خود گذاشت و خود از یمن خارج شد و رو بسوى كوفه نهاد،بسر پس از وارد شدن به یمن شروع بقتل و غارت نمود و عمرو بن اراكه را نیز بقتل رسانده و دو طفل خردسال عبید الله را سربرید بطوریكه مادرشان از مشاهده آنحال اختلال حواس پیدا نمود و دیوانه شد.

چون على علیه السلام از قتل و غارت بسر خبر یافت ضمن نكوهش كوفیان حارثة بن قدامه را كه خود نیز داوطلب بود با دو هزار سوار بمقابله بسر فرستاد،بسر وقتى شنید حارثة بتعقیب او میآید از ترس حارثه فرار كرد و خود را بشام رسانید (3) .

و باز معاویه یكى دیگر از سرداران خود را بنام سفیان بن عوف با ششهزار نفر جهت قتل و غارت و تولید آشوب بعراق فرستاد و سفیان وارد شهر انبار (از شهرهاى قدیمى عراق) شد و حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا را كشته و مشغول قتل و غارت گردید حتى بعضى از لشگریانش زر و زیور زنها را نیز از دست و گردن آنها گشوده و به یغما بردند،و همه این گرفتاریها نتیجه عدم توجه كوفیان بدستورات على علیه السلام بود و چون آنحضرت از این قضیه آگاهى یافت فراز منبر رفت و ضمن ایراد خطبه‏اى چنین فرمود:

بمن خبر رسیده است كه بدستور معاویه بشهر انبار شبیخون زده‏اند و حاكم آنجا را كشته و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانیده‏اند و یكى از لشگریان آنها بر یك زن مسلمان و یك زن كافره ذمیه وارد شده و خلخال و دست‏بند و گردن‏بند و گوشواره‏هاى او را در آورده است و آن زن بعلت اینكه نمیتوانسته او را از خود دور كند گریه و زارى كرده و از خویشان خود كمك طلبیده است،و دشمنان با غنیمت‏و دارائى بسیار بشام باز گشته‏اند،اگر مرد مسلمانى از شنیدن این واقعه در اثر حزن و اندوه بمیرد بر او ملامت نیست بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است.

وقتیكه شما را در تابستان بجنگ دشمنان خواندم گفتید حالا هوا گرم است ما را مهلت ده تا شدت گرما شكسته شود و چون در زمستان دعوت نمودم گفتید اینروزها هوا سرد است و بما مهلت ده تا سرما برطرف گردد،شما كه عذر و بهانه آورده از گرما و سرما فرار میكنید بخدا سوگند در میدان جنگ از شمشیر زودتر فرار خواهید نمود!یا اشباه الرجال و لا رجالـاى مرد نماهاى نامرد و اى كسانیكه عقل شما مانند عقل بچه‏ها و فكرتان چون اندیشه زنهاى تازه بحجله رفته است!

اى كاش شما را نمیدیدم و نمیشناختم كه نتیجه شناختن شما پشیمانى و غم و اندوه میباشد .

قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قیحا و شحنتم صدرى غیظا و جرعتمونى نعب التهمام انفاسا.

خداوند شما را بكشد كه دل مرا بسیار چركین كرده و سینه‏ام را از خشم آكنده ساختید و در هر نفس جام غم و اندوه را پیاپى جرعه جرعه در گلویم ریختید و بسبب نافرمانى،رأى و تدبیرم را تباه ساختید (4) .

علاوه بر این قضایا،حوادث دیگرى هم بشرح زیر رخ داد كه باعث شكست عراقیها و موجب اندوه و رنج على علیه السلام گردید:

قیس بن سعد كه در اوائل خلافت على علیه السلام بحكومت مصر منصوب شده بود در جنگ صفین براى فرماندهى یكى از واحدهاى رزمى احضار گردیده و بجاى وى محمد بن ابى بكر عازم مصر شده بود.

محمد در مصر مشغول حل و فصل امور بود كه معاویه از كار حكمیت فراغت یافت و چون حكومت مصر را بعمرو عاص وعده داده بود ناچار در صدد اشغال آن كشور برآمد.براى این منظور عده‏اى را بفرماندهى معاویة بن خدیج براى حمله بمصر روانه ساخت،عمرو عاص نیز مانند سابق حیله و نیرنگ خود را بكار برد و در داخل آن كشور مردم را علیه محمد شورانید.

محمد در برابر معاویه شكست خورد و قضایا را بعلى علیه السلام اطلاع داد و از وى كمك خواست.

على علیه السلام مالك اشتر را كه حاكم ایالت جزیره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار دیگرى باو رجوع فرماید زیرا مصر حاكمى مثل مالك میخواست تا نیرنگ‏هاى معاویه و عمرو عاص را با شمشیر پاسخ دهد.

مالك اشتر در ذیقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصر را در پیش گرفت،در بین راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالك رسانید،مالك اشتر كه بپیروى از على علیه السلام همیشه غریب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسید كیستى و از كجا میآئى؟

آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدینه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون در مدینه بمن سخت میگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خیال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا كارى پیدا كنم (5) !

مالك گفت اگر مایل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمین میكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از این البته كه میمانم،مالك این مرد را نیز جزو لشگریانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسیدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بیتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طینت یك لیوان شربت از عسل درست كرد و مقدارى سم در آن ریخت و پیش مالك برد.

مالك كه در این چند روز خدمتگزارى این غلام را بیشائبه دیده بود لیوان شربت را سر كشید و لشگریانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پیمائى آثارانقلاب در قیافه مالك نمایان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زین بر زمین افتاد.

لشگریان مالك پیش دویدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ریخته شده بود اثر خود را بخشید و همراهان او را متوجه قضیه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پیدا نكردند،مالك پس از چند لحظه دیده از جهان فرو بست و بسراى جاویدان شتافت و اطرافیانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند.

نافع پس از خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پیش معاویه رفته بود هنگامیكه این خبر بمعاویه رسید بسیار خوشحال و مسرور شد و شامیان را نوید داد كه دیگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زیرا پشت و پناه على علیه السلام مالك بود و نافع را نیز بسیار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشیر مالك داغى بر دل و كینه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گیرند.

از آنسو چون این خبر بگوش على علیه السلام رسید بسیار متأثر و اندوهگین شد بطوریكه از ته دل گریه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است دیگر نظیر مالك را نخواهیم دید مالك مانند شیرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب میشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود:

مالك و ما مالك لو كان جبلا لكان فندا لا یرتقیه الحافر و لا یرقى علیه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.

مالك چه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن میتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى میتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگند بخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزیز كرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از این پس مانند مالك را هرگز نخواهیم دید (6) .

على علیه السلام مجددا حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد و او را از جریان شهادت مالك آگاه گردانید،ولى معاویه و عمرو عاص دست از كینهـتوزى و نیرنگ بازى بر نمیداشتند و چند مرتبه بوسیله نامه محمد را تطمیع و تهدیدكردند و هر دفعه محمد بآنها صریحا جواب منفى داد و فداكارى و خلوص خود را نسبت بعلى علیه السلام بدانها گوشزد كرد.معاویه چون از تطمیع محمد مأیوس شد در صدد ایذاء او بر آمد و بمكروفسون عمرو عاص توانست مردم مصر را علیه محمد بشوراند.

محمد اوضاع آشفته مصر را در اثر تحریكات معاویه باطلاع على علیه السلام رسانید و آنحضرت عین نامه او را در مسجد باهل كوفه قرائت فرموده و بار دیگر آنها را بسستى و لا قیدى مذمت كرد و تمام این شكست‏ها را كه پى در پى اتفاق میافتاد نتیجه بى حالى و بیغیرتى كوفى‏ها دانست و پس از مذمت آنها دو هزار نفر بفرماندهى مالك بن كعب بكمك محمد فرستاد ولى محمد در خلال اینمدت با عده معدودى كه طرفدار او بودند با معاویة بن خدیج سرگرم رزم بود و بالاخره اطرافیانش شكست خوردند و خود نیز بدرجه شهادت رسید.

على علیه السلام هنوز براى شهادت مالك اشتر عزا دار و اندوهگین بود كه خبر سقوط مصر و شهادت محمد بحضرتش رسید این خبر آن بزرگوار را بیش از پیش در غم و اندوه فرو برد و با چشمان اشگ آلود فرمود:همانقدر كه مردم نانجیب شام از شهادت مالك و محمد خرسند هستند اندوه و تأسف ما در این ماجرا بیشتر از شادى آنها است.

بارى نظیر اینگونه اتفاقات پى در پى در گوشه و كنار رخ میداد و هر یك بنوبه خود موجب حسرت و اندوه میگشت من جمله حاكم بصره نیز بدسایس معاویه از اطاعت على علیه السلام سرپیچى كرده و براى تسخیر مكه نیرو میفرستاد.

روز بروز اوضاع مسلمین حقیقى كه تعداد آنها خیلى كم بود وخیمتر میشد و نصایح على علیه السلام نیز براى تحریك آنها بمنظور دفاع از شهرها و خاموش كردن این آشفتگى‏ها مؤثر واقع نمیگردید.

پس از مراجعت از صفین قریب دو سال این نابسامانیها ادامه داشت تا اینكه در سال چهلم هجرت على علیه السلام با ایراد چند خطابه آتشین كه حاكى از التهاب درون و اندوه خاطر او بود مردم افسرده و سست عهد كوفه را مجددا به جنبش آوردو فرماندهان و سرداران نیز با اینكه بمرور زمان خوى سلحشورى را كم كم از دست داده بودند در مقابل تهییج و تحریض على علیه السلام كه خود فرماندهى كل را بعهده داشت از جاى بر خواستند و مردم را براى یك حمله قطعى و نهائى بمتصرفات معاویه بسیج كردند.

عده‏اى كه بسیج شده بود در حدود بیست هزار بود كه بفرمان على علیه السلام در نخیله اردو زده و براى بازدید آنحضرت حاضر شدند،على علیه السلام بفرمانداران و حكام خود نیز دستور كتبى داد كه قشون ولایات را تجهیز كنند و براى حركت بسوى شام به نخیله اعزام دارند و پیش از حركت از كوفه طرح كلى راه پیمائى و جزئیات آن همچنین اجراى قطعى و دقیق آنها بصورت چند دستور نظامى و ادارى بعموم فرماندهان زیر دست ابلاغ گردید.

ولى در اینموقع حادثه دیگرى رخ داد كه مسیر تاریخ مسلمین را عوض نمود و اجراى نقشه آنانرا عقیم گردانید.فرقه خوارج كه بشرح حال آنها سابقا اشاره گردید بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى فتنه و فساد راه انداختند و همان عقیده سابق خود را مجددا تكرار كردند.

موضوع فتنه خوارج در شوراى نظامى كه از فرماندهان سپاه على علیه السلام در حضور آنحضرت تشكیل یافته بود مطرح گردید و چنین نتیجه گرفته شد كه اگر سپاه على علیه السلام بمنظور حمله بشام از كوفه خارج شود مسلما گروه خوارج آن شهر را اشغال خواهند نمود و در اینصورت سپاهیان على علیه السلام باید در دو جبهه داخل و خارج بجنگ و قتال برخیزند پس مصلحت در آنست كه پیش از حركت بشام ابتدا كار را با خوارج یكسره كنند و سپس با خاطرى آسوده بسوى شام رهسپار شوند.

از آنجائیكه على علیه السلام همیشه از خونریزى و كشتار امتناع میكرد براى آخرین بار بوسیله نامه‏اى خوارج را نصیحت كرد آنها را براى احقاق حق و مبارزه با معاویه بكمك خود دعوت فرمود.

عبد الله راسبى نامه على علیه السلام را خواند و شفاها بحامل نامه گفت كه ازقول ما بعلى بگو تو كافرى اول باید توبه كنى آنگاه ما را بكمك خود دعوت كنى!!سپس دستور داد كه تمام خوارج بسوى نهروان عزیمت كنند.

تجمع این عده در نهروان بصورت یك پادگان در آمد و طرفداران این عقیده نیز از اطراف بدانجا آمده و روز بروز بر تعدادشان افزوده گردید بطورى كه بالغ بر دوازده هزار نفر فرقه آنها را تشكیل میداد.

على علیه السلام نیز از پادگان نخیله كه قصد عزیمت بشام را داشت مسیر خود را عوض كرده به نهروان آمد.

موقعیكه على علیه السلام با سپاهیان خود به نهروان رسید فرقه خوارج هماهنگ شده و گفتند :لا حكم الا لله و لو كره المشركون.

على علیه السلام در عین حال كه با این جماعت خشمگین بود نسبت بآنها اظهار تأسف و دلسوزى هم میكرد زیرا آنها در عقیده‏اى كه داشتند اشتباه میكردند و متوجه آن اشتباه هم نمیشدند .

على علیه السلام در مقابل صفوف خوارج ایستاد و براى اتمام حجت با فرمانده آنها عبد الله راسبى صحبت كرد و سپس تمام خوارج را مخاطب ساخته و با منطق قوى و كلام شیوا آنها را باشتباهشان معترف ساخت و حقانیت خود را ثابت نمود در اینحال همهمه خوارج بلند شد و التماس توبه نمودند على علیه السلام فرمود پرچم سفیدى در كنار نهروان بزنند و توبه كنندگان خوارج زیر آن جمع گردند.

تقریبا دو ثلث خوارج بظاهر توبه نموده و در كنار پرچم سفید قرار گرفتند،على علیه السلام نیز آنها را از جنگ معاف فرمود ولى بقیه خوارج كه چهار هزار نفر بودند بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى جدا سر قول خود ایستادگى كردند على علیه السلام نیز ناچار با آنها به پیكار و قتال پرداخت.

پیش از شروع جنگ براى تقویت روحیه مسلمین كه در اثر مرور زمان و قتل و غارت چریكهاى معاویه پایه ایمان و جنگجوئى آنها ضعیف شده بود على علیه السلام فرمود كه از تمام این خوارج كمتر از ده نفر زنده خواهند ماند همچنانكه از شما كمتر از ده نفر شهید خواهند شد و این فرمایش امام یكى از معجزات آنحضرت‏است كه پیش از وقوع حادثه از كیفیت آن خبر داده و جریان امر كاملا صحیح و منطبق با واقعیت بوده است!

بارى جنگ شروع شد و طولى نكشید كه آنگروه گمراه مقتول و نه نفر نیز از آنان فرار كردند و هفت نفر هم از سپاه على علیه السلام بدرجه شهادت نائل آمده بودند و بدین ترتیب پیش بینى آنحضرت صد در صد صورت واقع بخود گرفت و پس از خاتمه جنگ بكوفه مراجعت نمودند،از جمله فراریان خوارج عبد الرحمن بن ملجم از قبیله مراد بود كه بمكه گریخته بود (7) .

پى‏نوشتها

(1) سوره مائده آیه .44

(2) ارشاد مفید جلد 1 باب سیم فصل 38 با تلخیص و نقل بمعنى.

(3) ناسخ التواریخ كتاب خوارج ص .643

(4) نهج البلاغه از خطبه .27

(5) نافع غلام عثمان بود براى اینكه مالك او را نشناسد خود را غلام عمر معرفى كرد.

(6) ناسخ التواریخ كتاب خوارج ص .521

(7) ـابن ملجم مرادى گمنام بود هنگامیكه على علیه السلام كوفیان را براى جنگ صفین بسیج میكرد چشمش بوى افتاد و طبق علائمى كه درباره قاتل خود از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیده بود او را شناخت و فرمود:تو عبد الرحمن بن ملجم هستى؟عرض كرد بلى یا امیر المؤمنین !

على علیه السلام رو بحاضرین كرد و یكمصرع از شعر عمرو بن معد یكرب را خواند:ارید حیاته (حبائه) و یرید قتلى!یعنى من حیات او (یا عطیه براى او) میخواهم و او قتل مرا میخواهد !عرض كردند دستور فرمائید او را بكشیم،على علیه السلام فرمود مگر میشود قبل از جنایت قصاص كرد؟


شنبه 13 شهریور 1389

جنگ صفین

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

جنگ صفین

ألا و ان معاویة قاد لمة من الغواة و عمس علیهم الخبر حتى جعلوا نحورهم اغراض المنیة .

(نهج البلاغه كلام 51)

جنگ جمل با شرحى كه گذشت بنفع على علیه السلام خاتمه یافت ولى این فتح و پیروزى او را براى همیشه آسوده نكرد بلكه مدعى و رقیب دیگرى مانند معاویة بن ابیسفیان در شام بود كه از زمان خلافت عمر در آنشهر فرمانروائى كرده و از دیر باز در حكومت آن ناحیه چشم طمع دوخته بود و همیخواست كه تا آخر عمر در آنجا مستقلا امارت نماید بدینجهت على علیه السلام ناچار بود كه این رقیب حیله‏گر و اتباعش را هم كه بقاسطین مشهور بودند از میان بردارد.

على علیه السلام براى حمله بشام كوفه را مركز فعالیت خود قرار داده و به تجهیز سپاه پرداخت.

از طرفى مالك اشتر كه بفرماندارى نصیبین منصوب شده بود در بین راه با ضحاك بن قیس والى حران مصادف شد و چون ضحاك از جانب معاویه فرماندار آن ناحیه بود راه را براى حركت مالك مسدود ساخت ولى مالك با او نبرد داده و لشگریان وى را متوارى ساخت.

چون معاویه از شكست ضحاك با خبر شد فورا عبد الرحمن بن خالد را با لشگرى‏انبوه بجنگ مالك فرستاد و عبد الرحمن با سرعتى تمام با سربازان خود در اراضى رقه روبروى مالك فرود آمد و با اینكه نیروى او از هر جهت كامل و چند برابر عده مالك بود ولى در اثر حملات شجاعانه مالك شكست فاحش یافته و مجبور بفرار شد،سربازان مالك نیز بتعاقب آنها پرداخته و همه را بكلى از آنحدود خارج ساختند ورقه و جزیره را كه در دست شامیان بود بتصرف خود در آوردند.

مالك اشتر نامه‏اى بعلى علیه السلام نوشت و فرار ضحاك و شكست عبد الرحمن را به آنجناب توضیح داد و بحیله گریهاى معاویه اشاره كرد و اضافه نمود كه بهترین دلیل بر مخالفت معاویه نسبت بعلى علیه السلام لشگر فرستادن او بجنگ مالك است و خود نیز براى یك جنگ بزرگ و قطعى آماده و مهیا است.

چون نامه مالك بدست على علیه السلام رسید بر فراز منبر رفت و پس از قرائت نامه مالك خدعه و حیله‏گرى معاویه را بدانها تذكر داد تا عده‏اى كه دشمنى معاویه را با على علیه السلام چندان یقین نمیكردند از شك و تردید خارج شده و قول حتمى دادند كه آنحضرت در اینمورد هر گونه صلاح بداند و دستور دهد آنها نیز اطاعت خواهند نمود.

سابقا اشاره شد كه على علیه السلام پس از انتخاب شدن بخلافت در مدینه در صدد حمله بشام بود كه شنید طلحه و زبیر بصره را متصرف شده و عامل او را بیرون كرده‏اند لذا از تصمیم خود منصرف شد و راه بصره را در پیش گرفت و علت تصمیم آنحضرت براى حمله بشام این بود كه معاویه در پاسخ نامه او كه معاویه را به بیعت خود فرا خوانده بود نه تنها تن به بیعت نداده بلكه مانند طلحه و زبیر على علیه السلام را بقتل عثمان متهم كرده و خونخواهى از قتله عثمان را بهانه و دستاویز خود قرار داده بود.

معاویه در نامه‏اش چنین نوشته بود:از معاویة بن صخر بعلى بن ابیطالب اما بعدـبجان خودم سوگند اگر دامن تو بخون عثمان آلوده نبود مسلمین كه با تو بیعت كردند تو نیز مانند ابوبكر و عمر و عثمان بودى ولى تو مهاجرین را بقتل عثمان تحریك كردى و انصار را از یارى او ممانعت نمودى و مردم نادان سخن ترا اطاعت كرده واو را مظلومانه بقتل رسانیدند،اكنون مردم شام از پاى ننشینند و دست از مقاتلت تو بر ندارند تا اینكه قتله عثمان را به آنها سپارى و امر خلافت را هم بشورى واگذارى و حجت تو بر من مانند حجت تو بر طلحه و زبیر نیست زیرا آنها با تو بیعت كرده بودند ولى من با تو بیعت نكرده‏ام همچنین حجت تو بر مردم شام مانند حجت تو بر مردم بصره نیست چه اهل بصره ترا اطاعت كرده بودند اما شامیان ترا اطاعت نكرده‏اند و اما شرافت ترا در اسلام و قرابت ترا با پیغمبر و موقعیت ترا در میان قریش انكار نمیكنم و السلام (1) !

از آنچه تا كنون درباره قتل عثمان گفته شد چنین بر میآید كه موضوع خونخواهى از قتله عثمان در آنروزها براى هر یاغى و طاغى دستاویز و بهانه‏اى براى فتنه انگیزى شده بود و عجب اینكه همان قتله عثمان ادعاى خونخواهى میكردند و كسى را متهم این ماجرا مینمودند كه نه تنها در قتل عثمان دخالتى نداشت بلكه بمنظور خیر خواهى او را نصیحت كرد و در موقع محاصره خانه‏اش بوسیله مردم مدینه براى رفع تشنگى او آب هم بمنزل وى فرستاده بود!

استاد عبد الله علایلى در كتاب ایام الحسین كه از تألیفات اوست چنین مینویسد:

از شگفتى‏هاى مسخره آمیز تقدیر اینست كه عمرو عاص مردم را بر كشتن عثمان تحریك كند،عایشه روبروى او آشكارا بمخالفت برخیزد،معاویه از یارى او شانه خالى نماید،طلحه و زبیر بمخالفین وى كمك كنند و آنگاه اینها هر یك دیگرى را بخونخواهى او تشویق كنند و خون عثمان را از على بن ابیطالب كه خیر خواهانه باو اندرز داده و او را از این سرانجام بر حذر داشته و در پیشامدها سپر بلاى او شده است مطالبه نمایند (2) !

بارى على علیه السلام نامه معاویه را پاسخ نوشت كه بیعت من یك بیعت عمومى است و شامل همه افراد مسلمین میباشد اعم از كسانى كه در موقع بیعت در مدینه حاضر بوده و یا كسانى كه در بصره و شام و شهرهاى دیگر باشند و تو گمان كردى‏كه با تهمت زدن قتل عثمان نسبت بمن میتوانى از بیعت من سرپیچى كنى و همه میدانند كه او را من نكشته‏ام تا قصاصى بر من لازم آید و ورثه عثمان در طلب خون او از تو سزاوارترند و تو خود از كسانى هستى كه با او مخالفت كردى و در آنموقع كه از تو كمك خواست وى را یارى نكردى تا كشته شد.

على علیه السلام در نامه دیگرى هم كه بمعاویه نوشته بدین مطلب اشاره كرده و فرماید:

فاما اكثارك الحجاج فى عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حیث كان النصر لك و خذلته حیث كان النصر له (3) .

(و اما زیاد سخن گفتن تو درباره عثمان و كشندگان او بیمورد است زیرا تو عثمان را وقتى كه بسود خودت بود یارى كردى ولى در آنموقع كه كمك تو بحال او سودمند بود او را یارى نكردى.)

على علیه السلام از موقع ورود بكوفه چند ماهى كه در آنشهر اقامت داشت براى جلوگیرى از وقوع جنگ با شامیان چند مرتبه بمعاویه نامه نوشته و او را نصیحت كرد و عواقب وخیم مخالفت و ناسازگارى او را كه موجب جنگ و خونریزى گردید بوى تذكر داد ولى از اینهمه نامه‏نگارى نتیجه‏اى حاصل نشد و معاویه لجوج هر دفعه در پاسخ نامه‏هاى آنحضرت همان سخنان سابق خود را نوشته و او را بقتل عثمان متهم نمود!و یكى از نامه‏هاى خود را بوسیله مردى از طایفه عبس كه (در اثر تبلیغات سوء معاویه) از دشمنان على (ع) بود بحضور آنحضرت فرستاد و چون آنمرد وارد كوفه شد یكسر بمسجد رفت و نامه معاویه را تقدیم نمود.

على علیه السلام از او پرسید در شام چه خبر است؟آنمرد با گستاخى گفت سینه تمام اهل شام از بغض و كینه تو مالامال است و تا خون عثمان را از تو نستانند آرام نخواهند نشست!

على علیه السلام فرمود اى احمق معاویه ترا گول زده است كشندگان عثمان‏جز چند نفر كه یكى از آنها نیز معاویه بود كس دیگرى نیست،چند نفر از اصحاب آنجناب خواستند آنمرد را بقتل رسانند اما على علیه السلام مانع شد و فرمود او سفیر است و بر سفیر باكى نیست آنگاه نامه معاویه را باز كرد و دید فقط نوشته شده:بسم الله الرحمن الرحیم.و بچیز دیگرى اشاره نگردیده است على علیه السلام فرمود معاویه تصمیم جنگ دارد!و سپس سخنى چند از حسن نیت خود و مكر و فریب معاویه بمردم صحبت كرد و آنها را براى مبارزه با حیله گریهاى معاویه دعوت فرمود.

سفیر معاویه كه از بزرگوارى و سخنان على علیه السلام بهیجان آمده بود بلند شد و گفت :یا امیر المؤمنین مرا ببخش من ترا بیش از هر كس دشمن داشتم ولى اكنون دوستت دارم زیرا حقایق امور بر من روشن شد و دانستم كه معاویه تمام مردم شام را مثل من فریفته است اجازت فرما كه پس از این در ركاب همایون تو خدمتگزار باشم و بدینوسیله كینه و بغض سابق را بارادت و محبت تو تبدیل گردانم،على علیه السلام او را نوازش كرد و باصحاب خود فرمود كه از وى نگهدارى كنند.

چون این خبر بمعاویه رسید بسیار اندوهگین شد و گفت این مرد تمام اسرار ما را بعلى خواهد گفت پس خوبست پیش از اینكه على بما حمله كند ما در اینكار باو پیشدستى كنیم.

معاویه براى انجام این امر از تمام بزرگان نزدیك بخود و از صحابه پیغمبر صلى الله علیه و آله كه در مدینه بودند و مخصوصا از بنى امیه دعوت نمود كه در این مورد با وى همكارى كرده و او را یارى و مساعدت نمایند لذا براى هر یك از آنان نامه جداگانه نوشت و آنها را بكمك خود خواند ولى جز بنى امیه كسى بدعوت او پاسخ مثبتى نداد حتى عبد الله بن عمر صراحة نوشت كه از حیله و نیرنگ معاویه با خبر است و او خود از فرستادن كمك براى عثمان عمدا خوددارى نمود تا عثمان كشته شود و او مستقلا در شام حكومت كند.

بعضى از رجال و صحابه نیز جوابى شبیه پاسخ عبد الله بمعاویه دادند و از همكارى با او خوددارى نمودند و معاویه فقط بپشتیبانى بنى امیه در صدد مقابله و مقاتله با على علیه السلام بر آمد ولى پیش خود فكر كرد كه انجام اینكار بدین سادگیها هم‏نیست و طرف شدن با على علیه السلام كار هر كسى نباشد زیرا على علیه السلام از هر جهت بر معاویه امتیاز و برترى دارد و از نظر زهد و علم و شجاعت و تقوى طرف قیاس با معاویه نیست و از حیث حسب و نسب و قرابت به رسول خدا صلى الله علیه و آله هم بر معاویه رجحان و برترى دارد و همه مردم او را میشناسند و ترجیح معاویه بر على علیه السلام موقعى امكان پذیر است كه نیروى تفكر و عاقله اشخاص از بین رفته باشد.

گاهى در ذهن خود مجسم مینمود كه صحنه كارزار است و على علیه السلام او را بمبارزه میطلبید آنگاه از عجز و ناتوانى خود در برابر آنحضرت لرزه بر اندامش میافتاد و هیولاى مرگ را بچشم خود مشاهده میكرد ولى با همه این احوال دل از حب جاه و هواى حكومت بر نمیداشت.

مدتى در اثر این خیالات شب و روز او یكى بود و نمیدانست بچه ترتیب مقصود شوم خود را بمرحله اجرا در آورد بالاخره برادرش عتبة بن ابیسفیان گفت تنها راه حل این مسأله همراه كردن عمرو عاص است با خود زیرا او از نظر سیاست و مكر در تمام عرب مشهور است و جائیكه مكر و حیله در كار باشد فریفتن مردم عوام كار ساده و آسان است و چون عقل و شعور مردم با مكر و حیله ربوده گردد در آنحال ترجیح تو بر على امكان پذیر خواهد بود!

معاویه گفت عمرو عاص این دعوت را از من نپذیرد زیرا او هم میداند كه على از هر جهت بر من رجحان و برترى دارد عتبه گفت عمرو مردم را میفریبد تو هم با پول و وعده عمرو را بفریب ! (4)

معاویه پیشنهاد برادرش را پسندید و نامه‏اى با آب و تاب تمام بعمرو عاص كه در آنموقع در فلسطین بود فرستاد و مضمون نامه بطور خلاصه این بود كه من از جانب عثمان در شام حاكم هستم و عثمان هم خلیفه پیغمبر بود كه در خانه‏اش تشنه و مظلوم كشته شد و تو میدانى كه مسلمین در قتل او بسیار غمگین‏اند و لازم است كه از قتله عثمان خونخواهى كنند و من تو را دعوت میكنم كه در این خونخواهى‏شركت كنى و از این پاداش و ثواب بزرگ بهره ببرى!

معاویه كه ابتدا نمیخواست منظور حقیقى خود را بعمرو عاص اظهار كند و هدفش از دعوت عمرو فقط استفاده از وجود او براى پیروزى در جنگ بود بدون اعلام مقصود اصلى خود او را براى شركت در خونخواهى از كشندگان عثمان كه على علیه السلام را بدان متهم ساخته بود دعوت نمود،اما عمرو كه در حیله‏گرى و سیاست در تمام عرب نظیرى نداشت بمحض خواندن نامه مقصود معاویه را دانست و بدون اینكه به روى او آورد و به او بفهماند كه مقصودش را دانسته است پاسخ وى را چنین نوشت كه اى معاویه مرا بر خلاف حق بجنگ على ترغیب نموده‏اى در حالیكه على برادر رسول خدا و وصى و وارث اوست و تو هم كه خود را حاكم عثمان میدانى با كشته شدن او دوره حكومت تو نیز خاتمه یافته است،آنگاه راجع باسلام و ایمان على علیه السلام و شرح جنگها و خدمات نظامى او اشاره كرده و آیاتى را كه درباره آنحضرت نازل شده و احادیثى را كه از پیغمبر صلى الله علیه و آله در مورد وى رسیده است همه را مفصلا بمعاویه نوشته و در آخر نامه اضافه كرد كه پاسخ نامه تو این است كه من نوشتم.

معاویه كه دید تیرش بسنگ خورده و نتوانسته عمرو را بدون قید و شرط از فلسطین بشام كشد ناچار تا حدى پرده از روى كار كنار زد و مجددا نامه‏اى با اختصار چنین نوشت:اى عمرو جنگ طلحه و زبیر را با على شنیدى و اكنون مروان بن حكم نیز با جمعى از اهل بصره نزد من آمده و على هم از من بیعت خواسته است و من چشم براه تو دارم تا در اطراف این مسأله با تو سخن گویم پس در آمدن بسوى من تعجیل كن كه در نزد من جاه و مقام و منزلتى خواهى داشت.

چون نامه معاویه بعمرو عاص رسید پسران خود عبد الله و محمد را فرا خواند تا نظر آنها را نیز در اینكار بداند،عبد الله پدرش را از رفتن بسوى معاویه منع كرد ولى محمد او را بدینكار ترغیب نمود عمرو گفت عبد الله آخرت مرا در نظر گرفت ولى محمد دنیاى مرا خواست،و با اینكه عمرو این مطلب را بهتر از همه‏میدانست باز بدنیا گروید و آخرت را فراموش كرد . (5)

عمرو عاص با سرعتى تمام طى طریق كرد و خود را بشام رسانید و معاویه مقدم او را گرامى شمرد و بنحو شایسته‏اى از وى پذیرائى نمود و چون خانه از بیگانگان خالى شد معاویه كه عمرو عاص را بدست آورده بود باز مانند سابق بطور رسمى سخن گفت و دم از خونخواهى عثمان زد و او را هم بدین كار ترغیب نمود!

عمرو كه دید معاویه میخواهد او را بدون هیچ قید و شرطى در این امر خطیر وارد نماید زبان به مدح و ثناى على علیه السلام گشود و خدمات او را در پیشرفت اسلام بیان كرده و رشادتهایش را در غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله یاد آور شد و بعد بحالت اعتراض بمعاویه گفت اقدام تو در اینكار نه تنها ساده و آسان نیست آخرت ترا نیز تباه گرداند.

معاویه گفت من براى طلب آخرت اینكار را پیش گرفتم،چه كارى بهتر از این كه من براى طلب خون عثمان قیام كنم زیرا عثمان خلیفه رئوف و مهربانى بود كه مظلومانه كشته شده است!

عمرو گفت اى معاویه تو مرا دعوت كردى كه مردم را فریب دهم حالا خودت میخواهى مرا بفریبى؟ !و با من كه از جهت مكارى در تمام عرب نظیرى ندارم مانند اشخاص عوام و عادى سخن میگوئى؟

كدام آدم عاقل سخنان ترا باور میكند اگر تو واقعا دلت بحال عثمان میسوزد چرا موقعیكه او در محاصره بود و از تو استمداد میكرد بیاریش نیامدى؟تو چشم طمع بخلافت دوخته‏اى و خونخواهى عثمانرا بهانه كرده‏اى و اگر میخواهى من نیز در اینكار با تو همكارى كنم باید بزبان خود من سخن بگوئى و از در صداقت و یكرنگى برآئى زیرا من و تو همدیگر را خوب میشناسیم و نیرنگ زدن ما بیكدیگر بى معنى ودور از عقل است و براى اینكه من با تو همدست شوم همچنانكه تو خلافت را براى خود میخواهى باید حكومت مصر را هم بمن واگذار كنى و متعهد شوى كه همیشه از آن من باشد و هیچوقت پس نگیرى!

معاویه كه دید عمرو عاص از نیت او آگاه بوده و از طرفى جز بواگذارى حكومت مصر با او همكارى نخواهد كرد ناچار تقاضاى او را پذیرفت و قرار دادى میان آندو نوشته و امضاء گردید كه معاویه در صورت پیروزى بر على علیه السلام و احراز مقام خلافت،حكومت مصر را بعمرو واگذار كند و در اینجا هم معاویه در صدد حیله بر آمد و در آخر قرار داد بكاتب گفت:اكتب على ان لا ینقض شرط طاعته.

یعنى بنویس كه عمرو شرط اطاعت معاویه را نشكند و مقصودش این بود كه از عمرو عاص بر طاعت خود به بیعت مطلقه اقرار بگیرد كه اگر مصر را هم باو نداد او نتواند از طاعت وى سرپیچى كند اما عمرو كه از معاویه زرنگتر بود بكاتب گفت:اكتب على ان لا ینقض طاعته شرطا.بنویس كه اطاعت او را با توجه بشرطى كه شده است نشكند یعنى اگر معاویه حكومت مصر را ندهد طاعت او واجب نخواهد بود.

بالاخره عمرو عاص تعهد كتبى از معاویه گرفت و خود را در اختیار او قرار داد و از آن پس وزیر و مشاور وى گردید (6) .

معاویه در اولین فرصت عمرو عاص را بحضور طلبید و مشكلات كار را بوى‏عرضه داشت از جمله گرفتاریهاى معاویه این بود كه محمد بن ابى حذیفه كه اولین دشمن معاویه بود از زندان گریخته بود و معاویه از فرار وى سخت آشفته و ناراحت بود لذا بعمرو گفت اگر من از شام بمنظور جنگ با على خارج شوم میترسم محمد از پشت سر بشام حمله كرده و بر اوضاع مسلط شود و بغرنجتر از آن موضوع جنگ با على است كه او كسانى را از جانب خود بدینجا فرستاده و از من بیعت خواسته است،دولت روم نیز از این اختلافات مسلمین استفاده كرده و در صدد استرداد شام میباشد.

عمرو عاص كمى اندیشید و گفت چیزى كه مهم است همان جنگ با على است زیرا محمد بن ابى حذیفه اهمیتى ندارد و دولت روم را نیز میتوان با ارسال تحف و هدایا فعلا راضى نگاهداشت بنابر این تلاش اصلى تو باید براى جنگ با على باشد!

معاویه گفت هر چه گوئى من انجام دهم،عمرو عاص عده‏اى را بتعقیب محمد فرستاد و آنان فورا محمد را دستگیر كرده و از بین بردند سپس معاویه امپراطور روم را نیز با ارسال تحف و هدایا سرگرم نمود و آنگاه تمام همت خود را براى تجهیز سپاه بمنظور جنگ با على علیه السلام بكار برد.

معاویه در این باره از هیچ حیله و تزویر و ریا و دروغ خود دارى نكرد و به بهانه خون عثمان مردم شام را علیه على علیه السلام شورانید و در همه جا بآنحضرت تهمت زد و تا توانست كینه او را در دل شامیان آكنده نموده و در حدود سیصد هزار نفر براى جنگ تجهیز و آماده كرد.

از آنسو على علیه السلام هم كه از مكاتبات زیاد با معاویه در مورد تسلیم و بیعت او نتیجه نگرفته و نامه مالك اشتر نیز دلالت بر جنگ معاویه با آنحضرت میكرد و همچنین از پیوستن عمرو عاص باردوى معاویه نیز آگاهى یافته بود بعبد الله بن عباس كه والى بصره بود مرقوم فرمود مردم آن شهر را تجهیز كرده و بكوفه بیاورد و چند نفر دیگر من جمله مالك اشتر را نیز احضار نمود و خود نیز بمنبر رفت و كوفیان را از هدف و مقصود معاویه آگاه گردانید و آنگاه به بسیج سپاه پرداخت.

پیش از شرح وقایع جنگ صفین ابتداء توضیح مختصرى از بیو گرافى معاویه‏و عمرو عاص لازم بنظر میرسد تا در برابر على علیه السلام كه مظهر حق و فضیلت و عدالت بود این دو حیله‏گر عرب نیز كه علیه آنحضرت متحد شده و حوادث جنگ صفین را بوجود آوردند بخوبى شناخته شوند .

پى‏نوشتها:

(1) ناسخ التواریخ كتاب صفین ص .144

(2) صلح امام حسن ص .122

(3) نهج البلاغهـكتاب .37

(4) ولى بعقیده نگارنده حب دنیا كه لازمه‏اش جاه طلبى است عمرو عاص و معاویه (هر دو را) فریب داد و آخرتشان را تباه نمود.

(5) عمرو عاص در سن پیرى فریفته دنیا شد و بسوى معاویه رفت در حالیكه از عمر او بیش از 6 سال باقى نمانده بود زیرا در سال 42 یا 43 هجرى كه والى مصر بود در همانجا در گذشت .آرى چنین است:

آدمى پیر چو شد حرص جوان میگردد 
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد.

(6) عمرو عاص را پسر عمى بود كه وقتى شنید عمرو چنین تعهدى از معاویه گرفته است ضمن ملامت وى اشعارى سرود كه این چند بیت از آن میباشد:

الا یا عمرو ما احرزت مصرا 
و ما ملت الغداة الى الرشاد 
و بعت الدین بالدنیا خسارا 
فانت بذاك من شر العباد 
وفدت الى معاویة بن حرب‏ 
فكنت بها كوافد قوم عاد 
الم تعرف ابا حسن علیا 
و ما نالت یداه من الاعادى‏ 
عدلت به معاویة بن حرب‏ 
فیا بعد الصلاح من الفساد

(ناسخـكتاب صفین ص 136)


جمعه 12 شهریور 1389

جنگ جمل

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

 جنگ جمل

ایها الناس ان عایشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبیر و كل منهما یرى الامر له دون صاحبه...

(على علیه السلام)

علت وقوع جنگ جمل موضوع اختلاف طبقاتى مردم بود كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله خلفاى وقت آنرا بوجود آورده بودند و چون خلافت على علیه السلام یك نهضت انقلابى علیه روش گذشتگان و باز گردانیدن اوضاع بزمان پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بود از اینرو گروهى مانند طلحه و زبیر كه خود را در خلافت آنحضرت از نظر موقعیت اجتماعى مانند افراد عادى مشاهده كرده و منافع مادى خود را در خطر میدیدند علیه او دست بمبارزه و شورش زدند و چنانكه سابقا اشاره گردید چون آندو تن در برابر تقاضاهاى خود از على علیه السلام پاسخ منفى شنیده و در مدینه هم قادر باجراى نقشه خود نبودند از اینرو مكه را براى انجام مقاصد خود انتخاب كرده و در صدد شدند كه عازم آن شهر شوند لذا خدمت على علیه السلام آمده و اجازه خواستند كه براى بجا آوردن مراسم عمره بمكه روند!

على علیه السلام فرمود شما براى رفتن بهمه شهرها آزادید ولى این مسافرت شما بدون حیله و نیرنگ نیست،شما نقشه‏اى طرح كرده‏اید كه در مدینه نمیتوانید آنرا اجرا كنید،ولى آندو نفر بظاهر سوگند خوردند كه از این مسافرت مقصودى جز انجام عمره ندارند.على علیه السلام بآنان اجازه داد و آنها را از شكستن عهد و پیمان بر حذر نمود،بیعت خود را با آندو تجدید كرد و آنها را بگفتار رسول اكرم صلى الله علیه و آله كه در حضور آندو بعلى علیه السلام فرموده بود یا على تو بعد از من با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال خواهى كرد یادآورى نمود (1) .

بالاخره آنها از خدمت آنحضرت مرخص شده و متوجه مكه شدند و محیط آن شهر را براى فعالیت‏هاى خود مساعد یافتند.

پیش از ورود طلحه و زبیر بمكه عایشه نیز در مكه بود او وقتى حركات و اعمال خلاف عثمان را مشاهده كرده بود مردم را علیه او بشورش و امیداشت و بارها گفته بود كه این نعثل (2) پیر احمق) را بكشید و هنگامیكه شورش و محاصره علیه عثمان شدت گرفته و قتل عثمان محرز و مسلم بنظر میرسید عایشه براى اینكه بظاهر از این شورش و بلوا بر كنار باشد و یا در برابر استمداد عثمان در محضور اخلاقى نیفتد آتش فتنه را در مدینه دامن زد و خود بسوى مكه شتافت و در مكه نیز از عثمان بدگوئى میكرد.

پس از انجام مراسم حج كه بمدینه مراجعت میكرد چون در بین راه خبر قتل عثمان باو رسید و دانست كه پس از عثمان على علیه السلام خلیفه شده است از رفتن بمدینه منصرف شد و مجددا بمكه بازگشت نمود و در آن هنگام حاكم مكه نیز عبد الله بن الحضرمى بود كه از طرفداران جدى عثمان و از مخالفین سرسخت على علیه السلام بود.

علاوه بر عایشه و حاكم مكه و طلحه و زبیر و مروان،سایر مخالفین على علیه السلام نیز از گوشه و كنار در آمده و در مكه جمع شده بودند من جمله یعلى بن امیه از یمن وارد شده و عبد الله بن عامر نیز از بصره آمده و بآنها ملحق شده بودند.

اجتماع این گروه مخالف و شور و بحث آنها درباره مخالفت با على علیه السلام بجنگ جمل منجر گردید عایشه هم براى اینكه از سایر زنان پیغمبر نیز براى‏خود كمك و همدستى فراهم كند بدین فكر افتاد كه ام سلمه و حفصه را نیز فریب دهد و آنها را هم همراه این گروه براه اندازد ولى وقتى نزد ام سلمه رفت با مخالفت شدید وى روبرو شد.

ام سلمه گفت اى عایشه مگر تو نبودى كه مردم را بقتل عثمان ترغیب مینمودى امروز چه شده است كه بخونخواهى او بپا خاسته‏اى؟و این چه مخاصمت و دشمنى است كه با على مرتضى مینمائى در صورتیكه او برادر رسول خدا و جانشین اوست امروز هم مهاجر و انصار با او بیعت كرده‏اند گذشته از اینها مگر پیغمبر درباره زنان خود از قول خداى تعالى نفرمود كه:و قرن فى بیوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى (3) در خانه‏هاى خود قرار گیرید و مانند ایام جاهلیت خودنمائى نكنید) سخنان ام سلمه مخصوصا استناد او بقرآن مجید عایشه را كاملا خرد كرد و یاراى جوابگوئى در برابر او پیدا نكرد و چون از جانب ام سلمه ناامید شد پیش حفصه رفت.

حفصه دعوت او را اجابت كرد ولى برادرش عبد الله بن عمر خواهر خود را از این عمل ممانعت نمود،عایشه چون از طرف حفصه نیز مساعدتى ندید ناچار به تنهائى براه افتاد و فرماندهى این عده ماجراجو را در اختیار گرفت!

سابقا گفته شد كه معاویه نامه‏اى بزبیر نوشته و او را براى احراز مقام خلافت تطمیع نموده و بمخالفت على علیه السلام ترغیب كرده بود بدینجهت نظر این گروه مخالف ابتداء بر این بود كه بشام روند و معاویه را هم كه با على علیه السلام مخالف میباشد با خود همدست نمایند اما معاویه كه قبلا از تصمیم این جمع خبر یافته بود پیش خود فكر كرد كه اگر این گروه مخالف بشام برسند و بفرض اینكه بر على علیه السلام غالب شوند در اینصورت معاویه باید بر طلحه و زبیر بیعت كند لذا فورا نامه‏اى بامضاى مجهول نوشته و در آن نامه قید نمود كه شما گول سخنان معاویه را نخورید كه از وى كارى براى شما ساخته نیست زیرا او كه از طرف عثمان حاكم شام بود بعثمان كمك نكرد تا او را بقتل رسانیدند پس چگونه ممكن است بشما كمك كند؟معاویه این نامه را بامضاى كس دیگر بزبیر فرستاد.چون این نامه بدست زبیر رسید مخالفین على علیه السلام را كه در رأس آنها عایشه قرار گرفته بود از مضمون نامه آگاه نمود (4) لذا از عزیمت بسوى شام منصرف شده و مصلحت را در آن دیدند كه به بصره روند زیرا طلحه و زبیر در بصره و كوفه طرفداران زیاد داشته و امید پیشرفت آنها بیشتر بود.

بالاخره عایشه بدستیارى طلحه و زبیر و سایر مخالفین در مكه لشگر آرائى‏كرده و با پولى كه یعلى بن امیه در اختیار آنها گذاشته بود بقدر كافى وسائل و ساز و برگ جنگ تهیه نمودند و عایشه را نیز سوار شترى بنام (عسكر) نموده و راه بصره را در پیش گرفتند (5) .

این گروه براى اینكه على علیه السلام را غافلگیر نموده و زودتر از وى بصره را بتصرف خویش در آورند بر سرعت حركت خود میافزودند و غالبا مسافت زیادى را بدون استراحت و راحت باش مى‏پیمودند.

در بین راه بجائى رسیدند كه آنجا را (حوئب) میگفتند و چون شب بود براى رفع خستگى در آن محل فرود آمدند و باستراحت پرداختند،در آن شب سگهاى حوئب در اطراف چادر عایشه زیاد پارس میكردند بطوریكه در اثر صداى آنها عایشه از خواب پرید و از اسم آن محل جویا شد،چون اطلاع حاصل كرد كه آنجا را حوئب گویند سخت بهراس افتاد و از اقدامات خود درباره مخالفت با على علیه السلام پشیمان گردید زیرا در حیات پیغمبر صلى الله علیه و آله از آنحضرت شنیده بود كه براى یكى از همسران وى سگهاى حوئب پارس خواهند كرد و صریحا رسول اكرم صلى الله علیه و آله بعایشه گفته بود:حمیرا مبادا تو باشى.

اكنون سخن پیغمبر بخاطرش افتاده و سخت پشیمان شده بود لذا اصرار داشت كه از آن قوم كناره گرفته و بمكه باز گردد!

زبیر چون این وضع را مشاهده كرد چند نفر را وادار نمود كه بدروغ شهادت دهند كه آن محل حوئب نیست و فرسنگها مسافت از حوئب دور شده‏اند،آن عده چنین كردند و عایشه هم باطمینان سوگند آنها مجددا به پیشروى خود بسوى بصره ادامه داد.

چون بنزدیكى بصره رسیدند طلحه و زبیر به بزرگان بصره نامه نوشته و آنها را براى مخالفت با على علیه السلام بمنظور خونخواهى عثمان دعوت كردند آنها نیز جواب دادند كه كشندگان عثمان در مدینه هستند و آمدن شما ببصره براى این منظوربیمعنى و بدون منطق است،ولى مخالفین اعتنائى بگفتار بزرگان بصره ننموده و بحالت تعرض بدان شهر حمله كردند و پس از كشتار زیاد عثمان بن حنیف را كه از جانب على علیه السلام بحكومت بصره منصوب شده بود مجبور بتسلیم نمودند و در نتیجه شهر بصره را بتصرف خود در آوردند.

از طرفى على علیه السلام نیز در خلال اینمدت مشغول تعویض فرمانداران شهرستانها بوده و بطوریكه قبلا اشاره شد نامه‏اى هم بوسیله جریر بن عبد الله بجلى بمعاویه فرستاده و او را به بیعت خود دعوت كرده بود ولى معاویه بجاى پاسخ نامه على علیه السلام نامه‏اى بزبیر نوشته و او را بمخالفت آنحضرت وادار نموده بود.على علیه السلام مجددا به جریر بن عبد الله نامه‏اى نوشت و تأكید نمود كه بمحض وصول نامه من معاویه را وادار كن كه كارش را یكسره نموده و در اینمورد تصمیم بگیرد و او را میان جنگ و صلح مخیر كن اگر تسلیم شد از او بیعت بگیر و چنانچه خیال جنگ دارد ما را آگاه گردان.

اما معاویه على علیه السلام را بقتل عثمان متهم كرده و بآنحضرت پاسخ نوشته بود كه كشندگان عثمان را تسلیم وى نماید.

على علیه السلام كه در میان مخالفین خود معاویه را از همه حیله‏گرتر و نفوذ او را در شام نیز میدانست تصمیم گرفت كه ابتداء با لشگر مجهزى بشام رفته و كار معاویه را یكسره كند ولى در این هنگام خبر رسید كه عایشه بدستیارى طلحه و زبیر بصره را متصرف شده و بعنوان خونخواهى عثمان مردم را علیه على علیه السلام شورانیده‏اند على علیه السلام ناچار از تصمیم حركت بشام منصرف شده و در صدد بر آمد كه اول شورشیان بصره را از میان بردارد و سپس عازم شام گردد.

على علیه السلام در مسجد بمنبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود برسول اكرم صلى الله علیه و آله چنین فرمود:

ایها الناس ان عایشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبیر و كل منهما یرى الامر له دون صاحبه،اما طلحة فابن عمها و اما الزبیر فختنها،و الله لو ظفروا بما ارادوا و لن ینالوا ذلك ابدا لیضربن احدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شدید و الله ان راكبة الجمل الاحمر ما تقطع عقبة و لا تحل عقدةالا فى معصیة الله و سخطه حتى تورد نفسها و من معها موارد الهلكة.اى و الله لیقتلن ثلثهم و لیهربن ثلثهم و لیثوبن ثلثهم و انها التى تنبحها كلاب الحوئب و انهما لیعلمان انهما مخطئان و رب عالم قتله جهله و معه علمه و لا ینفعه،حسبنا الله و نعم الوكیل (6) .

(اى مردم عایشه بهمراهى طلحه و زبیر بسوى بصره رفته و هر یك از طلحه و زبیر حكومت را براى خود میخواهد بدون دیگرى،اما طلحه پسر عموى عایشه است و زبیر هم شوهر خواهر اوست بخدا سوگند اگر بدانچه میخواهند ظفر یابند و (با اینكه) هرگز بدان نائل نخواهند شد هر یك از آندو گردن رفیقش را میزند و سوگند بخدا این زنى كه بشتر سرخ سوار شده (عایشه) بر هیچ پشته‏اى نگذرد و هیچ عقده‏اى را نگشاید مگر در معصیت و غضب خداى تعالى تا اینكه خود و همراهانش را بهلاكت اندازد،بخدا سوگند (از قشون آنها) ثلثشان كشته میشود و ثلثشان فرار میكنند و ثلثشان از طغیان خود بر میگردند و این عایشه همان زنى است كه سگهاى حوئب باو بانگ زنند (اشاره بفرمایش پیغمبر صلى الله علیه و آله) و طلحه و زبیر میدانند كه هر دو براه خطاء میروند (ولى) چه بسا عالمى كه از علمش سود نبرد و جهلش او را بكشد خداوند ما را كافى است و چه وكیل خوبى است.)

البته تجهیز لشگر علیه عایشه ام المؤمنین كه همسر پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و دختر ابوبكر بود و همچنین براى سركوبى طلحه و زبیر كه از شخصیت‏هاى مهم و از اصحاب سرشناس رسول خدا صلى الله علیه و آله بودند چندان كار ساده و آسانى نبود از اینرو على علیه السلام اعمال خلاف آنها را كه در بصره مرتكب شده بودند باهل مدینه گوشزد نمود تا آنها را براى حركت بسوى بصره بمنظور جنگ با اصحاب جمل آماده نماید لذا فرداى آنروز مجددا بمنبر رفته و ضمن ایراد خطبه‏اى چنین فرمود:

فخرجوا یجرون حرمة رسول الله صلى الله علیه و آله كما تجر الامة عند شراءها متوجهین بها الى البصرة،فحبسا نساءهما فى بیوتهما و ابرزاحبیس رسول الله صلى الله علیه و آله لهما و لغیرهما فى جیش ما منهم رجل الا و قد اعطانى الطاعة و سمح لى بالبیعة طائعا غیر مكره،فقدموا على عاملى بها و خزان بیت مال المسلمین و غیرهم من اهلها.فقتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا،فو الله لو لم یصیبوا من المسلمین الا رجلا واحدا معتمدین لقتله بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجیش كله اذ حضروه فلم ینكروا و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید،دع ما انهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدة التى دخلوا بها علیهم. (7)

(یعنى مخالفین من از مكه خارج شدند و در حالیكه زوجه رسول خدا صلى الله علیه و آله را مانند كنیزى كه در موقع خریدنش (باین سو و آن سو) كشیده میشود با خود بسوى بصره كشانیدند،طلحه و زبیر زنهاى خود را در خانه‏هایشان باز گذاشته و همسر رسول خدا صلى الله علیه و آله را در میان قشونى براى خود و دیگران نمایان ساختند و كسى از آن قشون نبود جز اینكه بمن اطاعت نموده و با اختیار و بدون اكراه بمن بیعت كرده بود (سپس نقض عهد كرده و) بر عامل من (عثمان بن حنیف) و بر خزانه داران بیت المال مسلمین و سایر مردم بصره وارد شده گروهى را بصبر (با چوب و سنگ و غیره) كشته و گروهى را هم بمكر و حیله بقتل رسانیده‏اند،بخدا سوگند اگر از مسلمین جز بمرد واحدى دست نمییافتند كه او را عمدا و بیگناه كشته باشند كشتن تمام لشگریان مخالفین براى من حلال بود زیرا آنها در آنجا حاضر بودند و از كار زشت و منكر نهى ننموده و با زبان و دست از كشته شدن آنفرد بیگناه ممانعت نكرده‏اند،صرفنظر از این مطلب آنان بتعداد لشگریان خود از مسلمین را بقتل رسانیده‏اند) .

على علیه السلام با خطابه شیوا و بلیغ خود اهل مدینه را از قضایا آگاه ساخت و نقشه‏هاى مزورانه اصحاب جمل را كه پس از بیعت بآنحضرت نقض عهد كرده وموجب بروز اینگونه حوادث شده بودند بر آنها روشن نمود و براى دفع این غائله مردم مدینه را از جا حركت داد.


ادامه مطلب

پنجشنبه 11 شهریور 1389

ادامه دعای جوشن کبیر

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

51 یَا نِعْمَ الْحَسِیبُ یَا نِعْمَ الطَّبِیبُ یَا نِعْمَ الرَّقِیبُ یَا نِعْمَ الْقَرِیبُ یَا نِعْمَ الْمُجِیبُ یَا نِعْمَ الْحَبِیبُ یَا نِعْمَ
الْکَفِیلُ یَا نِعْمَ الْوَکِیلُ یَا نِعْمَ الْمَوْلَى یَا نِعْمَ النَّصِیرُ
 
 (51) اى نیکو حسابکش اى نیکو طبیب اى نیکو نگهبان اى نیکو نزدیک اى نیکو پاسخ ده اى نیکو دوست اى نیکو عهده دار اى نیکو وکیل اى نیکو سرور اى نیکو یاور
52 یَا سُرُورَ الْعَارِفِینَ یَا مُنَى الْمُحِبِّینَ یَا أَنِیسَ الْمُرِیدِینَ یَا حَبِیبَ التَّوَّابِینَ یَا رَازِقَ الْمُقِلِّینَ یَا رَجَاءَ الْمُذْنِبِینَ یَا قُرَّةَ عَیْنِ الْعَابِدِینَ یَا مُنَفِّسَ عَنِ الْمَکْرُوبِینَ یَا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمُومِینَ یَا إِلَهَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ
(52) اى مایه دلشادى عارفان اى آرزوى محبان اى همدم خواستاران اى دوستدار توبه کنندگان اى روزى ده ناداران اى امید گنهکاران اى نورچشم پرستش کنندگان اى برطرف کننده اندوه اندوهناکان اى غمزداى غمزدگان اى معبود پیشنیان و پسینیان
53 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا رَبَّنَا یَا إِلَهَنَا یَا سَیِّدَنَا یَا مَوْلانَا یَا نَاصِرَنَا یَا حَافِظَنَا یَا دَلِیلَنَا یَا مُعِینَنَا یَا حَبِیبَنَا یَا طَبِیبَنَا
 (53) خدایا من از تو مى خواهم به حق نامت اى پروردگار ما اى معبود ما اى آقاى ما اى سرور ما اى یاور ما اى نگهدار ما اى راهنماى ما اى کمک کار ما اى محبوب ما اى طبیب ما

54 یَا رَبَّ النَّبِیِّینَ وَ الْأَبْرَارِ یَا رَبَّ الصِّدِّیقِینَ وَ الْأَخْیَارِ یَا رَبَّ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ یَا رَبَّ الصِّغَارِ وَ الْکِبَارِ یَا رَبَّ الْحُبُوبِ وَ الثِّمَارِ یَا رَبَّ الْأَنْهَارِ وَ الْأَشْجَارِ یَا رَبَّ الصَّحَارِی وَ الْقِفَارِ یَا رَبَّ الْبَرَارِی وَ الْبِحَارِ یَا رَبَّ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا رَبَّ الْأَعْلانِ وَ الْأَسْرَارِ
 (54) اى پروردگار پیمبران و نیکوکاران اى پروردگار راستگویان و برگزیدگان اى پروردگار بهشت و دوزخ اى پروردگار کوچک و بزرگ اى پروردگار حبوبات و میوه جات اى پروردگار نهرها و درختان اى پروردگار دشت و هامون اى پروردگار صحراها و دریاها اى پروردگار شب و روز اى پروردگار پیدا و نهان
 
55 یَا مَنْ نَفَذَ فِی کُلِّ شَیْ‏ءٍ أَمْرُهُ یَا مَنْ لَحِقَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْمُهُ یَا مَنْ بَلَغَتْ إِلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قُدْرَتُهُ یَا مَنْ لا تُحْصِی الْعِبَادُ نِعَمَهُ یَا مَنْ لا تَبْلُغُ الْخَلائِقُ شُکْرَهُ یَا مَنْ لا تُدْرِکُ الْأَفْهَامُ جَلالَهُ یَا مَنْ لا تَنَالُ الْأَوْهَامُ کُنْهَهُ یَا مَنِ الْعَظَمَةُ وَ الْکِبْرِیَاءُ رِدَاؤُهُ یَا مَنْ لا تَرُدُّ الْعِبَادُ قَضَاءَهُ یَا مَنْ لا مُلْکَ إِلا مُلْکُهُ یَا مَنْ لا عَطَاءَ إِلا عَطَاؤُهُ
(55) اى که در هر چیز دستورش نفوذ کرده اى که علمش به هر چیزى تعلق یافته اى که قدرت و توانائیش به هر چیزى رسیده اى که بندگان شماره نعمتهایش را نتوانند اى که خلائق از عهده شکرش برنیایند اى که عقول درک عظمت و جلالش نتوانند اى که اوهام و خیالات به کنه ذاتش نرسند اى که عظمت و بزرگى لباس او است اى که بندگان از حکم او سرپیچى نتوانند اى که سلطنتى جز سلطنت او نیست اى که بخششى جز بخشش او نیست

56 یَا مَنْ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى یَا مَنْ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْیَا یَا مَنْ لَهُ الْآخِرَةُ وَ الْأُولَى یَا مَنْ لَهُ الْجَنَّةُ الْمَأْوَى یَا مَنْ لَهُ الْآیَاتُ الْکُبْرَى یَا مَنْ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى یَا مَنْ لَهُ الْحُکْمُ وَ الْقَضَاءُ یَا مَنْ لَهُ الْهَوَاءُ وَ الْفَضَاءُ یَا مَنْ لَهُ الْعَرْشُ وَ الثَّرَى یَا مَنْ لَهُ السَّمَاوَاتُ الْعُلَى
(56) اى که از آن اوست عالى ترین مثالها (که حجج الهیه باشند) اى که خاص اوست برترین اوصاف اى که از آن اوست دنیا و آخرت اى که از آن او است بهشت آن جایگاه آسایش اى که براى اوست نشانه هاى بس بزرگ اى که براى او است نامهاى نیکو اى که براى او است فرمان و داورى اى که از آن او است هوا و فضا اى که از آن او است عرش و فرش اى که از آن او است آسمانهاى بلند

57 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا عَفُوُّ یَا غَفُورُ یَا صَبُورُ یَا شَکُورُ یَا رَءُوفُ یَا عَطُوفُ یَا مَسْئُولُ یَا وَدُودُ یَا سُبُّوحُ یَا قُدُّوسُ
 (57) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى درگذرنده اى آمرزنده اى شکیبا اى سپاس پذیر بندگان اى مهربان اى توجه کننده اى مورد توجه و درخواست بندگان اى مهرورز اى منزه اى پاکیزه
 
58 یَا مَنْ فِی السَّمَاءِ عَظَمَتُهُ یَا مَنْ فِی الْأَرْضِ آیَاتُهُ یَا مَنْ فِی کُلِّ شَیْ‏ءٍ دَلائِلُهُ یَا مَنْ فِی الْبِحَارِ عَجَائِبُهُ یَا مَنْ فِی الْجِبَالِ خَزَائِنُهُ یَا مَنْ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ یَا مَنْ إِلَیْهِ یَرْجِعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ یَا مَنْ أَظْهَرَ فِی کُلِّ شَیْ‏ءٍ لُطْفَهُ یَا مَنْ أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقَهُ یَا مَنْ تَصَرَّفَ فِی الْخَلائِقِ قُدْرَتُهُ
 (58) اى که در آسمان آثار عظمتش هویدا است اى که در زمین نشانه هایش آشکار است اى که در هر چیز برهانهاى او موجود اى که در دریا آثار شگفت انگیز دارد اى که در کوهها است گنجینه هایش اى که خلق را پدید آورد سپس بازگرداند اى که به سویش همه امورات بازگردد اى که در هر چیز لطف و مهرش را آشکار ساخته اى که خلقت هر چیز را نیکو ساخته اى که تصرف کرده در همه خلایق قدرت او

59 یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ
 (59) اى دوست آنکس که دوستى ندارد اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد اى رفیق آن کس که رفیق ندارد اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد اى مونس آنکس که مونسى ندارد اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد اى همدم آن کس که همدمى ندارد
 
60 یَا کَافِیَ مَنِ اسْتَکْفَاهُ یَا هَادِیَ مَنِ اسْتَهْدَاهُ یَا کَالِیَ مَنِ اسْتَکْلاهُ یَا رَاعِیَ مَنِ اسْتَرْعَاهُ یَا شَافِیَ مَنِ اسْتَشْفَاهُ یَا قَاضِیَ مَنِ اسْتَقْضَاهُ یَا مُغْنِیَ مَنِ اسْتَغْنَاهُ یَا مُوفِیَ مَنِ اسْتَوْفَاهُ یَا مُقَوِّیَ مَنِ اسْتَقْوَاهُ یَا وَلِیَّ مَنِ اسْتَوْلاهُ
 (60) اى کفایت کننده آن کس که از او کفایت خواهد و اى رهنماى کسى که از او راهنمایى خواهد اى نگهبان کسى که از او نگهبانى خواهد اى مراعات کننده کسى که از او رعایت خواهد اى بهبود دهنده کسى که از او بهبودى خواهد اى داور کسى که از او داورى جوید اى بى نیاز کننده کسى که از او بى نیازى خواهد اى وفا کننده کسى که از او وفا خواهد اى نیرو ده آن کس که از او نیرو خواهد اى سرور کسى که او را به سرورى خواهد
 
61 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا خَالِقُ یَا رَازِقُ یَا نَاطِقُ یَا صَادِقُ یَا فَالِقُ یَا فَارِقُ یَا فَاتِقُ یَا رَاتِقُ یَا سَابِقُ [فَائِقُ‏] یَا سَامِقُ
 (61) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى آفریننده اى روزى ده اى گویا اى راستگو اى شکافنده اى جدا کننده اى باز کننده اى پیوست دهنده اى سبقت جوینده اى بلندمرتبه
 
62 یَا مَنْ یُقَلِّبُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ یَا مَنْ جَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَ الْأَنْوَارَ یَا مَنْ خَلَقَ الظِّلَّ وَ الْحَرُورَ یَا مَنْ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ یَا مَنْ قَدَّرَ الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ یَا مَنْ خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ یَا مَنْ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ یَا مَنْ لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لا وَلَدا یَا مَنْ لَیْسَ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ یَا مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ
 (62) اى که جابجا کنى شب و روز را اى که مقرر ساختى تاریکیها و نور را اى که آفریدى سایه و گرما را اى که مسخر خود کردى مهر و ماه را اى که مقدر کردى خیر و شر را اى که آفریدى مرگ و زندگى را اى که آفریدن و فرمان از او است اى که نگرفته است براى خود همسر و فرزندى اى که شریکى در فرمانروایى ندارد اى که نیست برایش سرپرستى از خوارى
 
63 یَا مَنْ یَعْلَمُ مُرَادَ الْمُرِیدِینَ یَا مَنْ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ یَا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْوَاهِنِینَ یَا مَنْ یَرَى بُکَاءَ الْخَائِفِینَ یَا مَنْ یَمْلِکُ حَوَائِجَ السَّائِلِینَ یَا مَنْ یَقْبَلُ عُذْرَ التَّائِبِینَ یَا مَنْ لا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ یَا مَنْ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ یَا مَنْ لا یَبْعُدُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِینَ یَا أَجْوَدَ الْأَجْوَدِینَ
(63) اى که مى داند خواسته دل هر خواهنده را اى که آگاه است از نهاد خاموشان اى که مى شنود ناله خسته دلان اى که مى بیند گریه ترسناکان اى که دارد خواسته هاى خواستاران را اى که بپذیرد عذر توبه کنندگان اى که اصلاح نکند کار مفسدان را اى که از بین نبرد پاداش نیکوکاران اى که دور نباشد از دل عارفان اى بخشنده ترین بخشندگان

64 یَا دَائِمَ الْبَقَاءِ یَا سَامِعَ الدُّعَاءِ یَا وَاسِعَ الْعَطَاءِ یَا غَافِرَ الْخَطَاءِ یَا بَدِیعَ السَّمَاءِ یَا حَسَنَ الْبَلاءِ یَا جَمِیلَ الثَّنَاءِ یَا قَدِیمَ السَّنَاءِ یَا کَثِیرَ الْوَفَاءِ یَا شَرِیفَ الْجَزَاءِ
 (64) اى همیشه باقى اى شنواى دعا اى وسیع بخشش اى آمرزنده خطا و لغزش اى پدید آرنده آسمان اى نیک آزمایش اى زیبا ستایش اى دیرینه والا اى زیاد وفادار اى ارجمند پاداش
 
65 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا سَتَّارُ یَا غَفَّارُ یَا قَهَّارُ یَا جَبَّارُ یَا صَبَّارُ یَا بَارُّ یَا مُخْتَارُ یَا فَتَّاحُ یَا نَفَّاحُ یَا مُرْتَاحُ
(65) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى پوشاننده اى آمرزنده اى با قهر و سطوت اى باجبروت و عظمت اى صبر پیشه اى نیک بخش اى مختار در کارها اى کارگشا اى پرجود و عطا اى فرح بخش
 
66 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی
 (66) اى که مرا آفریدى و آراستى اى که روزیم دادى و پروریدى اى که مرا خوراندى و نوشاندى اى که پیش خود برده و نزدیکم کردى اى که مرا نگهداشته و کفایت کردى اى که محافظت و نگهداریم کردى اى که به من عزت بخشید و توانگرم ساخت اى که به من توفیق داده و راهنمایى کرد اى که با من انس گرفته و جایم داد اى که مرا بمیراند و زنده کند
 
67 یَا مَنْ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ یَا مَنْ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ یَا مَنْ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ یَا مَنْ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلا بِإِذْنِهِ یَا مَنْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ یَا مَنْ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ یَا مَنْ لا رَادَّ لِقَضَائِهِ یَا مَنِ انْقَادَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِأَمْرِهِ یَا مَنِ السَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ یَا مَنْ یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ
 (67) اى که حق را بوسیله کلماتش پابرجا کرد اى که توبه را از بندگانش بپذیرد اى که میان انسان و دلش حائل گردد اى که سود ندهد شفاعت و میانجیگرى جز به اذن او اى که او داناتر است به کسى که از راهش گمراه گردد اى که کاونده و پى جویى براى حکمش نیست اى که بازگردانى براى قضایش نیست اى که هر چیز دربرابر امرش مطیع و منقاد گشته اى که آسمانها بدست قدرتش بهم پیچیده اى که فرستد بادها را نویدى در پیشاپیش رحمتش

68 یَا مَنْ جَعَلَ الْأَرْضَ مِهَادا یَا مَنْ جَعَلَ الْجِبَالَ أَوْتَادا یَا مَنْ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجا یَا مَنْ جَعَلَ الْقَمَرَ نُورا یَا مَنْ جَعَلَ اللَّیْلَ لِبَاسا یَا مَنْ جَعَلَ النَّهَارَ مَعَاشا یَا مَنْ جَعَلَ النَّوْمَ سُبَاتا یَا مَنْ جَعَلَ السَّمَاءَ بِنَاءً یَا مَنْ جَعَلَ الْأَشْیَاءَ أَزْوَاجا یَا مَنْ جَعَلَ النَّارَ مِرْصَادا
 (68) اى که زمین را گهواره قرار داده اى که کوهها را میخهاى (زمین ) قرار داد اى که خورشید را چراغى تابناک کرد اى که ماه را نوربخش قرار داد اى که شب را پوشش نهاد اى که روز را براى تحصیل معاش مقرر ساختى اى که خواب را مایه آرامش قرار داد اى که آسمان را ساختمانى قرار داد اى که چیزها را جفت آفرید اى که آتش را در کمین (کفار و دوزخیان ) قرارداد
 
69 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا سَمِیعُ یَا شَفِیعُ یَا رَفِیعُ یَا مَنِیعُ یَا سَرِیعُ یَا بَدِیعُ یَا کَبِیرُ یَا قَدِیرُ یَا خَبِیرُ [مُنِیرُ] یَا مُجِیرُ
(69) خدایا از تو درخواست مى کنم به حق نامت اى شنوا اى شفیع اى بلند مرتبه اى والامقام اى سریع در کارها اى پدید آرنده اى بزرگ اى توانا اى آگاه اى پناه ده
 
یَا حَیّا قَبْلَ کُلِّ حَیٍّ یَا حَیّا بَعْدَ کُلِّ حَیٍّ یَا حَیُّ الَّذِی لَیْسَ کَمِثْلِهِ حَیٌّ یَا حَیُّ الَّذِی لا یُشَارِکُهُ حَیٌّ یَا حَیُّ الَّذِی لا یَحْتَاجُ إِلَى حَیٍّ یَا حَیُّ الَّذِی یُمِیتُ کُلَّ حَیٍّ یَا حَیُّ الَّذِی یَرْزُقُ کُلَّ حَیٍّ یَا حَیّا لَمْ یَرِثِ الْحَیَاةَ مِنْ حَیٍّ یَا حَیُّ الَّذِی یُحْیِی الْمَوْتَى یَا حَیُّ یَا قَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ
 (70) اى زنده پیش از هر موجود زنده اى زنده پس از هر موجود زنده اى که نیست مانندش زنده اى ، اى زنده اى که شریکش نیست هیچ زنده اى ، اى زنده اى که نیازمند نیست به هیچ زنده اى ، اى زنده اى که بمیراند هر زنده اى را اى زنده اى که روزى دهد هر زنده اى را اى زنده اى که ارث نبرد زندگى را از زنده اى ، اى زنده اى که زنده کند مردگان را، اى زنده پاینده اى که او را چرت و خواب نگیرد

71 یَا مَنْ لَهُ ذِکْرٌ لا یُنْسَى یَا مَنْ لَهُ نُورٌ لا یُطْفَى یَا مَنْ لَهُ نِعَمٌ لا تُعَدُّ یَا مَنْ لَهُ مُلْکٌ لا یَزُولُ یَا مَنْ لَهُ ثَنَاءٌ لا یُحْصَى یَا مَنْ لَهُ جَلالٌ لا یُکَیَّفُ یَا مَنْ لَهُ کَمَالٌ لا یُدْرَکُ یَا مَنْ لَهُ قَضَاءٌ لا یُرَدُّ یَا مَنْ لَهُ صِفَاتٌ لا تُبَدَّلُ یَا مَنْ لَهُ نُعُوتٌ لا تُغَیَّرُ
 (71) اى که یادش فراموش نشدنى است اى که نورش خاموش نشدنى است اى که نعمتهایش بشمار درنیاید اى که فرمانروائیش زوال نپذیرد اى که مدح و ثنایش نتوان شمردن اى که چگونگى بزرگى و جلالتش نتوان گفتن اى که کمالش قابل درک نباشد اى که فرمان قضایش بازگشت ندارد اى که صفاتش تبدیل نپذیرد اى که اوصافش تغییر نکند
 
72 یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ یَا مَالِکَ یَوْمِ الدِّینِ یَا غَایَةَ الطَّالِبِینَ یَا ظَهْرَ اللاجِینَ یَا مُدْرِکَ الْهَارِبِینَ یَا مَنْ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ یَا مَنْ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ یَا مَنْ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ یَا مَنْ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ یَا مَنْ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ
 (72) اى پروردگار جهانیان اى فرمانرواى روز جزا اى مقصد نهایى جویندگان اى پشت و پناه پناهندگان اى دریابنده گریختگان اى که دوست دارد شکیبایان را اى که دوست دارد توبه کاران را اى که دوست دارد پاکیزگان را اى که دوست دارد نیکوکاران را اى که داناتر است به راه یافتگان

73 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا شَفِیقُ یَا رَفِیقُ یَا حَفِیظُ یَا مُحِیطُ یَا مُقِیتُ یَا مُغِیثُ یَا مُعِزُّ یَا مُذِلُّ یَا مُبْدِئُ یَا مُعِیدُ
(73) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى مهربان اى رفیق اى نگهدارنده اى احاطه دار بر همه اى توانا اى فریاد رس اى عزت بخش اى خوار کننده اى آغازنده اى بازگرداننده
 
74 یَا مَنْ هُوَ أَحَدٌ بِلا ضِدٍّ یَا مَنْ هُوَ فَرْدٌ بِلا نِدٍّ یَا مَنْ هُوَ صَمَدٌ بِلا عَیْبٍ یَا مَنْ هُوَ وِتْرٌ بِلا کَیْفٍ یَا مَنْ هُوَ قَاضٍ بِلا حَیْفٍ یَا مَنْ هُوَ رَبٌّ بِلا وَزِیرٍ یَا مَنْ هُوَ عَزِیزٌ بِلا ذُلٍّ یَا مَنْ هُوَ غَنِیٌّ بِلا فَقْرٍ یَا مَنْ هُوَ مَلِکٌ بِلا عَزْلٍ یَا مَنْ هُوَ مَوْصُوفٌ بِلا شَبِیهٍ
 (74) اى یکتاى بى ضد اى که او یگانه اى است که مانند ندارد اى که او بى نیازى است بى عیب اى که او تنهایى است و چگونگى ندارد اى که او حاکمى است که ستم در حکمش نیست اى که او پروردگارى است بدون وزیر اى که او عزیزى است بى ذلت اى که او دارایى است که ندارى ندارد اى که او پادشاهى است که معزول نشود اى که او توصیف شده اى است بى شبیه

75 یَا مَنْ ذِکْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاکِرِینَ یَا مَنْ شُکْرُهُ فَوْزٌ لِلشَّاکِرِینَ یَا مَنْ حَمْدُهُ عِزٌّ لِلْحَامِدِینَ یَا مَنْ طَاعَتُهُ نَجَاةٌ لِلْمُطِیعِینَ یَا مَنْ بَابُهُ مَفْتُوحٌ لِلطَّالِبِینَ یَا مَنْ سَبِیلُهُ وَاضِحٌ لِلْمُنِیبِینَ یَا مَنْ آیَاتُهُ بُرْهَانٌ لِلنَّاظِرِینَ یَا مَنْ کِتَابُهُ تَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ یَا مَنْ رِزْقُهُ عُمُومٌ لِلطَّائِعِینَ وَ الْعَاصِینَ یَا مَنْ رَحْمَتُهُ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
(75) اى که ذکر او موجب شرافت ذکرکنندگان او است اى که سپاسگزاریش مایه سعادت سپاسگزاران است اى که ستایشش عزتى است براى ستایش کنندگان اى که طاعتش وسیله نجات مطیعان است اى که دَرِ رحمتش باز است به روى رحمت خواهان اى که راه بسوى او آشکار است براى بازآمدگان اى که آیات و نشانه هایش دلیل روشنى است براى بینندگان اى که کتابش سبب پند و تنبیه است براى پرهیزکاران اى که روزى او همگانى است براى فرمانبرداران و نافرمانان  اى که رحمتش نزدیک است به نیکوکاران

76 یَا مَنْ تَبَارَکَ اسْمُهُ یَا مَنْ تَعَالَى جَدُّهُ یَا مَنْ لا إِلَهَ غَیْرُهُ یَا مَنْ جَلَّ ثَنَاؤُهُ یَا مَنْ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ یَا مَنْ یَدُومُ بَقَاؤُهُ یَا مَنِ الْعَظَمَةُ بَهَاؤُهُ یَا مَنِ الْکِبْرِیَاءُ رِدَاؤُهُ یَا مَنْ لا تُحْصَى آلاؤُهُ یَا مَنْ لا تُعَدُّ نَعْمَاؤُهُ
 (76) اى که نامش بزرگ است اى که اقبال او بلند است اى که معبودى جز او نیست اى که برجسته است ثنا و مدحش اى که پاکیزه است نامهایش اى که بقایش همیشگى است اى که عظمت جلوه او است اى که بزرگى در بر او است اى که نیکیهایش به حساب درنیاید اى که نعمتهایش شماره نشود

77 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا مُعِینُ یَا أَمِینُ یَا مُبِینُ یَا مَتِینُ یَا مَکِینُ یَا رَشِیدُ یَا حَمِیدُ یَا مَجِیدُ یَا شَدِیدُ یَا شَهِیدُ
 (77) خدایا از تو خواهم به حق نامت اى یاور اى امان بخش اى آشکار کننده اى استوار و ثابت اى پابرجا اى راهنما اى ستوده اى گرامى اى سخت نیرو اى گواه

78 یَا ذَا الْعَرْشِ الْمَجِیدِ یَا ذَا الْقَوْلِ السَّدِیدِ یَا ذَا الْفِعْلِ الرَّشِیدِ یَا ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ یَا ذَا الْوَعْدِ وَ الْوَعِیدِ یَا مَنْ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ یَا مَنْ هُوَ فَعَّالٌ لِمَا یُرِیدُ یَا مَنْ هُوَ قَرِیبٌ غَیْرُ بَعِیدٍ یَا مَنْ هُوَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیدٌ یَا مَنْ هُوَ لَیْسَ بِظَلامٍ لِلْعَبِیدِ
 (78) اى صاحب عرش با شوکت اى صاحب گفتار محکم اى صاحب کار مستحکم اى صاحب حمله سخت اى صاحب نوید و تهدید اى که او است صاحب اختیارى ستوده اى که او است کننده هر چه را خواهد اى که او است نزدیکى که دورى ندارد اى که او بر هر چیز گواه باشد اى که او ستمکار بر بندگان نیست

79 یَا مَنْ لا شَرِیکَ لَهُ وَ لا وَزِیرَ یَا مَنْ لا شَبِیهَ [شِبْهَ‏] لَهُ وَ لا نَظِیرَ یَا خَالِقَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ الْمُنِیرِ یَا مُغْنِیَ الْبَائِسِ الْفَقِیرِ یَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ یَا رَاحِمَ الشَّیْخِ الْکَبِیرِ یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ یَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِیرِ یَا مَنْ هُوَ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ یَا مَنْ هُوَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ
 (79) اى که برایش شریک و وزیرى نیست اى که برایش شبیه و نظیرى نیست اى آفریننده مهر و ماه تابنده اى بى نیاز کننده بینواى درمانده اى روزى ده کودک خردسال اى مهرورز پیر کهن سال اى جوش ده استخوان شکسته اى نگهدار ترسان پناهنده اى که به حال بندگانش خبیر و بینا است اى که او بر هر چیز قادر و تواناست

80 یَا ذَا الْجُودِ وَ النِّعَمِ یَا ذَا الْفَضْلِ وَ الْکَرَمِ یَا خَالِقَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ یَا بَارِئَ الذَّرِّ وَ النَّسَمِ یَا ذَا الْبَأْسِ وَ النِّقَمِ یَا مُلْهِمَ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ یَا کَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْأَلَمِ یَا عَالِمَ السِّرِّ وَ الْهِمَمِ یَا رَبَّ الْبَیْتِ وَ الْحَرَمِ یَا مَنْ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنَ الْعَدَمِ
(80) اى صاحب جود و نعمت اى صاحب بخشش و بزرگوارى اى آفریننده لوح و قلم اى پدید آرنده ذرات و انسان اى داراى عذاب و انتقام اى الهام بخش عرب و عجم اى برطرف کننده رنج و الم اى داناى راز و قصدهاى نهان اى پروردگار کعبه و حرم اى که آفریدى موجودات را از نیستى و عدم

81 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا فَاعِلُ یَا جَاعِلُ یَا قَابِلُ یَا کَامِلُ یَا فَاصِلُ یَا وَاصِلُ یَا عَادِلُ یَا غَالِبُ یَا طَالِبُ یَا وَاهِبُ
(81) خدایا از تو خواهم به حق نامت اى کننده (هر کار) اى مقرر کننده (امور) اى پذیرنده اى کامل اى جدا کننده اى پیوست دهنده اى دادگر اى چیره اى جوینده اى بخشنده
 
82 یَا مَنْ أَنْعَمَ بِطَوْلِهِ یَا مَنْ أَکْرَمَ بِجُودِهِ یَا مَنْ جَادَ بِلُطْفِهِ یَا مَنْ تَعَزَّزَ بِقُدْرَتِهِ یَا مَنْ قَدَّرَ بِحِکْمَتِهِ یَا مَنْ حَکَمَ بِتَدْبِیرِهِ یَا مَنْ دَبَّرَ بِعِلْمِهِ یَا مَنْ تَجَاوَزَ بِحِلْمِهِ یَا مَنْ دَنَا فِی عُلُوِّهِ یَا مَنْ عَلا فِی دُنُوِّهِ
 (82) اى که نعمت بخشید به فضل خود اى که کرم کرد به بخشش خود اى که جود کرد به لطف خود اى که عزیز باشد به نیروى خود اى که اندازه گیرد به حکمت خویش اى که حکم کند به تدبیر خود اى که تدبیر کرد به دانش خود اى که بگذرد به بردبارى خویش اى که نزدیک است در عین بلندى و اى که بلند است در عین نزدیکى
 
83 یَا مَنْ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَا مَنْ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ یَا مَنْ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یُعِزُّ مَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یُذِلُّ مَنْ یَشَاءُ یَا مَنْ یُصَوِّرُ فِی الْأَرْحَامِ مَا یَشَاءُ یَا مَنْ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ
 (83) اى که مى آفریند هر چه را خواهد اى که انجام دهد هر چه خواهد اى که راهنمایى کند هر که را خواهد اى که گمراه کند هر که را خواهد اى که عذاب کند هر که را خواهد اى که بیامرزد هر که را خواهد اى که عزت بخشد به هر که خواهد اى که ذلت دهد به هر که خواهد اى که نقش بندد در میان رحم ها هر طور که خواهد اى که مخصوص به رحمت خویش گرداند هر که را خواهد

84 یَا مَنْ لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لا وَلَدا یَا مَنْ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْرا یَا مَنْ لا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدا یَا مَنْ جَعَلَ [مِنَ الْمَلائِکَةِ] الْمَلائِکَةَ رُسُلا یَا مَنْ جَعَلَ فِی السَّمَاءِ بُرُوجا یَا مَنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارا یَا مَنْ خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرا یَا مَنْ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ أَمَدا یَا مَنْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْما یَا مَنْ أَحْصَى کُلَّ شَیْ‏ءٍ عَدَدا
 (84) اى که نگرفته است همسر و فرزندى اى که قرار داد براى هر چیز اندازه اى اى که شریک نکرده در حکم خویش احدى را اى که قرار داد فرشتگان را پیام آور اى که در آسمان برجها قرار داد اى که زمین را قرارگاه کرد اى که آفرید از آب بشر را اى که قرار داد براى هر چیز مدت و دورانى اى که دانشش به هر چیز احاطه کرده اى که عدد هر چیز را شماره کرده
 
85 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا أَوَّلُ یَا آخِرُ یَا ظَاهِرُ یَا بَاطِنُ یَا بَرُّ یَا حَقُّ یَا فَرْدُ یَا وِتْرُ یَا صَمَدُ یَا سَرْمَدُ
(85) خدایا از تو خواهم به حق نامت اى آغاز اى انجام اى ظاهر اى نهان اى نیکوکار اى برحق اى یکتا اى بى همتا اى بى نیاز اى ابدى

86 یَا خَیْرَ مَعْرُوفٍ عُرِفَ یَا أَفْضَلَ مَعْبُودٍ عُبِدَ یَا أَجَلَّ مَشْکُورٍ شُکِرَ یَا أَعَزَّ مَذْکُورٍ ذُکِرَ یَا أَعْلَى مَحْمُودٍ حُمِدَ یَا أَقْدَمَ مَوْجُودٍ طُلِبَ یَا أَرْفَعَ مَوْصُوفٍ وُصِفَ یَا أَکْبَرَ مَقْصُودٍ قُصِدَ یَا أَکْرَمَ مَسْئُولٍ سُئِلَ یَا أَشْرَفَ مَحْبُوبٍ عُلِمَ
 (86) اى بهترین شناخته شده به نیکى اى برترین معبودى که پرستش شده اى بهترین سپاس شدگان اى عزیزترین یادشدگان اى والاترین ستوده شده اى پیش ترین موجودى که جویایش شده اند اى برترین موجودى که مورد توصیف واقع شده اى بزرگتر مقصودى که قصد او کرده اند اى بزرگوار کسى که از او درخواست شده اى ارجمندترین دوستى که توان یافت
 
87 یَا حَبِیبَ الْبَاکِینَ یَا سَیِّدَ الْمُتَوَکِّلِینَ یَا هَادِیَ الْمُضِلِّینَ یَا وَلِیَّ الْمُؤْمِنِینَ یَا أَنِیسَ الذَّاکِرِینَ یَا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفِینَ یَا مُنْجِیَ الصَّادِقِینَ یَا أَقْدَرَ الْقَادِرِینَ یَا أَعْلَمَ الْعَالِمِینَ یَا إِلَهَ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ
 (87) اى دوست گریانان اى آقاى توکل کنندگان اى رهنماى گمراهان اى سرور مؤ منان اى همدم یاد کنندگان (او) اى پناه ستمدیدگان اى نجات دهنده راستگویان اى مقتدرترین قدرت داران اى داناترین دانایان اى معبود تمامى آفریدگان
 
88 یَا مَنْ عَلا فَقَهَرَ یَا مَنْ مَلَکَ فَقَدَرَ یَا مَنْ بَطَنَ فَخَبَرَ یَا مَنْ عُبِدَ فَشَکَرَ یَا مَنْ عُصِیَ فَغَفَرَ یَا مَنْ لا تَحْوِیهِ الْفِکَرُ یَا مَنْ لا یُدْرِکُهُ بَصَرٌ یَا مَنْ لا یَخْفَى عَلَیْهِ أَثَرٌ یَا رَازِقَ الْبَشَرِ یَا مُقَدِّرَ کُلِّ قَدَرٍ
 (88) اى که از برترى بر همه قاهر است اى که فرمانروا است و نیرومند اى که در درونى و از درون آگاه اى که پرستندش و او بدان پاداش دهد اى که نافرمانیش کنند و بیامرزد اى که در فکرها نگنجد اى که دیده اى او را درنیابد اى که هیچ کارى بر او پنهان نماند اى روزى ده بشر اى اندازه گیر هر اندازه
 
89 اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا حَافِظُ یَا بَارِئُ یَا ذَارِئُ یَا بَاذِخُ یَا فَارِجُ یَا فَاتِحُ یَا کَاشِفُ یَا ضَامِنُ یَا آمِرُ یَا نَاهِی
 (89) خدایا از تو خواهم به حق نامت اى نگهدار اى پدید آرنده اى آفریننده اى والامقام اى غمزدا اى کارگشا اى برطرف کننده اندوه اى ضامن بندگان اى فرمان ده اى قدغن کن از کارهاى بد
 
90 یَا مَنْ لا یَعْلَمُ الْغَیْبَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یَصْرِفُ السُّوءَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یَخْلُقُ الْخَلْقَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یَغْفِرُ الذَّنْبَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُتِمُّ النِّعْمَةَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُدَبِّرُ الْأَمْرَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُنَزِّلُ الْغَیْثَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یَبْسُطُ الرِّزْقَ إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُحْیِی الْمَوْتَى إِلا هُوَ
 (90) اى که نمى داند غیب را جز او اى که باز نگرداند بدى را جز او اى که نیافریند خلق را جز او اى که نیامرزد گناه را جز او اى که به پایان نرساند نعمت و احسان را جز او اى که دگرگون نکند دلها را جز او اى که تدبیر نکند کارها را جز او اى که فرو نفرستد باران را جز او اى که نگستراند روزى را جز او اى که زنده نکند مردگان را جز او
 
91 یَا مُعِینَ الضُّعَفَاءِ یَا صَاحِبَ الْغُرَبَاءِ یَا نَاصِرَ الْأَوْلِیَاءِ یَا قَاهِرَ الْأَعْدَاءِ یَا رَافِعَ السَّمَاءِ یَا أَنِیسَ الْأَصْفِیَاءِ یَا حَبِیبَ الْأَتْقِیَاءِ یَا کَنْزَ الْفُقَرَاءِ یَا إِلَهَ الْأَغْنِیَاءِ یَا أَکْرَمَ الْکُرَمَاءِ
 (91) اى کمک کار ناتوانان اى رفیق دور از وطنان اى یار دوستان اى چیره بر دشمنان اى بالا برنده آسمان اى مونس برگزیدگان اى دوست پرهیزکاران اى گنجینه بینوایان اى معبود توانگران اى کریمترین کریمان
 


ادامه مطلب

پنجشنبه 11 شهریور 1389

دعای جوشن کبیر با معنی ویژه شب قدر

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ  سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ یا ذَاالْجَلالِ وَالاْکْرامِ یا اءرْحَمَ الرّاحِمینَ
 
منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار و در بلد الا مین است که در اوّل هر فصل بِسْمِ اللّهِ بگوید و در آخرش :
منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد درود فرست برمحمد و آلش و بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار اى صاحب جلال و بزرگوارى اى مهربانترین مهربانان
 
1- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا کَرِیمُ یَا مُقِیمُ یَا عَظِیمُ یَا قَدِیمُ یَا عَلِیمُ یَا حَلِیمُ یَا حَکِیمُ سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ
خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى خدا اى بخشاینده اى مهربان اى بزرگوار اى برپا دارنده اى بزرگ اى قدیم اى دانا اى بردبار اى فرزانه منزهى تو اى که معبودى جز تو نیست فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار من
 
2- یَا سَیِّدَ السَّادَاتِ یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ یَا رَافِعَ الدَّرَجَاتِ یَا وَلِیَّ الْحَسَنَاتِ یَا غَافِرَ الْخَطِیئَاتِ یَا مُعْطِیَ الْمَسْأَلاتِ یَا قَابِلَ التَّوْبَاتِ یَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ یَا عَالِمَ الْخَفِیَّاتِ یَا دَافِعَ الْبَلِیَّاتِ
  اى آقاى آقایان اى اجابت کننده دعاها اى بالا برنده مرتبه ها اى صاحب هر نیکى اى آمرزنده گناهان اى دهنده خواسته ها اى پذیرنده توبه ها اى شنونده صداها اى داناى اسرار پنهانى اى برطرف کننده بلاها  
 
3- یَا خَیْرَ الْغَافِرِینَ یَا خَیْرَ الْفَاتِحِینَ یَا خَیْرَ النَّاصِرِینَ یَا خَیْرَ الْحَاکِمِینَ یَا خَیْرَ الرَّازِقِینَ یَا خَیْرَ الْوَارِثِینَ یَا خَیْرَ الْحَامِدِینَ یَا خَیْرَ الذَّاکِرِینَ یَا خَیْرَ الْمُنْزِلِینَ یَا خَیْرَ الْمُحْسِنِینَ
 اى بهترین آمرزندگان اى بهترین گشایندگان اى بهترین یاران اى بهترین حاکمان اى بهترین روزى دهان اى بهترین ارث بران اى بهترین ستایشگران اى بهترین یادکنندگان اى بهترین فرو فرستندگان اى بهترین احسان کنندگان

4- یَا مَنْ لَهُ الْعِزَّةُ وَ الْجَمَالُ یَا مَنْ لَهُ الْقُدْرَةُ وَ الْکَمَالُ یَا مَنْ لَهُ الْمُلْکُ وَ الْجَلالُ یَا مَنْ هُوَ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ یَا مُنْشِئَ السَّحَابِ الثِّقَالِ یَا مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ یَا مَنْ هُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ یَا مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْعِقَابِ یَا مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ یَا مَنْ عِنْدَهُ أَمُّ الْکِتَابِ
اى که عزت و زیبایى از آن اوست اى که نیرو و کمال از آن او است اى که پادشاهى و جلال از آن او است اى که بزرگ و برتر او است اى پدید آرنده ابرهاى سنگین اى که او سخت کیفر (یا سخت نیرو) است اى که او  در حساب کشیدن سریع است اى که او در کیفر سخت است اى که پاداش خوب نزد او است اى که نزد او است مایه و اصل کتابها
 
 5- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا حَنَّانُ یَا مَنَّانُ یَا دَیَّانُ یَا بُرْهَانُ یَا سُلْطَانُ یَا رِضْوَانُ یَا غُفْرَانُ یَا سُبْحَانُ یَا مُسْتَعَانُ یَا ذَا الْمَنِّ وَ الْبَیَانِ
خدایا از تو مى خواهم بحق نامت اى مهرپیشه اى نعمت بخش اى پاداش دهنده اى دلیل و راهنما اى سلطان اى خوشنود اى آمرزنده اى منزه اى یاور اى صاحب نعمت و بیان
 
6- یَا مَنْ تَوَاضَعَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِعَظَمَتِهِ یَا مَنِ اسْتَسْلَمَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِقُدْرَتِهِ یَا مَنْ ذَلَّ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِعِزَّتِهِ یَا مَنْ خَضَعَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِهَیْبَتِهِ یَا مَنِ انْقَادَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ مِنْ خَشْیَتِهِ یَا مَنْ تَشَقَّقَتِ الْجِبَالُ مِنْ مَخَافَتِهِ یَا مَنْ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ بِأَمْرِهِ یَا مَنِ اسْتَقَرَّتِ الْأَرَضُونَ بِإِذْنِهِ یَا مَنْ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ یَا مَنْ لا یَعْتَدِی عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِهِ
(6) اى که هر چیزى در برابر عظمتش فروتن گشته اى که هر چیز در برابر قدرتش تسلیم گردیده اى که هر چیزى در برابر عزت و شوکتش خوار گشته اى که هر چیز در برابر هیبتش خاضع گردیده اى که هر چیزى از ترس او فرمانبردار و مطیعش گردیده اى که کوهها از هراسش از هم شکافته اى که به امر او آسمانها برپا گشته اى که زمینها به اذن او در جاى خود مستقر گشته اى که رعد به ستایش او غرِّش زند اى که بر اهل کشور خود ستم نکند
 
7- یَا غَافِرَ الْخَطَایَا یَا کَاشِفَ الْبَلایَا یَا مُنْتَهَى الرَّجَایَا یَا مُجْزِلَ الْعَطَایَا یَا وَاهِبَ الْهَدَایَا یَا رَازِقَ الْبَرَایَا یَا قَاضِیَ الْمَنَایَا یَا سَامِعَ الشَّکَایَا یَا بَاعِثَ الْبَرَایَا یَا مُطْلِقَ الْأُسَارَى
 (7) اى آمرزنده خطاها اى برطرف کننده بلاها اى منتهاى امیدها اى دهنده بزرگ عطاها اى بخشنده هدیه ها اى روزى ده بنده ها اى برآورنده آرزوها اى شنونده شکایتها اى برانگیزنده مردمان اى رهاننده اسیران
 
8- یَا ذَا الْحَمْدِ وَ الثَّنَاءِ یَا ذَا الْفَخْرِ وَ الْبَهَاءِ یَا ذَا الْمَجْدِ وَ السَّنَاءِ یَا ذَا الْعَهْدِ وَ الْوَفَاءِ یَا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضَاءِ یَا ذَا الْمَنِّ وَ الْعَطَاءِ یَا ذَا الْفَصْلِ وَ الْقَضَاءِ یَا ذَا الْعِزِّ وَ الْبَقَاءِ یَا ذَا الْجُودِ وَ السَّخَاءِ یَا ذَا الْآلاءِ وَ النَّعْمَاءِ
 (8) اى صاحب ستایش و ثناءاى داراى فخر و زیبایى اى صاحب مجد و بزرگى اى صاحب عهد و وفاء اى داراى گذشت و رضا اى دارنده نعمت و عطاء اى که در دست تو است فصل خصومات و داورى اى داراى عزت و پایندگى اى صاحب جود و بخشش اى صاحب دهشها و نعمت ها
 
9- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا مَانِعُ یَا دَافِعُ یَا رَافِعُ یَا صَانِعُ یَا نَافِعُ یَا سَامِعُ یَا جَامِعُ یَا شَافِعُ یَا وَاسِعُ یَا مُوسِعُ
(9) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى مانع اى برطرف کننده اى بالا برنده اى سازنده اى سود رسان اى شنوا اى گردآورنده اى شفاعت پذیر اى فراخ رحمت اى وسعت بخش
 
10- یَا صَانِعَ کُلِّ مَصْنُوعٍ یَا خَالِقَ کُلِّ مَخْلُوقٍ یَا رَازِقَ کُلِّ مَرْزُوقٍ یَا مَالِکَ کُلِّ مَمْلُوکٍ یَا کَاشِفَ کُلِّ مَکْرُوبٍ یَا فَارِجَ کُلِّ مَهْمُومٍ یَا رَاحِمَ کُلِّ مَرْحُومٍ یَا نَاصِرَ کُلِّ مَخْذُولٍ یَا سَاتِرَ کُلِّ مَعْیُوبٍ یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
(10) اى سازنده هر ساخته اى آفریننده هر آفریده اى روزى ده هر روزى خور اى مالک هر مملوک اى غمزداى هر غمزده اى دلگشاى هر اندوهگین اى رحمت بخش هر رحمت خواه اى یاور هر هر بى یاور اى عیب پوش هر معیوب اى پناه هر آواره

11- یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی یَا رَجَائِی عِنْدَ مُصِیبَتِی یَا مُونِسِی عِنْدَ وَحْشَتِی یَا صَاحِبِی عِنْدَ غُرْبَتِی یَا وَلِیِّی عِنْدَ نِعْمَتِی یَا غِیَاثِی عِنْدَ کُرْبَتِی یَا دَلِیلِی عِنْدَ حَیْرَتِی یَا غَنَائِی عِنْدَ افْتِقَارِی یَا مَلْجَئِی عِنْدَ ضْطِرَارِی یَا مُعِینِی عِنْدَ مَفْزَعِی
 (11) اى ذخیره هنگام سختى من اى امید من در برابر پیش آمدهاى ناگوار اى همدم من هنگام ترس و وحشت اى رفیق من در غربتم اى صاحب اختیار من در نعمتم اى فریادرس من در غم و اندوه اى دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانى اى توانگرى من هنگام ندارى اى پناه من هنگام درماندگى اى کمک کارم در بیچارگى و پریشانى
 
12- یَا عَلامَ الْغُیُوبِ یَا غَفَّارَ الذُّنُوبِ یَا سَتَّارَ الْعُیُوبِ یَا کَاشِفَ الْکُرُوبِ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ یَا طَبِیبَ الْقُلُوبِ یَا مُنَوِّرَ الْقُلُوبِ یَا أَنِیسَ الْقُلُوبِ یَا مُفَرِّجَ الْهُمُومِ یَا مُنَفِّسَ الْغُمُومِ
 (12) اى بخوبى داناى بر هر نادیدنى اى بسیار آمرزنده گناهان اى پرده پوش بر عیوب بندگان اى غمزداى غمها اى گرداننده دلها اى طبیب دلها اى نوربخش دلها اى همدم دلها اى زداینده اندوهها اى غمگشاى غمها
 
13- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا جَلِیلُ یَا جَمِیلُ یَا وَکِیلُ یَا کَفِیلُ یَا دَلِیلُ یَا قَبِیلُ یَا مُدِیلُ یَا مُنِیلُ یَا مُقِیلُ یَا مُحِیلُ
(13) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى بزرگوار اى زیبا اى کارگزار اى عهده دار اى راهنما اى پذیرنده اى دولت دهنده اى عطا بخشنده اى درگذرنده اى نیرودهنده (تغییر دهنده(

14- یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ یَا أَمَانَ الْخَائِفِینَ یَا عَوْنَ الْمُؤْمِنِینَ یَا رَاحِمَ الْمَسَاکِینِ یَا مَلْجَأَ الْعَاصِینَ یَا غَافِرَ الْمُذْنِبِینَ یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ
 (14) اى راهنماى سرگردانان اى فریادرس فریادخواهان اى دادرس دادخواهان اى پناه پناه جویان اى امان بخش ترسناکان اى کمک مؤ منان اى رحم کننده مسکینان اى پناه عاصیان اى آمرزنده گناهکاران اى اجابت کننده دعاى درماندگان

15- یَا ذَا الْجُودِ وَ الْإِحْسَانِ یَا ذَا الْفَضْلِ وَ الامْتِنَانِ یَا ذَا الْأَمْنِ وَ الْأَمَانِ یَا ذَا الْقُدْسِ وَ السُّبْحَانِ یَا ذَا الْحِکْمَةِ وَ الْبَیَانِ یَا ذَا الرَّحْمَةِ وَ الرِّضْوَانِ یَا ذَا الْحُجَّةِ وَ الْبُرْهَانِ یَا ذَا الْعَظَمَةِ وَ السُّلْطَانِ یَا ذَا الرَّأْفَةِ وَ الْمُسْتَعَانِ یَا ذَا الْعَفْوِ وَ الْغُفْرَانِ
(15) اى داراى بخشندگى و احسان اى صاحب فضل و نعمت اى مایه امن و امان اى داراى پاکى و پاکیزگى اى صاحب فرزانگى و بیان اى صاحب رحمت و خوشنودى اى داراى حجت و دلیل و برهان اى خداوند عظمت و سلطنت اى دارنده راءفت و اى یاور بندگان اى صاحب بخشندگى و آمرزش

16- یَا مَنْ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ إِلَهُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ صَانِعُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ قَبْلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ بَعْدَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ فَوْقَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ عَالِمٌ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ قَادِرٌ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ هُوَ یَبْقَى وَ یَفْنَى کُلُّ شَیْ‏ءٍ
(16) اى که پروردگار هر چیز او است اى که معبود هر چیز او است اى که آفریننده هر چیز او است اى که سازنده هر چیز او است اى که او پیش از هر چیز بوده و اى که او پس از هر چیز خواهد بود و اى که او برتر از هر چیز است اى که او به هر چیز دانا است اى که او به هر چیزى توانا است اى که تنها او بماند و هر چیز دیگر فانى گردد

17- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا مُؤْمِنُ یَا مُهَیْمِنُ یَا مُکَوِّنُ یَا مُلَقِّنُ یَا مُبَیِّنُ یَا مُهَوِّنُ یَا مُمَکِّنُ یَا مُزَیِّنُ یَا مُعْلِنُ یَا مُقَسِّمُ
(17) خدایا از تو مى خواهم بحق نامت اى امان ده اى مسلط بر هر چیز اى وجود آرنده اى یاد دهنده اى آشکار کننده اى آسان کننده اى امکان ده در کارها اى زیوربخش اى آشکار کننده اى تقسیم کننده

18- یَا مَنْ هُوَ فِی مُلْکِهِ مُقِیمٌ یَا مَنْ هُوَ فِی سُلْطَانِهِ قَدِیمٌ یَا مَنْ هُوَ فِی جَلالِهِ عَظِیمٌ یَا مَنْ هُوَ عَلَى عِبَادِهِ رَحِیمٌ یَا مَنْ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ یَا مَنْ هُوَ بِمَنْ عَصَاهُ حَلِیمٌ یَا مَنْ هُوَ بِمَنْ رَجَاهُ کَرِیمٌ یَا مَنْ هُوَ فِی صُنْعِهِ حَکِیمٌ یَا مَنْ هُوَ فِی حِکْمَتِهِ لَطِیفٌ یَا مَنْ هُوَ فِی لُطْفِهِ قَدِیمٌ
(18) اى که در فرمانروایى پابرجا است اى که در سلطنت و پادشاهیش قدیم و دیرینه است اى که در جلالت و شوکت بزرگى اى که بر بندگان خویش مهربانى اى که به هر چیز دانایى اى که نسبت به نافرمان خود بردبارى اى که به امیدوار خود بخشنده و بزرگوارى اى که در آفرینش و ساختنت فرزانه اى (یا محکم کارى ( اى که در عین فرزانگى (یا محکم کارى ) مهربانى (یا نرمکارى ) اى که در لطف خود دیرینه اى

19- یَا مَنْ لا یُرْجَى إِلا فَضْلُهُ یَا مَنْ لا یُسْأَلُ إِلا عَفْوُهُ یَا مَنْ لا یُنْظَرُ إِلا بِرُّهُ یَا مَنْ لا یُخَافُ إِلا عَدْلُهُ یَا مَنْ لا یَدُومُ إِلا مُلْکُهُ یَا مَنْ لا سُلْطَانَ إِلا سُلْطَانُهُ یَا مَنْ وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ یَا مَنْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْمُهُ یَا مَنْ لَیْسَ أَحَدٌ مِثْلَهُ
(19) اى که امیدى نیست جز به نیکى او اى که درخواست نشود جز گذشتش اى که چشم داشتى نیست جز به نیکى اواى که ترسى نیست جز از عدل او اى که جاوید نمى ماند جز فرمانروایى و ملک او اى که سلطنت و قدرتى نیست جز سلطنت او اى که رحمتش همه چیز را فراگرفته اى که رحمتش بر خشمش پیشى جسته اى که علمش بر همه چیز احاطه کرده اى که مانندش هیچکس نخواهد بود

20- یَا فَارِجَ الْهَمِّ یَا کَاشِفَ الْغَمِّ یَا غَافِرَ الذَّنْبِ یَا قَابِلَ التَّوْبِ یَاخَالِقَ الْخَلْقِ یَا صَادِقَ الْوَعْدِ یَا مُوفِیَ الْعَهْدِ یَا عَالِمَ السِّرِّ یَا فَالِقَ الْحَبِّ یَا رَازِقَ الْأَنَامِ
(20) اى دلگشاى اندوه اى غمزداى اى آمرزنده گناه اى توبه پذیر اى آفریننده اى راست وعده اى وفادار پیمان اى داناى اسرار نهان اى شکافنده دانه اى روزى ده بندگان


ادامه مطلب

پنجشنبه 11 شهریور 1389

ولادت و حسب و نسب مولا علی (ع)

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بیسابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید:

اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مینمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا باین كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى میدید و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر بفردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده بدست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

یعنى پیش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آنحضرت بعلى چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بین لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حیدرة 
ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسد الله و مرتضى و امیر المؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آنحضرت ایمان آورد و بمدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بدو ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حالیكه میگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگهمیداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) بآنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امینا 
و ذكرت دینا لا محالة انه‏ 
من خیر ادیان البریة دینا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالیكه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید:

و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است.(درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش برشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در اینمورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل بچند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البیت حیث فنائه و المسجد 
بیضاء طاهرة الثیاب كریمة 
طابت و طاب ولیدها و المولد 
فى لیلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنیر الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالیكه بیت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكیزه ببر داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره بهمراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه باصحاب فیل سوار كه باصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه بهلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب،عقیل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـروضة الواعظین جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـكفایة الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد،شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاریخـامالى صدوق مجلس 51 حدیث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـروضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخـآیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص .81


تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...