تبلیغات
احادیث دینی - احادیثی در مورد توبه قسمت 3
شنبه 16 مرداد 1389

احادیثی در مورد توبه قسمت 3

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

تاخیر در توبه نکنید : پیغمبر اکرم (ص) فرمود : مرد مومن تصمیم می گیرد عمل نیکی انجام دهد ، اگر انجام نداد به همین تصمیم و نیت که داشت خدا او را یک حسنه پاداش می دهد اگر انجام داد ده برابر در نامه عملش نوشته میشود و اما شخصی تصمیم گناهی را می گیرد ، چنانچه آن عمل از او سر نزد به واسطه تصمیم و نیت درباره اش گناهی ثبت نمیشود ، اگر نیت را به مرحله عمل رساند و آن گناه را انجام داد ، باز هفت ساعت او را مهلت می دهند ، ملکی که در طرف راست و متصدی کارهای نیک است به آن ملکی که در طرف چپ و مامور نوشتن اعمال زشت است می گوید ثبت نکن شاید کار نیکی انجام دهد که این عمل زشت را بر طرف نماید ، زیرا خداوند میفرماید ( ان الحسنات یذهبن السیئات ) کارهای نیک گناهان را میزداید و یا ممکن است استغفار کند ، اگر در مدت این هفت ساعت گفت ( استغفرالله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذاالجلال و الاکرم ) آن گناهیکه انجام داده بود در نامه عملش ثبت نمیشود هرگاه هفت ساعت گذشت نه کار نیکی انجام داد و نه استغفار نمود همان ملک دست راست به ملک نویسنده گناه می گوید ( اکتب علی الشقی المحروم ) بنویس این گناه را در نامه عمل این بدبخت محروم.  وسائل الشیعه کتاب جهاد با نفس صفحه 524 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 245

در چه دقیقه حساسی برگشت و توبه کرد : حضرت باقر (ع) فرمود : پسر بچه ای از یهودیها خدمت حضرت پیغمبر (ص) زیاد می آمد ، کم کم اُنسی به آن حضرت گرفته بود آن جناب نیز او را در رفت و آمدهایش می پذیرفت گاهی او را پِی کاری میفرستاد و یا نامه ای به دستش می سپرد که به یکی از خویشاوندان خود بدهد روزی حضرت رسول (ص) متوجه شد که چند روز است آن پسر بچه دیده نمیشود ، جویای حالش گردید ، گفتند مریض شده و نزدیک مردن است ، پیغمبر اکرم (ص) با چند نفر از اصحاب به عیادت آن پسر بچه یهودی رفت آن جناب را برکتی بود که با هرکس سخن می گفت جوابش را میداد ( اگرچه در آخرین لحظات زندگی بود ). به بالین بیمار محتضر نشست صدا زد فلانی ! پسرک چشم گشوده عرض کرد ( لبیک یا ابا القاسم ) فرمود بگو ( اشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله ) گواهی به یگانگی خدا و رسالت من بده ، آن جوان تا این سخن را شنید نگاهی به صورت پدر خود کرده چیزی نگفت ( این نگاه حاکی بود که پسرک از پدر خود شرم دارد یا می ترسد ) برای مرتبه دوم ، حضرت او را صدا زده به گفتن شهادتین امرش کرد ، باز نگاهی به صورت پدر کرده چیزی نگفت ، در مرتبه سوم که پیغمبر (ص) صدایش زد همینکه جوان چشم باز کرد حضرت رسول گفتار قبل را تکرار نمود ، این بار نیز چشم بصورت پدر انداخت ؛ در آن هنگام پیغمبر (ص) فرمود میل خودت میخواهی گواهی بده و در صورتی که مایل نیستی لب فروبند. (( جوان تصمیم خود را گرفت در آن لحظات آخر که چشم از جهان فرو بست سعادت خود را با دو جمله خرید مثل اینکه متوجه شد در مسئله ایمان شرم و حیاء ، یا رعایت خواسته پدر شرط نیست )) بدون تامل گفت (( اشهد ان لااله الاالله و انک رسول الله )) گویی از زندگی او گفتن همین دو جمله باقیمانده بود چه بلافاصله دیده از جهان فروبست. ( فقال رسول الله (ص) لابیه اخرج عنا ) پیغمبر اکرم (ص) به پدرش فرمود ما را با این جوان واگذار و از پی کار خود برو و اکنون به ما تعلق گرفت ، اصحاب را دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند وقتی آماده گردید بیاورند تا آن جناب بر جنازه اش نماز بخواند ، از منزل یهودی بیرون شد خدایرا ستایش میکرد که امروز یک نفر را به وسیله من از آتش جهنم نجات داد.  جلد 6 بحارالانوار صفحه 27 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 246

هر گناهی توبه مخصوصی دارد : حضرت صادق (ع) فرمود : مردی در زمانهای گذشته زندگی میکرد ، در جستجو بود دنیا را از راه حلال بدست آورد و ثروتی فراهم نماید ولی نتوانست ، از راه حرام جدیت کرد باز نتوانست ؛ شیطان برایش مجسم و آشکار شده گفت از راه حلال خواستی ثروتی فراهم کنی نشد و از راه حرام هم نتوانستی اینک مایلی من راهی به تو بیاموزم که به خواسته خود موفق شوی ، ثروت سرشاری بدست آوری و عده ای هم پیرو و تابع پیدا کنی ؟ گفت آری مایلم ، شیطان گفت از خود کیش و دینی اختراع کن مردم را به سوی دین اختراعی دعوت نما ، به دستور شیطان رفتار کرد ، مردم گردش را گرفته و پیرویش کردند و به آنچه مایل بود از ثروت دنیا رسید ، روزی ناگاه متوجه شد که چه کار ناشایستی کردم مردم را گمراه نمودم خیال نمی کنم توبه ای داشته باشم مگر اشخاصیکه به واسطه من گمراه شده اند متوجه کنم که آنچه از من شنیده اند باطل و ساخته شده خودم بود آنها را برگردانم شاید توبه ام پذیرفته شود ؛ به پیروان خود یک یک مراجعه کرد آنها را گوشزد نمود که آنچه من می گفتم باطل بود ، اساس و پایه ای نداشت آنها جواب می دادند دروغ می گویی گفتار سابق تو درست و حق بود ، اکنون در کیش و دین خود شک کرده و گمراه گشته ای ، این جواب را که از آنها شنید غل و زنجیری تهیه نمود به گردن خود آویخته گفت باز نمی کنم تا خدای توبه ام را بپذیرد ؛ خداوند به پیغمبر آن زمان وحی نمود که به فلانی بگو قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخوانی و ناله نمایی که بند بندت از هم جدا شود دعایت را مستجاب نمی کنم مگر کسانیکه به دین             ( اختراعی ) تو مرده اند و آنها را گمراه کرده بودی به حقیقت کار خود اطلاع دهی و از دین تو برگردند ؛ { این کار هم که برایش امکان نداشت } جلد 2 بحارالانوار صفحه 277 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 251


از آنجائیکه در نقل داستانهای اهل ایمان و تقوی در بیداری و آگاهی دل تاثیر خاصی است بطوریکه شنونده را بعمل وامیدارد در این مقام چند داستان از اهل توبه و سپس داستانهایی که موید و شاهد است بر بعضی مطالب مندرجه در این کتاب نقل میگردد امید است خوانندگان عزیز از خواندن آنها بهره مند شوند.

   - در کتاب مصابیح القلوب سبزواریست که چون آیه تحریم و منع خوردن شراب بر پیغمبر (ص) نازل شد ، منادی رسولخدا (ص) ندا داد کسی نباید شراب خورد ، روزی اتفاق افتاد که رسول خدا (ص) در کوچه ای عبور می کرد و مرد مسلمانی شیشه شراب به دست داشت وارد آن کوچه شد ، چون رسولخدا (ص) را دید که می آید سخت ترسید و گفت خدایا توبه کردم که دیگر شراب ننوشم ، من را رسوا نکن ، چون نزدیک به آنحضرت شد فرمود : در این شیشه چیست ؟ گفت سرکه است ، آنحضرت دست را جلو برد و فرمود مقداری در دست من بریز ، و وقتی که ریخت دید که سرکه است ، آنمرد گریه کرد و گفت یا رسول الله قسم به خدا که سرکه نبود بلکه شراب بود ولی توبه کردم و از خدا خواستم که مرا رسوا نکند ، چنین شد و رسوا نشدم . حضرت محمد (ص) فرمود : چنین است هرکه توبه کند خداوند سیئات او را به حسنات تبدیل میکند (( اولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات )).

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: مردى با خانواده اش مسافرت دریا كرد، كشتى آنها شكست و از كسانیكه در كشتى بودند، جز زن آن مرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح كشتى نشست و از كسانیكه در كشتى بودند، جز آن زن آنمرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح كشتى نشست تا بیكى از جزیره هاى آن دریا پناهنده شد، در آن جزیره مردى راهزن بود كه همه پرده هاى حرمت خدا را دریده بود، ناگاه دید آن زن بالاى سرش ایستاده است ، سر بسوى او بلند كرد و گفت : تو انسانى یا جنى ؟ گفت : انسانم ، بى آنكه با او سخنى گوید، با او چنان نشست كه مرد با همسرش مى نشیند، چون آماده نزدیكى با او شد، زن لرزان و پریشان گشت ، باو گفت : چرا پریشان گشتى ؟ زن گفت : از این مى ترسم و با دست اشاره بآسمان كرد مرد گفت : مگر چنین كارى كرده ئى ؟ (زنا داده ئى ؟) زن گفت : نه ، بعزت خدا سوگند. مرد گفت : تو از خدا چنین مى ترسى ، در صورتیكه چنین كارى نكرده اى و من ترا مجبور مى كنم ، بخدا كه من بپریشانى و ترس از تو سزاوارترم ، سپس كارى نكرده برخاست و بسوى خانواده اش رفت و همواره بفكر توبه و بازگشت بود.
روزى در اثناء راه براهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مى تابید، راهب بجوان گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مى سوزاند.
جوان گفت : من براى خود نزد خدا كار نیكى نمیبینم تا جراءت كنم . چیزى از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا میكنم و تو آمین بگو. گفت : آرى خوبست ، راهب دعا میكرد و جوان آمین مى گفت بزودى ابرى بر سر راه آنها سایه انداخت . هر دو پاره ئى از روز را زیرش راه رفتند تا سر دو راهى رسیدند جوان از یك راه و راهب از راه دیگر رفت ، و ابر همراه جوان شد.
راهب گفت : تو بهتر از منى . دعا بخاطر تو مستجاب شد نه به خاطر من ، گزارش خود را بمن بگو، جوان داستان آن را كرد. راهب گفت چون ترس از خدا ترا گرفت ، گناهان گذشته ات آمرزیده شد، اكنون مواظب باش كه در آینده چگونه باشى .  اصول كافى جلد 3 صفحه 111

  - در جلد 15 بحارالانوار باب الخوف و الرجاء صفحه 117 از حضرت سجاد (ع) روایت شده است که فرمود : در بنی اسرائیل مرد کفن دزدی بود ، همسایه اش مریض شد و ترسید بمیرد ، مرد کفن دزد را صدا کرد و به او گفت چگونه همسایه ای بودم : مرد کفن دزد گفت خوب همسایه ای بودی مرد همسایه به کفن دزد گفت من کاری دارم که میخواهم تو انجام دهی ، مرد کفن دزد گفت : انجام می دهم ، مرد همسایه دو کفن آورد و به مرد کفن دزد گفت هرکدام که بهتر است بردار برای خودت تا مرا در کفن دیگر بپوشانند و چون مرا دفن کردند قبر مرا نشکاف و مرا برهنه مساز و کفن مرا نبر ، کفن دزد نپذیرفت تا اینکه به سبب اصرار همسایه کفن نیکوتر را برداشت و رفت و چون همسایه مرد و دفنش کردند ، کفن دزد گفت مرده که شعوری ندارد تا بفهمد من خلف وعده با او کرده ام ، میروم و کفن او را می دزدم ، پس قبرش را شکاف و چون خواست کفن را بردارد و او را برهنه سازد ، صیحه و صدای سختی شنید که می گوید این کار را نکن ، پس ترسید و کفن را ندزدید و قبرش را پوشانید ، تا هنگام مردنش به فرزندانش گفت چگونه پدری بودم برای شما ، گفتند نیکو پدری بودی گفت مرا به شما حاجتی است ، گفتند انجام خواهیم داد گفت هرگاه مردم بدنم را آتش بزنید و وقتی خاکستر شدم خاکسترم را به باد بفرستید نصفی به سمت دریا و نصفی به سمت صحرا قبول کردند و چون مرد چنین کردند ، پس خدای تعالی خاکسترهای متفرقه بدن او را جمع نمود و زنده اش کرد و فرمود چه سبب شد که چنین وصیتی کردی عرض کرد به عزتت قسم ترس از عذاب تو مرا بر این وصیت داشت ، پس فرمود : من هم تو را بخشیدم و ترس تو را به آرامش مبدل کردم و طلبکارانت را راضی خواهم کرد.

از این حکایت دانسته میشود که هرگاه گنهکار از گناهش پشیمان شود و از عذاب خداوند ترسناک باشد ، خداوند هم او را خواهد آمرزید و خصماء او را راضی خواهد فرمود.

  ( ادامه حکایات درباره توبه بزودی کامل میگردد )

گناهان کبیره جلد 2 صفحه 455 الی 468


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر