تبلیغات
احادیث دینی - جنگ جمل
جمعه 12 شهریور 1389

جنگ جمل

   نوشته شده توسط: احمد زین گنجه    

 جنگ جمل

ایها الناس ان عایشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبیر و كل منهما یرى الامر له دون صاحبه...

(على علیه السلام)

علت وقوع جنگ جمل موضوع اختلاف طبقاتى مردم بود كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله خلفاى وقت آنرا بوجود آورده بودند و چون خلافت على علیه السلام یك نهضت انقلابى علیه روش گذشتگان و باز گردانیدن اوضاع بزمان پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بود از اینرو گروهى مانند طلحه و زبیر كه خود را در خلافت آنحضرت از نظر موقعیت اجتماعى مانند افراد عادى مشاهده كرده و منافع مادى خود را در خطر میدیدند علیه او دست بمبارزه و شورش زدند و چنانكه سابقا اشاره گردید چون آندو تن در برابر تقاضاهاى خود از على علیه السلام پاسخ منفى شنیده و در مدینه هم قادر باجراى نقشه خود نبودند از اینرو مكه را براى انجام مقاصد خود انتخاب كرده و در صدد شدند كه عازم آن شهر شوند لذا خدمت على علیه السلام آمده و اجازه خواستند كه براى بجا آوردن مراسم عمره بمكه روند!

على علیه السلام فرمود شما براى رفتن بهمه شهرها آزادید ولى این مسافرت شما بدون حیله و نیرنگ نیست،شما نقشه‏اى طرح كرده‏اید كه در مدینه نمیتوانید آنرا اجرا كنید،ولى آندو نفر بظاهر سوگند خوردند كه از این مسافرت مقصودى جز انجام عمره ندارند.على علیه السلام بآنان اجازه داد و آنها را از شكستن عهد و پیمان بر حذر نمود،بیعت خود را با آندو تجدید كرد و آنها را بگفتار رسول اكرم صلى الله علیه و آله كه در حضور آندو بعلى علیه السلام فرموده بود یا على تو بعد از من با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال خواهى كرد یادآورى نمود (1) .

بالاخره آنها از خدمت آنحضرت مرخص شده و متوجه مكه شدند و محیط آن شهر را براى فعالیت‏هاى خود مساعد یافتند.

پیش از ورود طلحه و زبیر بمكه عایشه نیز در مكه بود او وقتى حركات و اعمال خلاف عثمان را مشاهده كرده بود مردم را علیه او بشورش و امیداشت و بارها گفته بود كه این نعثل (2) پیر احمق) را بكشید و هنگامیكه شورش و محاصره علیه عثمان شدت گرفته و قتل عثمان محرز و مسلم بنظر میرسید عایشه براى اینكه بظاهر از این شورش و بلوا بر كنار باشد و یا در برابر استمداد عثمان در محضور اخلاقى نیفتد آتش فتنه را در مدینه دامن زد و خود بسوى مكه شتافت و در مكه نیز از عثمان بدگوئى میكرد.

پس از انجام مراسم حج كه بمدینه مراجعت میكرد چون در بین راه خبر قتل عثمان باو رسید و دانست كه پس از عثمان على علیه السلام خلیفه شده است از رفتن بمدینه منصرف شد و مجددا بمكه بازگشت نمود و در آن هنگام حاكم مكه نیز عبد الله بن الحضرمى بود كه از طرفداران جدى عثمان و از مخالفین سرسخت على علیه السلام بود.

علاوه بر عایشه و حاكم مكه و طلحه و زبیر و مروان،سایر مخالفین على علیه السلام نیز از گوشه و كنار در آمده و در مكه جمع شده بودند من جمله یعلى بن امیه از یمن وارد شده و عبد الله بن عامر نیز از بصره آمده و بآنها ملحق شده بودند.

اجتماع این گروه مخالف و شور و بحث آنها درباره مخالفت با على علیه السلام بجنگ جمل منجر گردید عایشه هم براى اینكه از سایر زنان پیغمبر نیز براى‏خود كمك و همدستى فراهم كند بدین فكر افتاد كه ام سلمه و حفصه را نیز فریب دهد و آنها را هم همراه این گروه براه اندازد ولى وقتى نزد ام سلمه رفت با مخالفت شدید وى روبرو شد.

ام سلمه گفت اى عایشه مگر تو نبودى كه مردم را بقتل عثمان ترغیب مینمودى امروز چه شده است كه بخونخواهى او بپا خاسته‏اى؟و این چه مخاصمت و دشمنى است كه با على مرتضى مینمائى در صورتیكه او برادر رسول خدا و جانشین اوست امروز هم مهاجر و انصار با او بیعت كرده‏اند گذشته از اینها مگر پیغمبر درباره زنان خود از قول خداى تعالى نفرمود كه:و قرن فى بیوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى (3) در خانه‏هاى خود قرار گیرید و مانند ایام جاهلیت خودنمائى نكنید) سخنان ام سلمه مخصوصا استناد او بقرآن مجید عایشه را كاملا خرد كرد و یاراى جوابگوئى در برابر او پیدا نكرد و چون از جانب ام سلمه ناامید شد پیش حفصه رفت.

حفصه دعوت او را اجابت كرد ولى برادرش عبد الله بن عمر خواهر خود را از این عمل ممانعت نمود،عایشه چون از طرف حفصه نیز مساعدتى ندید ناچار به تنهائى براه افتاد و فرماندهى این عده ماجراجو را در اختیار گرفت!

سابقا گفته شد كه معاویه نامه‏اى بزبیر نوشته و او را براى احراز مقام خلافت تطمیع نموده و بمخالفت على علیه السلام ترغیب كرده بود بدینجهت نظر این گروه مخالف ابتداء بر این بود كه بشام روند و معاویه را هم كه با على علیه السلام مخالف میباشد با خود همدست نمایند اما معاویه كه قبلا از تصمیم این جمع خبر یافته بود پیش خود فكر كرد كه اگر این گروه مخالف بشام برسند و بفرض اینكه بر على علیه السلام غالب شوند در اینصورت معاویه باید بر طلحه و زبیر بیعت كند لذا فورا نامه‏اى بامضاى مجهول نوشته و در آن نامه قید نمود كه شما گول سخنان معاویه را نخورید كه از وى كارى براى شما ساخته نیست زیرا او كه از طرف عثمان حاكم شام بود بعثمان كمك نكرد تا او را بقتل رسانیدند پس چگونه ممكن است بشما كمك كند؟معاویه این نامه را بامضاى كس دیگر بزبیر فرستاد.چون این نامه بدست زبیر رسید مخالفین على علیه السلام را كه در رأس آنها عایشه قرار گرفته بود از مضمون نامه آگاه نمود (4) لذا از عزیمت بسوى شام منصرف شده و مصلحت را در آن دیدند كه به بصره روند زیرا طلحه و زبیر در بصره و كوفه طرفداران زیاد داشته و امید پیشرفت آنها بیشتر بود.

بالاخره عایشه بدستیارى طلحه و زبیر و سایر مخالفین در مكه لشگر آرائى‏كرده و با پولى كه یعلى بن امیه در اختیار آنها گذاشته بود بقدر كافى وسائل و ساز و برگ جنگ تهیه نمودند و عایشه را نیز سوار شترى بنام (عسكر) نموده و راه بصره را در پیش گرفتند (5) .

این گروه براى اینكه على علیه السلام را غافلگیر نموده و زودتر از وى بصره را بتصرف خویش در آورند بر سرعت حركت خود میافزودند و غالبا مسافت زیادى را بدون استراحت و راحت باش مى‏پیمودند.

در بین راه بجائى رسیدند كه آنجا را (حوئب) میگفتند و چون شب بود براى رفع خستگى در آن محل فرود آمدند و باستراحت پرداختند،در آن شب سگهاى حوئب در اطراف چادر عایشه زیاد پارس میكردند بطوریكه در اثر صداى آنها عایشه از خواب پرید و از اسم آن محل جویا شد،چون اطلاع حاصل كرد كه آنجا را حوئب گویند سخت بهراس افتاد و از اقدامات خود درباره مخالفت با على علیه السلام پشیمان گردید زیرا در حیات پیغمبر صلى الله علیه و آله از آنحضرت شنیده بود كه براى یكى از همسران وى سگهاى حوئب پارس خواهند كرد و صریحا رسول اكرم صلى الله علیه و آله بعایشه گفته بود:حمیرا مبادا تو باشى.

اكنون سخن پیغمبر بخاطرش افتاده و سخت پشیمان شده بود لذا اصرار داشت كه از آن قوم كناره گرفته و بمكه باز گردد!

زبیر چون این وضع را مشاهده كرد چند نفر را وادار نمود كه بدروغ شهادت دهند كه آن محل حوئب نیست و فرسنگها مسافت از حوئب دور شده‏اند،آن عده چنین كردند و عایشه هم باطمینان سوگند آنها مجددا به پیشروى خود بسوى بصره ادامه داد.

چون بنزدیكى بصره رسیدند طلحه و زبیر به بزرگان بصره نامه نوشته و آنها را براى مخالفت با على علیه السلام بمنظور خونخواهى عثمان دعوت كردند آنها نیز جواب دادند كه كشندگان عثمان در مدینه هستند و آمدن شما ببصره براى این منظوربیمعنى و بدون منطق است،ولى مخالفین اعتنائى بگفتار بزرگان بصره ننموده و بحالت تعرض بدان شهر حمله كردند و پس از كشتار زیاد عثمان بن حنیف را كه از جانب على علیه السلام بحكومت بصره منصوب شده بود مجبور بتسلیم نمودند و در نتیجه شهر بصره را بتصرف خود در آوردند.

از طرفى على علیه السلام نیز در خلال اینمدت مشغول تعویض فرمانداران شهرستانها بوده و بطوریكه قبلا اشاره شد نامه‏اى هم بوسیله جریر بن عبد الله بجلى بمعاویه فرستاده و او را به بیعت خود دعوت كرده بود ولى معاویه بجاى پاسخ نامه على علیه السلام نامه‏اى بزبیر نوشته و او را بمخالفت آنحضرت وادار نموده بود.على علیه السلام مجددا به جریر بن عبد الله نامه‏اى نوشت و تأكید نمود كه بمحض وصول نامه من معاویه را وادار كن كه كارش را یكسره نموده و در اینمورد تصمیم بگیرد و او را میان جنگ و صلح مخیر كن اگر تسلیم شد از او بیعت بگیر و چنانچه خیال جنگ دارد ما را آگاه گردان.

اما معاویه على علیه السلام را بقتل عثمان متهم كرده و بآنحضرت پاسخ نوشته بود كه كشندگان عثمان را تسلیم وى نماید.

على علیه السلام كه در میان مخالفین خود معاویه را از همه حیله‏گرتر و نفوذ او را در شام نیز میدانست تصمیم گرفت كه ابتداء با لشگر مجهزى بشام رفته و كار معاویه را یكسره كند ولى در این هنگام خبر رسید كه عایشه بدستیارى طلحه و زبیر بصره را متصرف شده و بعنوان خونخواهى عثمان مردم را علیه على علیه السلام شورانیده‏اند على علیه السلام ناچار از تصمیم حركت بشام منصرف شده و در صدد بر آمد كه اول شورشیان بصره را از میان بردارد و سپس عازم شام گردد.

على علیه السلام در مسجد بمنبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود برسول اكرم صلى الله علیه و آله چنین فرمود:

ایها الناس ان عایشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبیر و كل منهما یرى الامر له دون صاحبه،اما طلحة فابن عمها و اما الزبیر فختنها،و الله لو ظفروا بما ارادوا و لن ینالوا ذلك ابدا لیضربن احدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شدید و الله ان راكبة الجمل الاحمر ما تقطع عقبة و لا تحل عقدةالا فى معصیة الله و سخطه حتى تورد نفسها و من معها موارد الهلكة.اى و الله لیقتلن ثلثهم و لیهربن ثلثهم و لیثوبن ثلثهم و انها التى تنبحها كلاب الحوئب و انهما لیعلمان انهما مخطئان و رب عالم قتله جهله و معه علمه و لا ینفعه،حسبنا الله و نعم الوكیل (6) .

(اى مردم عایشه بهمراهى طلحه و زبیر بسوى بصره رفته و هر یك از طلحه و زبیر حكومت را براى خود میخواهد بدون دیگرى،اما طلحه پسر عموى عایشه است و زبیر هم شوهر خواهر اوست بخدا سوگند اگر بدانچه میخواهند ظفر یابند و (با اینكه) هرگز بدان نائل نخواهند شد هر یك از آندو گردن رفیقش را میزند و سوگند بخدا این زنى كه بشتر سرخ سوار شده (عایشه) بر هیچ پشته‏اى نگذرد و هیچ عقده‏اى را نگشاید مگر در معصیت و غضب خداى تعالى تا اینكه خود و همراهانش را بهلاكت اندازد،بخدا سوگند (از قشون آنها) ثلثشان كشته میشود و ثلثشان فرار میكنند و ثلثشان از طغیان خود بر میگردند و این عایشه همان زنى است كه سگهاى حوئب باو بانگ زنند (اشاره بفرمایش پیغمبر صلى الله علیه و آله) و طلحه و زبیر میدانند كه هر دو براه خطاء میروند (ولى) چه بسا عالمى كه از علمش سود نبرد و جهلش او را بكشد خداوند ما را كافى است و چه وكیل خوبى است.)

البته تجهیز لشگر علیه عایشه ام المؤمنین كه همسر پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و دختر ابوبكر بود و همچنین براى سركوبى طلحه و زبیر كه از شخصیت‏هاى مهم و از اصحاب سرشناس رسول خدا صلى الله علیه و آله بودند چندان كار ساده و آسانى نبود از اینرو على علیه السلام اعمال خلاف آنها را كه در بصره مرتكب شده بودند باهل مدینه گوشزد نمود تا آنها را براى حركت بسوى بصره بمنظور جنگ با اصحاب جمل آماده نماید لذا فرداى آنروز مجددا بمنبر رفته و ضمن ایراد خطبه‏اى چنین فرمود:

فخرجوا یجرون حرمة رسول الله صلى الله علیه و آله كما تجر الامة عند شراءها متوجهین بها الى البصرة،فحبسا نساءهما فى بیوتهما و ابرزاحبیس رسول الله صلى الله علیه و آله لهما و لغیرهما فى جیش ما منهم رجل الا و قد اعطانى الطاعة و سمح لى بالبیعة طائعا غیر مكره،فقدموا على عاملى بها و خزان بیت مال المسلمین و غیرهم من اهلها.فقتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا،فو الله لو لم یصیبوا من المسلمین الا رجلا واحدا معتمدین لقتله بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجیش كله اذ حضروه فلم ینكروا و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید،دع ما انهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدة التى دخلوا بها علیهم. (7)

(یعنى مخالفین من از مكه خارج شدند و در حالیكه زوجه رسول خدا صلى الله علیه و آله را مانند كنیزى كه در موقع خریدنش (باین سو و آن سو) كشیده میشود با خود بسوى بصره كشانیدند،طلحه و زبیر زنهاى خود را در خانه‏هایشان باز گذاشته و همسر رسول خدا صلى الله علیه و آله را در میان قشونى براى خود و دیگران نمایان ساختند و كسى از آن قشون نبود جز اینكه بمن اطاعت نموده و با اختیار و بدون اكراه بمن بیعت كرده بود (سپس نقض عهد كرده و) بر عامل من (عثمان بن حنیف) و بر خزانه داران بیت المال مسلمین و سایر مردم بصره وارد شده گروهى را بصبر (با چوب و سنگ و غیره) كشته و گروهى را هم بمكر و حیله بقتل رسانیده‏اند،بخدا سوگند اگر از مسلمین جز بمرد واحدى دست نمییافتند كه او را عمدا و بیگناه كشته باشند كشتن تمام لشگریان مخالفین براى من حلال بود زیرا آنها در آنجا حاضر بودند و از كار زشت و منكر نهى ننموده و با زبان و دست از كشته شدن آنفرد بیگناه ممانعت نكرده‏اند،صرفنظر از این مطلب آنان بتعداد لشگریان خود از مسلمین را بقتل رسانیده‏اند) .

على علیه السلام با خطابه شیوا و بلیغ خود اهل مدینه را از قضایا آگاه ساخت و نقشه‏هاى مزورانه اصحاب جمل را كه پس از بیعت بآنحضرت نقض عهد كرده وموجب بروز اینگونه حوادث شده بودند بر آنها روشن نمود و براى دفع این غائله مردم مدینه را از جا حركت داد.

على علیه السلام سهل بن حنیف را در مدینه بجاى خود گذاشت و گروهى از مهاجر و انصار را كه اكثر آنها از بدریان بودند بسیج نموده و راه بصره را در پیش گرفت و امام حسن و مالك اشتر و محمد بن ابوبكر را با تنى چند بكوفه فرستاد تا سپاهى نیز در آنشهر براى ملحق شدن به لشگریان على علیه السلام تجهیز نمایند.

در آنموقع فرماندار كوفه ابوموسى اشعرى بود كه از طرف عثمان حكومت كوفه را داشت و على علیه السلام باو نوشته بود كه از مردم كوفه بآنحضرت بیعت گیرد ولى او بتصور اینكه طرفدارى از خونخواهى عثمان و كمك بطلحه و زبیر او را در محل اولیه خود ثابت خواهد نمود مردم كوفه را بحمایت طلحه و زبیر كه بظاهر مدعى خون عثمان بودند دعوت كرد و از بیعت گرفتن براى على علیه السلام خوددارى نمود.

فرستادگان على علیه السلام هر قدر او را نصیحت كردند سودى نبخشید تا اینكه مالك اشتر دار الاماره را اشغال نموده و غلامان ابوموسى را مضروب و پراكنده ساخت و چون در آن هنگام خود ابوموسى در مسجد بود مالك بمسجد وارد شد و ابو موسى را از منبر پائین كشید و بانگ زد اى احمق و خائن،مردم جز على علیه السلام بكسى بیعت نمیكنند ابوموسى وقتى خود را در دست مالك عاجز دید سكوت اختیار كرد و از در التماس و زارى بر آمد سپس مالك بمنبر شد و مردم را براى بیعت بعلى علیه السلام فرا خواند و تقریبا از تمام مردم كوفه بیعت گرفت و توانست در اندك مدتى در حدود دوازده هزار نفر تجهیز كرده و بخدمت آنحضرت روانه نماید .

این عده از كوفه حركت نموده و در محلى بنام ذیقار باردوگاه على علیه السلام پیوستند و پس از اظهار خرسندى از دیدار آنحضرت عرض كردند سپاس خداى را كه ما را براى همجوارى تو مخصوص گردانید و بیاریت گرامى فرمود،على علیه السلام هم ضمن قدردانى از آنان بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله آنها را ستود و آنگاه در مورد طلحه و زبیر كه نقض عهدكرده و به بهانه خونخواهى عثمان از وى به بصره آمده بودند سخنانى فرمود و سپاهیان را از جریان اوضاع و احوال آگاه گردانید و آنان نیز پس از استماع بیانات على علیه السلام آمادگى خود را براى فداكارى و جانبازى در راه حق بمنظور از بین بردن این فتنه باطلاع حضرتش برسانیدند (8) .

على علیه السلام با سپاهیان خود از ذیقار حركت و تا محلى بنام زاویه كه در چند كیلومترى بصره بود پیش رفت و در آنجا اردو زد و چون آن بزرگوار همیشه صلح و آشتى را بر جنگ و خونریزى ترجیح میداد از همان محل نامه‏اى بطلحه و زبیر فرستاد و آنها را نصیحت نمود و علاوه بر مكتوب ارسالى چند نفر من جمله قعقاع بن عمرو را نیز براى مذاكره با اصحاب جمل بسوى بصره فرستاد تا آنها را با پند و اندرز از وخامت عاقبت این كار بر حذر دارند ولى مخالفین كه خود را در این جنگ غالب و پیروز مى‏پنداشتند از قبول هرگونه پندى خود دارى نمودند زیرا عایشه از مخالفت ابوموسى با على علیه السلام در كوفه آگاه شده بود و تصور میكرد كه از مردم كوفه كسى آنحضرت را یارى نخواهد نمود و چون یقین كردند كه على علیه السلام به نزدیكى بصره رسیده است عایشه كه فرماندهى كل سپاه جمل را بعهده داشت بزبیر مأموریت داد كه بكمك طلحه و مروان و سایرین بصف آرائى سپاه پرداخته و آماده جنگ باشند و تعداد افراد این سپاه در حدود سى هزار نفر بود كه اصحاب جمل آنها را در مسیر راه از شهرهاى مختلف جمع آورى كرده بودند.

قعقاع كه از سخنان خود نتیجه نگرفته و از طرفى صف آرائى سپاهیان مخالفین را مشاهده كرد بنزد على علیه السلام برگشت و او را در جریان امر گذاشت.

در خلال اینمدت تعداد سه هزار نفر نیز از مردم بصره (از قبیله ربیعه) بسپاهیان على علیه السلام پیوسته بودند كه مجموع آنها در حدود بیست هزار نفر بوده است و چون آنجناب اصحاب جمل را مصمم بجنگ دید فرماندهان خود را كه از جمله مالك اشتر و عدى بن حاتم و محمد بن ابى بكر و عمار یاسر و دیگران بودند از نیت طلحه و زبیر آگاه ساخته و مأموریتهاى رزمى آنها را نیز تعیین و مشخص نمود.

عایشه هم با سپاه خود راه زاویه را كه در شمال بصره و محل مناسبى براى دفاع از شهر بود در پیش گرفت و پس از رسیدن بدانجا در مقابل لشگریان على علیه السلام توقف نمود و بنا بروایات بعضى از مورخین صف آرائى سپاهیان طرفین در برابر هم در روز 17 جمادى الثانى سال 36 هجرى و بنقل صاحب ناسخ التواریخ در روز 19 جمادى الاولى سال 36 بود (9) .

روز بعد زبیر واحدهاى مختلفه سپاه جمل را فرمان داد تا منظما بسوى لشگریان على علیه السلام پیش روند چون آنحضرت متوجه شد كه قریبا آتش جنگ شعله‏ور میشود بلشگریان خود فرمان عقب نشینى داد كه شاید جنگ در نگیرد و كار بصلح و صفا خاتمه یابد،عایشه نیز سپاه خود را فرمان برگشت داد و در آنروز كه اولین روز جنگ بود میان طرفین جنگى واقع نشد.

فرداى آن روز كه هر دو سپاه لباس جنگ پوشیده و مقابل هم ایستاده بودند على علیه السلام بتنهائى از سپاهیان خود جدا شد و بدون شمشیر و زره بسوى سپاه بصره اسب تاخت تا بصف مقدم سپاه جمل رسید و با صداى بلند زبیر را صدا زد.همه مات و مبهوت شده و نمیدانستند كه مقصود على علیه السلام از این یكه تازى چیست و با رشادت بى نظیرى كه فرد و تنها بدون شمشیر و زره بمقابل صفوف دشمن آمده است چه نظرى دارد؟

زبیر كه در كنار هودج عایشه بود غرق در فولاد و زره شد و ركاب بر اسب زد و در مقابل على علیه السلام ایستاد،چون عایشه زبیر را در برابر آنحضرت دید مرگ او را حتمى دانست ولى ملتزمین ركاب باو گفتند خاطر جمع باش على باین ترتیب كسى را نمیكشد و شمشیر هم نبسته است حتما با زبیر كار دارد.

زبیر چشم بچشم على علیه السلام دوخت تا ببیند با او چكار دارد.

على علیه السلام فرمود این چه بساطى است كه شما راه انداخته‏اید؟

زبیر گفت براى خونخواهى عثمان!

على علیه السلام فرمود اگر راست میگوئید شما دستهاى خود را بسته وخودتان را تسلیم ورثه عثمان كنید مگر غیر از شما كس دیگرى محرك قتل عثمان بود؟

زبیر سكوت كرد،على علیه السلام فرمود من آمدم كه ترا از اشتباه خارج كنم و سخنان چندى را كه پیغمبر صلى الله علیه و آله بتو فرموده و تو آنها را فراموش كرده‏اى بتو تذكر دهم،آنگاه فرمود اى زبیر یاد دارى كه من روزى دنبال رسول خدا صلى الله علیه و آله میگشتم و او در منزل عمرو بن عوف بود و چون بدانجا آمدم آنحضرت دست ترا در دست خود گرفته بود و بمحض ورود من رسول اكرم صلى الله علیه و آله پیشدستى فرمود و بمن سلام كرد،تو گفتى اى على چرا تكبر كردى و زودتر به پیغمبر سلام نكردى؟

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود اى زبیر على متكبر نیست و در آینده تو با او جنگ خواهى كرد و جنگ تو ظالمانه است!

باز فرمود:یادت میآید كه روزى رسول اكرم صلى الله علیه و آله بتو فرمود آیا على را دوست دارى؟گفتى بلى یا رسول الله او پسر دائى من است آنحضرت فرمود با وجود این با او بجنگ و ستیز خواهى ایستاد!

على علیه السلام نظیر این سخنان را بگوش زبیر خواند و زبیر از شنیدن و یاد نمودن آنها عزم و اراده‏اش سست شد و گذشته‏ها را بیاد آورد و دید چگونه بطمع دنیا با پسر دائى خود كه جانشین پیغمبر هم هست بجنگ برخاسته و خود را براى همیشه گرفتار غضب الهى مى‏نماید (10) .!

زبیر شرمنده شد و از على علیه السلام معذرت خواست عرض كرد:قول میدهم كه همین الان از سپاه بصره خارج شوم و كوچكترین دخالتى در اینكار نكنم،على علیه السلام بطرف سپاه خود روان شد زبیر هم بهت زده و متزلزل نزد عایشه برگشت.

عایشه پرسید على چكارت داشت؟گفت راجع بگذشته‏ها صحبت میكرد،عایشه گفت احساس میكنم كه چند كلمه سخن على ترا متزلزل كرده است البته حق هم دارى كیست كه با على روبرو شود و رعب و هیبت على در اركان وجود او لرزه‏نیاندازد و این امر مسلم است زیرا حریف ما كسى است كه ابطال و شجعان عرب از ذكر نام او بخود میلرزند.

عایشه از این سخنان نیشدار آنقدر گفت تا زبیر را بخشم آورد،پسرش عبد الله بن زبیر نیز سخنان عایشه را تأیید كرد زبیر به پسرش گفت من قسم خورده‏ام كه در این غائله جنگ ننمایم،عبد الله گفت قسم را میتوان با دادن كفاره جبران نمود،زبیر خشمگین شد و غلام خود را بكفاره قسمى كه خورده بود آزاد كرد و یكسر بسپاه على علیه السلام تاخت.

على علیه السلام فرمود زبیر را آزاد گذارید او خیال جنگ ندارد،زبیر هم مقدارى از این حملات نمایشى را بدون اینكه بكسى زخمى بزند یا خود زخمى بر دارد انجام داد و چون بطرف سپاه بصره بازگشت بپسرش عبد الله و همچنین بعایشه رو نمود و گفت دیدید كه من از حمله باینها ترسى ندارم عبد الله خندید و گفت اینهم یكنوع حیله است ولى زبیر باین سخنان گوش نداد و از لشگرگاه جمل خارج شد و بوادى السباع رفت و در آنجا مهمان مردى بنام عمرو بن جرموز شد و چون بخواب رفت عمرو شمشیر بر كشید و سر زبیر را برید بدنش را زیر خاك كرد و سر را پیش على علیه السلام آورد،حضرت فرمود چرا زبیر را كشتى كار خوبى نكرده‏اى زیرا او مهمان تو بود و علاوه بر این از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه بقاتل زبیر لعنت میفرستاد و او را نفرین میكرد.

عمرو متحیر شد و تا حدى هم متأسف گردید و آنگاه بعلى علیه السلام گفت من نمیدانم با شما خانواده بنى هاشم چگونه باید رفتار كرد كسى شما را نافرمانى كند لعنت میفرستید و اگر دشمنانتان را بكشد باز لعنت میفرستید (11) .

بارى پس از رفتن زبیر پسرش عبد الله بدستور عایشه لشگریان جمل را فرمان داد تا سپاهیان على علیه السلام را تیرباران كنند و عساكر كوفه نیز بانگ بر آورده و از آنحضرت اجازه جنگ خواستند.

على علیه السلام كه همیشه صلح را بر جنگ ترجیح میداد حوصله نمود تا بلكه‏تا سر حد امكان از وقوع جنگ جلوگیرى كند ولى در اثر سكوت لشگریان على علیه السلام دشمن جرى‏تر شده و بر شدت تیر اندازى همى افزودند تا اینكه چند نفر از عساكر كوفه را زخمى نمودند.

على علیه السلام بار دیگر براى هدایت آنان جوانى بنام مسلم را با یك جلد قرآن نزد آنها فرستاد تا آنها را از نزدیك باحكام قرآن دعوت كند،آن جوان سعادتمند كه خود داوطلب رفتن باین مأموریت خطیر شده بود نزدیك سپاهیان جمل رسید اما در اثر حمله و ضرب شمشیر آنها پس از جدا شدن دستهایش از بدن بدرجه عالیه شهادت رسید و اوراق قرآن نیز پریشان شد و بر زمین ریخت!

وقتى على علیه السلام آن صحنه را مشاهده كرد فرمود:

لا حول و لا قوة الا باللهـالان طاب القتال.

(اكنون جنگ شیرین شده است) و بلا فاصله سربازان را فرمان رزم داد و پسرش محمد حنفیه را مأمور حمله بصفوف سربازان دشمن نموده و چنین فرمود:

تزول الجبال و لا تزل.... (12) .

(كوهها از جا كنده شوند تو از جایت تكان مخور دندان روى دندان بفشار و كاسه سرت را بخدا عاریه ده،پاى خود را چون میخ در زمین بكوب و تا آخرین صفوف لشگر چشم انداز تو باشد و بدانكه پیروزى از جانب خداوند سبحان است) .

محمد حنفیه فورا بحمله پرداخت و با اینكه شجاع دلیر و قهرمان رزمنده‏اى بود ولى در اثر كثرت تیرها كه بوسیله تیر اندازان دشمن مانند باران باطرافش مى‏بارید كمى تأمل نمود تا بلكه شدت بارش تیرها اندكى كاهش یابد در اینموقع على علیه السلام نزدیكش شد و دست بر سینه او زد و فرمود:

ادرك عرق من امك.

یعنى این احتیاط و ملاحظه كارى از مادرت بتو رسیده و الا پدرت كه این چنین‏نیست آنگاه على علیه السلام خود فرد و یكتنه بر صفوف سپاه جمل حمله برد!

على علیه السلام مانند شعله‏هاى آتشى كه بر خرمن كاه افتد در اندك زمانى صورت بندى رزمى قشون جمل را متلاشى ساخت و بسیارى از شجاعان و نام آوران نامى را كه در برابر او عرض اندام میكردند بخاك و خون افكند و بقدرى رشادت نمود و شمشیر زد كه شمشیرش خم شد آنگاه خود را كنار كشید و شمشیر را با زانوى خویش راست گردانید و مجدا بحمله پرداخت و پس از جنگ و جدال شدید بقرارگاه خود مراجعت فرمود و به محمد حنفیه گفت اى پسر حنفیه این چنین حمله كن،اصحاب على علیه السلام عرض كردند یا امیر المؤمنین محمد شجاع كم نظیرى است اما كیست در قوت دل و نیروى بازو همانند شما باشد.

آنگاه محمد حنفیه با تنى چند از انصار و جنگجویان بدر بحمله پرداخت و پس از كشتار زیاد از سپاه مخالفین مظفرانه بمحل خود بازگشت و در نتیجه این حملات در همان روز اول جنگ شكست فاحشى بسپاه بصره روى داد و در روز دوم و سیم نیز در اثر حملات و پیشروى عساكر كوفه سپاه جمل عقب نشینى كرده و نیروى هر گونه مقاومت از آنان سلب گردید.

فرماندهان زیر دست على علیه السلام مانند مالك اشتر و عمار یاسر و دیگران هر یك بنوبه خود رشادتها نموده و دشمن را مانند برگ خزان بزمین فرو ریختند،از آنسو طلحه نیز مردم را بصبر و مقاومت دعوت نموده و از پراكندگى و فرار آنها جلوگیرى میكرد.در اینموقع مروان بن حكم كه از طلحه چندان خوشدل نبود پشت سر غلام خود كمین كرده و تیرى جانگداز و زهر آلود بسوى طلحه انداخت كه اتفاقا آن تیر هم مؤثر واقع شد و طلحه را بهلاكت رسانید.

با مرگ طلحه سپاهیان جمل پراكنده شده و فرار نمودند و لشگریان على علیه السلام هم به تعاقب آنها پرداختند و تنها قبیله بنى ضبه مانده بود كه اطراف هودج عایشه را گرفته و با سر سختى عجیبى از او دفاع میكردند.

فرماندهان على علیه السلام با شجاعت بى نظیرى به حمله پرداخته و رو به هودج عایشه گذاشتند،هر دستى كه مهار شتر عایشه را میگرفت بضرب شمشیر لشگریان على‏علیه السلام از بازو میافتاد تا اینكه عبد الرحمن بن صرد و بنقل بعضى امام حسن علیه السلام خود را بشتر رسانیده و آنرا پى نمود،هودج در افتاد و مدافعین آن هم فرار كردند.

على علیه السلام اسب براند و نزد عایشه آمد و فرمود:

یا عایشة أهكذا امرك رسول الله ان تفعلى؟

(اى عایشه آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله ترا فرموده بود كه این چنین كنى؟) عایشه گفت:

یا ابا الحسن ظفرت فاحسن و ملكت فاسجح!

(یا على ظفر یافتى نیكوئى كن و مالك شدى عفو و مدارا فرما!) (13) .

على علیه السلام محمد بن ابى بكر را مأمور نمود كه خواهرش عایشه را مراقبت كند و بعد هم او را بمدینه فرستاد،

جنگ جمل در روز سیم پایان یافت و لشگریان على علیه السلام شهر بصره را متصرف شدند و چنانكه سابقا اشاره شد لشگریان آنحضرت در حدود بیست هزار نفر بودند كه قریب هزار و هفتصد نفر بدرجه شهادت رسیدند و از سپاه جمل هم كه سى هزار نفر بودند در حدود سیزده هزار بقتل رسیدند و در هر حال فتنه بزرگى بود كه بدست عایشه ام المؤمنین و بدستیارى طلحه و زبیر بر پا شده بود و نتیجه این فتنه و فساد بمرگ طلحه و زبیر انجامید و رفتار على علیه السلام با عایشه و مردم مغلوب بصره هم،سیماى بزرگوارى و جوانمردى او را آشكار ساخت.

فراریان سپاه جمل كه در اطراف بصره متوارى بودند جرأت بیرون آمدن از مخفیگاه‏هاى خود را نداشتند على علیه السلام فرمان داد كه هر كس سلاح خود را زمین گذارد و تسلیم شود مشمول فرمان عفو عمومى است،بصریها كه در انتظار بودند آنجناب بتلافى گذشته خواهد پرداخت از شنیدن این خبر مسرور شدند و اسلحه را كنار گذاشته و بخانه‏هاى خود رفتند.

على علیه السلام دستور داد كه مردم روز جمعه در مسجد جامع بصره براى‏نماز حاضر شوند و اهل بصره هم حضور یافته و با آنجناب نماز خواندند و پس از نماز على علیه السلام بپا خاست و آنان را مورد مذمت قرار داد و فرمود:

كنتم جند المرأة و اتباع البهیمة،رغا فاجبتم و عقر فهربتم،اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دینكم نفاق... (14) .

(اى مردم بصره شما سپاه زنى و پیروان چارپائى (شتر عایشه) بودید،بصداى شتر جمع شدید و چون پى شد فرار كردید،اخلاق شما سست،و پیمانتان ناپایدار و آیین شما دوروئى است.. .)

مردم بصره از استماع بیانات على علیه السلام شرمنده و خجل شده و از گذشته معذرت خواستند و بیعت آنحضرت را پذیرفته و براى بار دوم در مسجد بیعت خود را تجدید نمودند.

على علیه السلام براى برقرارى نظم و آرامش چند روز در بصره توقف فرمود و در خلال اینمدت بمنبر رفته و با خطبه‏هاى فصیح و آتشین مردم را بخدا پرستى و تقوى و پاكدامنى دعوت كرد و آنها را از ایجاد فتنه و فساد و گمراهى بر حذر داشت و اعمال خلاف و ناشایست عایشه و طلحه و زبیر را باهالى بصره كه خود نیز شاهد جریان آن بودند روشن كرد و نتیجه پیمان شكنى آنها را كه منجر بقتل عده زیادى گردید باطلاع مردم رسانید و بالاخره پس از بیعت گرفتن و استقرار آرامش در آن منطقه عبد الله بن عباس را بفرماندارى آنشهر منصوب و خود نیز بهمراهى لشگریان خویش راه كوفه را در پیش گرفت و براى بلاد دیگر نیز فرماندارانى اعزام كرده و مالك اشتر را هم بحكومت نصیبین منصوب نمود.

این جنگ اثرات و نتایج سوئى را در بر داشت از جمله بر اساس معنوى اسلام لطمات بزرگى زد و حس كین خواهى را در عرب زنده نمود و اساس اختلاف و عداوت را در آنها استوار كرد زیرا این جنگ میان بیست هزار نفر سپاهیان على علیه السلام و سى هزار نفر سپاه جمل بود كه تلفات سه روزه آن در حدود پانزده هزارنفر و بعضى هم آنرا بالغ بر هیجده الى بیست و پنجهزار نفر نوشته‏اند.

دیگر از اثرات سیاسى جنگ جمل این بود كه اختلافات قبلى و تفرقه مسلمین را زیادتر نمود و راه وصول معاویه را بخلافت نزدیكتر ساخت زیرا در طول این مدت معاویه توانست با استفاده از فرصت به جمع آورى سپاه و فریب مردم اقدام كند و شورش عایشه و طلحه و زبیر را در شام اهمیت داده و زمینه را براى مخالفت با على علیه السلام ببهانه خونخواهى عثمان آماده نماید.

پیش ‏نوشتها:

(1) اثبات الوصیه مسعودى.

(2) یهودى لنگ و ریش درازى بود در مدینه كه عایشه عثمان را باو تشبیه میكرد.

(3) سوره احزاب آیه .33

(4) علت مخالفت عایشه ابتداء با عثمان و بعد با على(ع) از این سبب بود كه او و حفصه در زمان خلافت پدرانشان حقوق زیادى دریافت میكردند و چون عثمان بخلافت رسید همه چیز را بخویشاوندان خود داد و دست عایشه و سایرین را از این حقوقهاى گزاف كوتاه نمود در نتیجه عایشه با عثمان مخالف شد و مردم را بكشتن او تحریك نمود.

اما مخالفت او با على(ع) بمناسبت عواملى چند بود:از جمله على(ع) در زمان خلافت ابوبكر رقیب او بود و با وجود آنحضرت ابوبكر را چنانكه باید و شاید اظهار شخصیت مشكل بود و عایشه نمى‏توانست و یا نمیخواست كسى را بالاتر از پدرش ببیند،از طرفى عیاشه هووى خدیجه بود و محبت‏هائى كه رسول اكرم(ص) بخدیجه و مخصوصا بدخترش فاطمه علیها السام اظهار میكرد احساسات زنانه عایشه را جریحه دار مى‏نمود،او میخواست در نظر پیغمبر(ص) از همه گرامى‏تر باشد ولى میدید آنحضرت هنوز پس از فوت خدیجه هم فداكاریها و محبت‏هاى او را فراموش نكرده است و فاطمه علیها السلام را نیز كه یادگار او میباشد بى‏نهایت دوست دارد و چون فاطمه زوجه على(ع) بود لذا نسبت بعلى(ع) نیز كینه توزى میكرد.

علت دیگر مخالفت عایشه با على(ع) این بود كه عثمان حقوق گزاف او را بریده و بخویشاوندان خود داده بود و عایشه انتظار داشت كه در آتیه این شكست و ضرر اقتصادى را تأمین خواهد نمود ولى وقتى شنید على(ع) خلیفه شده است مسأله مالى براى وى خیلى مشكلتر و بغرنج‏تر از زمان عثمان شد زیرا او على(ع) را میشناخت و میدانست كه على(ع) ناچیزترین مقدارى را كه در حساب نباید از خزانه بیت المال بفرزند دلبند خود نیز ندهد تا چه رسد بعایشه،همچنین سعى میكرد كه خلافت را از بنى‏هاشم منتزع نموده و در قبیله خود مستقر كند با این ترتیب مسلم بود كه عایشه نمیتوانست دست از مبارزه بردارد و ناچار بود كه از تمام مردم شورش طلب براى انجام مقصود خود یارى جسته و از وجود آنها استفاده كند.

(5) این جنگ را بعلت اینكه عایشه سوار شتر شده بود جنگ جمل و باز چون در بصره اتفاق افتاده جنگ بصره نیز میگویند.

(6) ناسخ التواریخ احوالات امیر المؤمنین كتاب جمل ص .41

(7) نهج البلاغه از خطبه .171

(8) ارشاد جلد 1 باب سیم فصل .21

(9) ناسخ احوالات امیر المؤمنین كتاب جمل ص .70

(10) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 ص .202

(11) منتخب التواریخ ص 178ـابن ابى الحدید جلد .1

(12) نهج البلاغه كلام .11

(13) منتخب التواریخ ص 179ـناسخ كتاب امیر المؤمنین كتاب جمل ص .85

(14) نهج البلاغه كلام .13


یکشنبه 15 آذر 1394 08:59 ب.ظ
یکشنبه 15 آذر 1394 08:58 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر